پیوند خنده و ابدیت
به کتاب هایم فرو ریخت
و رفت
رفت و
لبخندی زد
لبخندش نشانه شد
که مرا به او پیوند میداد
در ابدیت .
به کتاب هایم فرو ریخت
و رفت
رفت و
لبخندی زد
لبخندش نشانه شد
که مرا به او پیوند میداد
در ابدیت .
کاش بخندم ...
و دلم به دوست سوگوار میشود - تنگ و تنگتر و تو نمی بینی !
"چگونه بگویمت آغوش رسم بند بر گردن بستن نیست"
زنگ میزنم به تو و میگویم میخواهم ببینمت . میگویی برای چه ؟ می گویم برای هیچ .
و تو این را نمی دانی ... هیچ من را ... فقط
اگر الان تنها بودم تکلیفم معلوم بود ...اما همیشه تاخیر ...
هویت -من بر تاریخ- پدرُ مادر - پدربزرگ و مادربزرگ - سالها پیش - مشتی ریش - مرگ بر آن -
صد ها جان - داد و بیداد - گریه سر داد - مرگ و فریاد - شاه و شهبانو و شین بر باد - ترس و دیوار -
نازنین یار - گاه و گهواره و گور گیوان - سر شدن پای صف پشت دیوان - سنگ و آجر زدن بر سر و چشم
-باتوم و تیر و ترکش سر خشم - کین و کینه کیان و کماندار - آرشی جان به کف بر سر دار -
دار و داریه و درد و دستار - مرغ ،دَد دَد بخوان روی دیوار - خون و خشم و خیانت خلافت - چرک و زهر و
سیاهی، سیاست - ورد و وای و ولید و ولایت - کرم و زالو و صد هاکثافت -
مرد بدبخت و پیری و صد درد - دد دد و دد دد و دد همه دد -
... هی هویت هویت هویت - مرز و جنگ و هویت هویت - تیر و سنگ و هویت هویت -
ننگ و رنگ و هویت هویت - مرغ من دد بخوان بر هویت - مرغ من تو هویت هویت؟ -
مرغ من من هویت هویت؟ - مرغ من کو هویت هویت ؟ - دد دد و دد دد و دد هویت - ...
ننگ بر آن هویت که من بر دگر دو شویم و شویم آن دگر بر دگر خشم دیگر گریم و هویت هویت -
که ما خانه ای بر سر کوه و مرزی و دشمن تراشیم در خانه دیگر و مهمان پذیریم چون مرد همسایه
و چشم بر دیگری ...وای بر دیگری - آی بر دیگری - مرگ بر دیگری - بر زبان و هویت هویت ؟
دد همه دد اگر هست اینها نشان خشونت ،نشان حماقت ، نشان رذالت - نشان هویت - !
چشم بستم بر این ننگ واژه - خویش ول کردم و ضرب را خود گرفتم به دستم - مرز بر داشتم
"نه" بر این کشور و مرز و میهن - "نه" بر این شهر و این خانواده - "نه" بر این مرز من مرز مرغان -
در پس نه ، هویت هویت -
تو چه نیستی ؟
نیستی اگر هست خونت را برای نبود شدنت میریزم
بر عشق نامم سر به سر است - با "عین " و در "عین"
به شمشیر ، سرت - "عین" ات-را به زیر میکشم که "شقه" شوی
و نامم به نامت سر به سر نماند
هر چه عین است را بر زمین می بَرم - به شمشیر شر شقه میماندت
"شقه" ات را به آویزگاه میاویزم چون تنی بی سر
به درگاه مقدس مسخرگی پاک - آنگاه که به خنده بگریی
قابله ی مقبول به "قین" ات می آورم - قابله ای برای قربانی
تا این حرف زمخت را بر کنم از وجودت
پایینْ جای ِ پستت -"ق" - دو گلوله ی بیضه را به سطلی میریزم
تا عقیم بماند - دیگری نشود دیگر - نه بیشتر
تا "شین" شوی ...شمس میان کلام
بر شین شمشیر شر میکشم که شط شیرین برآرم از شین
تا نماند ...
که تو نیستی ! ...
نیستی اگر هست خونت را برای نبودت میریزم
تا نمانی ...
که تو نیستی !