اسباب بازی- اتفاق کوچک
گاهی دلم نیست که درمورد هیچ کلمه ی عظیم جثه ای سخن بشنوم دلم نیست از کلمه های گنده برایم نقل کنند حالم از نقل قول های غول های تفکر - چون تکه گوشتی گندیده در دهان گربه ای لاغر -به هم میخورد از اینکه کسی با اطمینان کامل وجود مگس را برایم اثبات میکند تنها لبخندی هم نمی توانم بزنم . بزرگ که حرف میزنی همه چیز را به گند میکشی کوچک که میشوی هم جز زیر پایم جای دیگری نداری . همیشه وقتی کلمه ها را برایم باز میکنی خوشم میآید اما گاهی از این همه کلمه گمت میکنم . با من چه بگو ؟ تنها با من حرف بزن با من هیچ حرفی را بزن ... چگونه ؟ بیا و تنها مرا ببوس و برو . همین . چگونه ؟ بیا و دستانم را بگیر و برقص . چگونه؟ بیا و هر دو به نقاشی ای خیره بمانیم و لبخند بزنیم . چه وقت ؟ هر وقت که به ساعتت را نگاه نکرده بیایی . چه وقت ؟ هر وقت که من انتظار ندارم . کجا ؟ آنجا که کسی نبیند .کجا ؟ آنجا که ما هم هیچ کس را نبینیم . باید دانست که سخن گفتن با رقصیدن دو زبان مختلفند . گفتگو با هم آغوشی دو بیان مختلف . شعر واژگان خود را دارد و نقد شعر واژگانی دیگر . قرمز غروب رنگ نیست و قرمزی دیگر رنگ است . چیز های کوچکی که گاه نشانم میدهی "نگاه کن این یک قورباغه است " " از این جیب ها دیده بودی ؟ " بزرگترین کشف های تاریخند . از معشوق نمی گویم خدایا ؟؟ نه . باز قلمبه نمیگویم . از خودم حرف زدم . و هر چه که در همه جا خودم است . گاهی دلم نیست برای کارهایم دلیلی بیاورم دلم نیست که از کسی صحبت کنم دوست دارم در هوا تاب بخورم . چیزی را دلم میخواهد بسازم که به هیچ دردی بخورد . مثل همان اسباب بازی ها که درش فوت میکردی و لوله ای پلاستیکی از هوای تو صدا میکرد دوست دارم از هوا و برای بوقی کوتاه بسازم . اسباب بازی مسخره کردن آفرینش و تمرین خدایی کردن است . کاش اسباب بازی ساز میشدم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط pana
|