متعلقات و معلقات ...
نگا کردم به لبه ی میز نقشه کشی و پاهامو هل دادم به صندلی کوتاه فلزی جلوم . تکیه مو دادم به دیوار ... خدایا ... ذهن درگیر ، طلب فاجعه میکنه بدون اینکه یه خورده خودش به زبون بیاره اینو . حرکت توی یه بی راهه و همیشه نوشتن از اون چیزی که اذیتت میکنه ،از اون جون کندنای لذت بخشه . خودکار رو که میذارم رو کاغذ همیشه میدونم هیچی هم تهش نیست . اینو میدونم نهایتش میشه یه شعر یا یه داستان مثلا خوب . اما خودم که بهتر میدونم سر و تهش رو اینقدر میزنم که اونم نمی مونه . اصلن وقتی دردمو میخوام بنویسم حواسمو که یه خورده بندازم رو خودم میبینم که قیچی دم گلوی خودمه . چیزی غیراز اینم نیست خودکار . اسلحه ی خودکار یا چند گلوله یا یه همچین چیزایی . نگام میفته به پاهام . کفشامو که نگا میندازم میبینم اصلا بزرگ نشدم اما تا دلت بخواد پاره پوره شدن . یا شایدم شدم . نوشتنم " خواست یه سخن گفتنه" نه "بیان چیزی" . مثه اینه که بخوای گریه کنی و قلمبه بزنه تو حلقت اما هیچی به هیچی ! دریغ از آه و اشک ... شاید خیلی به خودت فشار بیاری بشه یه آه بلند در حد آه ه ه ...... یا هــــِ ِ ی .... یه همچین چیزایی . تصمیم گرفتم دیگه متنمو بتکونم از کلمه های گاهی قشنگ . گندبزنن هر چی تمثیل و نماد زورکی که با مشت و لگد نویسنده به تنبون متن آویزون میمونه . میخواستم که نوشته هامو شخصی تر کنم اما اونقدر دیگه از تاریکی کوچه خیابونا و پنجره های سیاه که یه کله معمولا داره آدمو میپاد میترسم که مجبورم مثه همین الان دستمو آویزون این غیرمستقیم حرف زدنا کنم . پام رو روی زمین میندازم صداش میپیچه تو کلاس و ملق میزنه . یه آدامس زرد و چسبناک میچسبه ته کفشم . کلاس لعنتی ... آدامس لعنتی ... چند نفر نگام میکنن . پامو دوباره میندازم روی صندلی و آدامس رو با کف صندلی پا ک میکنم ...
"عاشق دچار اضطراب است چون معشوق به گفته هایش با خست پاسخ میدهد یا اصلن پاسخ نمیدهد " بارت - سخن عاشق