متعلقات و معلقات ...

دانستن این که هیچ کس برای دیگری نمی نویسد دانستن این که چیزهایی که میخواهم بنویسم هرگز موجب نخواهد شد که آن کسی که دوست اش دارم مرا دوست بدارد ، دانستن این که نوشتار جبران گر هیچ چیزی نیست ، والایش بخش هیچ چیزی نیست که نوشتار دقیقا همان عرصه یی است که تو آن جا نیستی - این آغاز نوشتن است ... (رولان بارت - سخن عاشق - ص ۱۳۳)

نگا کردم به لبه ی میز نقشه کشی و پاهامو هل دادم به صندلی کوتاه فلزی جلوم . تکیه مو دادم به دیوار ... خدایا ... ذهن درگیر ، طلب فاجعه میکنه بدون اینکه یه خورده خودش به زبون بیاره اینو . حرکت توی یه بی راهه و همیشه نوشتن از اون چیزی که اذیتت میکنه ،از اون جون کندنای لذت بخشه . خودکار رو که میذارم رو کاغذ همیشه میدونم هیچی هم تهش نیست . اینو میدونم نهایتش میشه یه شعر یا یه داستان مثلا خوب . اما خودم که بهتر میدونم سر و تهش رو اینقدر میزنم که اونم نمی مونه . اصلن وقتی دردمو میخوام بنویسم حواسمو که یه خورده بندازم رو خودم میبینم که قیچی دم گلوی خودمه . چیزی غیراز اینم نیست خودکار . اسلحه ی خودکار یا چند گلوله یا یه همچین چیزایی .                            نگام میفته به پاهام . کفشامو که نگا میندازم میبینم اصلا بزرگ نشدم اما تا دلت بخواد پاره پوره شدن . یا شایدم شدم . نوشتنم " خواست یه سخن گفتنه" نه "بیان چیزی" . مثه اینه که بخوای گریه کنی و قلمبه بزنه تو حلقت اما هیچی به هیچی ! دریغ از آه و اشک ... شاید خیلی به خودت فشار بیاری بشه یه آه بلند در حد آه ه ه ...... یا هــــِ ِ ی .... یه همچین چیزایی . تصمیم گرفتم دیگه متنمو بتکونم از کلمه های گاهی قشنگ . گندبزنن هر چی تمثیل و نماد زورکی که با مشت و لگد نویسنده به تنبون متن آویزون میمونه . میخواستم که نوشته هامو شخصی تر کنم اما اونقدر دیگه از تاریکی کوچه خیابونا و پنجره های سیاه که یه کله معمولا داره آدمو میپاد میترسم که مجبورم مثه همین الان دستمو آویزون این غیرمستقیم حرف زدنا کنم .                                                                                                   پام رو روی زمین میندازم صداش میپیچه تو کلاس و ملق میزنه . یه آدامس زرد و چسبناک میچسبه ته کفشم . کلاس لعنتی ... آدامس لعنتی ... چند نفر نگام میکنن . پامو دوباره میندازم روی صندلی و آدامس رو با کف صندلی پا ک میکنم ...

"عاشق دچار اضطراب است چون معشوق به گفته هایش با خست پاسخ میدهد یا اصلن پاسخ نمیدهد " بارت - سخن عاشق

باز بازی

گاهی نوشته های خودم را هم که میخونم دلم به هم میخوره .میخوام سرمو بزنم به دیوار . حتی گاهی از اینکه میبینم یه نقطه ی قوی ادبی داره بیشتر از خودم نفرتم میگیره . این حسو چند روزه به تو هم پیدا کردم البته چند روز که نه خیلی وقته . چند روزه که اینو فهمیدم . با اینکه خیلی دوست دارم نمیخوام بخونمت . لعنت ...  دستم را میکشم دور فرمون و نگام رو میدوزم زل به آسمون . سرم از حرفای هر شب داره میترکه . بیشتر حوصله سر بر شدن تا پیچیده . وقتی میای جلوی صورتم بیشتر لمس کردنت رو میپسندم در همون حد سلام و دست دادن باهات . بعدش دیگه سرم شروع میکنه به درد گرفتن . آفتاب از شیشه ی جلوی ماشین میخوره تو چشام . صندلی رو خم میکنم اما هنوز پخشه تو صورتم و کلافه ام کرده . وقتی اولین بار توی یه اتاق دیدمت نشستی جلوم و یه لحظه زل زدم تو چشات . چشات زیادی باز بودن و کم به جایی نگاه میکردی . همون موقع خواستم بهت بگم دوس دارم لمست کنم اما گفتم این همیشه یه حرفه بی ادبانه است مخصوصا توی اولین دیدار . همیشه خودم اولین نفر هستم که به این جور آدما فحش میدم – به خودم .خیلی زیبا به نظرم اومدی . همون دیدار اول همیشه آدم باید بدونه که "معشوقش رو از دست داده " . خیلی دردآوره . کلا شدی برام یه مشت صفت که خودت وسط اونا بدست نمیای . کج شدی تو ذهنم . رفتی پشت سرم قایم شدی . گاهی وقتی با شوق برام صحبت میکنی میخوام با مشت بزنم روی میز و بلند شم و برم تو خیابون . یه پل رو پیدا کنم زیرش بشینم و همینطوری ولو بشم تو چمنا و چشام رو بدوزم به آسمون . دستم رو فشار دادم روی بوق و نگاه ها رو به خودم جلب کردم . حواسم به کلی پرت شد از رانندگی . خوشبختانه شیشه ها بالان و حرفا و بوقا رو نمیشنوم . یه نفر یه چیزی گفت و یه پسر که میشناسمش و یه تخته اش کمه داره از پشت شیشه برام ترجمه میکنه که یارو چی بهت گفت . نگام رو میدوزم به آسمون و بی خیال میشم . همه چیزا بی اهمیت ان . همه چیز ترجمه ی یک کودک احمقه  پشت شیشه . آفتاب هم میزنه توی چشم آدم و گرماش بوی عرق میده . یادم میآید یه بار توی یه مهمانی با من دست دادی و رفتی نشستی روبروم کنار معشوقت . من عنصر سوم بحث بودم . دست که دادی شرمم گرفت نکنه فکر کنی من بیش از اندازه دستت را نگه داشتم ! آدم احمق میشه گاهی . لمس کردن مفهومی جدا از صحبت داره . عنصر سوم ... فهمیدم همیشه وقتی تو مقابلمی من هنوز همون عنصر سومم . برای همین کج کج باهات حرف میزنم . خوش بینان احمقی رو میشناسم که هنوز هم فکر میکنن عنصر اول و دوم هستن . جالبه من همیشه وقتی در جایگاه عنصر دوم هستم عقم میگیره . حس میکنم بهترین حالت وقتیه که خوابی و تو داری خواب میبینی و من میبوسمت یا وقتی داری با تلفن حرف میزنی و من دستت رو میگیرم و نگاهمم نمیکنی . یه جور اینو فهمیدم که بیشعور باید بود که فکر کرد میشه تو چشای طرف از چیزی حرف زد . باید روتو بکنی طرف دیوار و از زیبایی حرف بزنی تا اگه خواست طرف سوم تو بشنوه .این با مفهوم آزادی هم تناقض نداره فقط گاهی یه غم میذاره تو دلت .  چقدر وحشتناکه وقتی تو هر لحظه بدون اینکه بفهمی بوی گنداب میگیری . ترس از ماتمی که پیشتر  بر سرم اومده به قول بارت "دیگر مضطرب نباش – تو پیش از این او را از دست دادی " . صدای ضبط رو زیادتر میکنم  یک لحظه چندین حالت از جلوم رد میشن – خودکشی ، فرار، سفر ، کنار کشیدن ... میبینم که در هر حالت من مات شدم . سعی میکنم با لبخند به بازی ادامه بدم در ناامیدی کامل . پر رو جلوی هر چیز راه میرم  حداقل اینو میدونم کسی که باخته و بازی رو خراب کنه اون آدم بیشعوریه . بیا جلو عزیزم بازی میکنم .

 

" آمدی – رفتی – نه این - نه آن – تو  حرکت نمیکنی "