اشیا ام (!!!)
از روز ،کش واکش و تابی برهنه شبی
تداوم عام ، همبستر سه پایه ی زیر
، میله ای برای زخم و زخم تر ـ
لمیده به پایی روی میز برای خوردن
تداوم ابهام لنگهای برهنه
ـــــــــــــــــــــــــ صندلی قدیمی
از روز ،کش واکش و تابی برهنه شبی
تداوم عام ، همبستر سه پایه ی زیر
، میله ای برای زخم و زخم تر ـ
لمیده به پایی روی میز برای خوردن
تداوم ابهام لنگهای برهنه
ـــــــــــــــــــــــــ صندلی قدیمی
تیره تر از آنم که آنم . میخندد در یک فضای کاملا مجازی ، در حالی که یک شیشه ی بزرگ و یک ماشین در چهار طبقه پایین تر از کفش هایم منتظر ساعت سه ایستاده اند . سه نفر آن هم با ارقامی در پشت صندلی ها و مچاله ی کاغذی که دعایی در آن ، زرد و چسبنده است ، با چهره هایی به ناچار . ساعت که میگذرد مچ دستم را باز میکنم تا کرمی پروانه شود ، اما مچاله ی چسبنده و زردی ... میگذرد تا صدای در و تصمیم میگیرم سرم را روی بالش بگذارم و بخوابم . ساعت با زلزله ای بلند صبح شده و آفتاب و یخبندان زیر پتو و انگشت منجمد پایم که آنجا نخواهد ماند . و هزار کاغذ برای هزار هواپیمای کاهی که در پروازی بلند از روی سر استادی صاحب صندلی راحتی ، شعر فروغ را با رویکردی ملایم بخوانند تا به اوج برسد او، کاغذهای زرد و چسبنده . و دستتان درد نکند . و اگر چه / ولی . و از زحماتتان سپاس را گذاشته ایم برود . در میزند این روزها ، خوابی که از چندسال پیش پشتش را بر من کرده بود و در را که میگشایم خالی، که جز آن هم نبود . با هیچ توصیفی و با هیچ تصویری ، تنها صدای در آمد . یادش که می آید شبها وقتی که صدای سوت نگهبان قطع میشود ، گاو خشمگینی در دشتی به قدر کافی سرخ ، با چشم بندی سرختر ، برای خود لالایی میخواند و از بالای آن بارانی میبارد به غایت زرد و چسبنده . و صدای مزاحم کسی که میگوید " که باید آن بود " و چکش هایی که میکوبد بر آهنی و میخی که جا نمیرود و یک شیشه ی بزرگ و یک ماشین در چهار طبقه . عاشقانه ای مینویسم و میگذارم درست زیر آیفن . مچاله ای زرد و چسبنده که امروز روی زمین افتاده " من منحني در شبها و من روزها چندضلعي منتظم . تو نقطه ای خارج از نون و من بر نون پیچ خورده " و سر میگذارم تا بخوابم با صدای بلند آهنگی که بسیار از دور نواخته میشود و مشخص نیست . زنگ میخورد دنیا و آیفن را برمیدارم . برگه ی زرد و چسبنده ای روی زمین . میخوانمش "تیره تر از آنی که آنی " . و میخندد در یک فضای کاملا مجازی ، زنگ موبایل .
و درخشانِ وحشتناك درون پلك ، و لبخند مرتفع عصر و چايي
و پلك درون درخشان وحشتناك
و پاي كشيده ي يك عصر و چايي
و شيب تند آبي تو
و ناتواني آبي از دست رفته ي من
آبي آسماني
.
هر روز ، دنده هاي معكوس
بفرماييد ؟
همه چيز رخت بربسته و پريده . اين را ميداني و ميدانم ،ميدانند احتمالن اما كسي نميخواهد بداند . باز جواب داد بفرماييد ... بفرماييد . جواب بدهيد لطفا . يكي جواب بدهد آنطرف . و صدايي بي معني چيزي را وارانه و كج و كوله ميگويد و قطع ميشود . شايد براي اين است كه موبايل ها سيم ندارند . ميتوان باز در خيابانهاي شلوغ راه رفت و اينبار نه صحبتي كرد و نه به دو سمت هستي اشاره ي نمادين كرد . شايد بتوان اينگونه ميان باريكه ي جملات سنگين و بي معني ، به اندازه ي همان باريكه ، زندگي كرد . شايد بتوان خلاصه لبخندي زد و از آلودگي صوتي و لرزش هاي هستي جلوگيري كرد . اما چيزي كه در پشت همه ي جملات و از آن باريكه ديده ميشود نه تصويري نمادين بلكه خطي است آويزان در هوا كه بوي خاصي نميدهد و شبيه چيزي نيست اما آشنا بنظر ميرسد . خطي آويزان كه پشت شرمي عظيم ، ميخواهد زندگي كند .
" میکروفن روشن است " .
چند ضربه ، چند هن هن ، و گلویی پر نفس
"بخوان "
صدای بلندگو بلند در سالن
سیم بلندگو درست به میکروفن
میکروفن جلوی دهان مردک
و مردک خاموش
"....ن روشن است "
و مردک خاموش / "روشن است "
"بخوان
چند اتفاق ساده ، با صدای آرام موسیقی زمینه ، آغازگر همه چیز
سری به پایین و چشمی به هوا، تعادل گلوله ای روی سینی
.
چند اتفاق ساده و چشمی به همه چیز ، سری به هوا و گلوله ای به سینی
صدای آرام موسیقی ، آغازگر تعادلی در مغزی روی زمین
.
پایینی رو به هوا ، و چشمی به سر ، گلوله ای آغازگر همه چیز
و چند آغازگر ساده ، با صدای زمینه ای موسیقایی ، اتفاق همه چیز
گلوله ای بر سر ، چشمی در سینی
از دایره بیرون نمیروم -