کهیر

به پستوی پوست تب - جای خدا – کهیر !

روانی چشم خون –

اتاق تنگ و تیز – مآمن حقیر !

و روز از نو – و باز همان همِ قبل

که خورشید بیشعور

و باز همان ...

به گِردی و دو نقطه  - گورکن آسمان

 داغ گیج میزندم - سوزن تب – سَرم....

تب کرده میان چشمانش

لب هایش

بازوانش

دوستت- تب- دارم  -

و میخواهمت در قابِ دَر

خالیِ خم شده- بر گلویم

چنگک خرچنگ

و باد سرد –

به پستوی پوست تب - جای خدا – ....

درخت ... دایره

صدا و تکانی ،منٍِ لم داده و آرام را به جلو میبرد . پشت محو شیشه ، نگاهم میشمارد : درخت درخت درخت ... و  تا هزار درخت . و شاید پشت شیشه همه ی این شماره ها با شک درخت . سرم به جلو در حرکت میرود و چشمانم کم کم سنگین میشوند . خوابم زیر پلک هایم وول میخورد تا فلکه ای که تکانم میدهد . دامن چرخان و رقصان دختری ام که به فلکه، خواهر شدم ، چه شدم ؟ پرت شدم روی صندلی عقب .  روی ناهمواری زمینی ، بالا و پایین شدم در آن کودکی و گیجی کشان کشان سرم را به پنجره باز چسباندم . شیشه سرما را پخش میکرد روی دماغم . زلزله ای کل هستی را با تلق تلقی لرزان میتکاند . و باز هم شمردم درخت ....درخت ...درخت ... و باز فلکه ای دیگر مرا . من به چه هیچی در مرکز پرتاب شدم...سرم به کف صندلی و نگاهم را به سقف بود . پرسیدم چقدر به آخر مانده ؟ اما صدای راننده گفت  تا آخرین درخت ... بیرون را نگاه کردم . هنوز دور فلکه میچرخیدیم . دستانم را به دسته ی درب گرفتم و نشته سر بلند کردم از نفس هایم شیشه را بخار گرفته بود . انگشتم را با حالتی همچنان گریزان از مرکز فلکه روی شیشه کشیدم و دایره ای را خالی از نفس های مانده به جایم زدم ...در آن خالی وسط از نفسم ، همچنان درختان را دیدم و شمردم ... دور و برم و دور تا دور فلکه درخت .... من در دامی عظیم به شمردن... ه حال احمق ها افتادم روی صندلی عقب . با حالی ناچار ، به دایره ی بی نفسم روی شیشه چشم دوختم ، و ... روی زانو نشتم و نوک بینی ام را چسباندم بر مرکز دایره ی خالی نفسم بر شیشه ، سرد بود و بوی بیرون میداد ... بوی درخت و بنزین با هم بود ... چشمانم را به درختان دوختم و بینی ام را هم همان مرکز چسباندم . ناگاه از آن مرکز به عقب پرتاب شدم ... سرم به زمین خورد و بیهوش شدم ... بر مرکز پای فشردم و چشم بر درخت دوختم و به بیرون پرتاب شدم ... بیدار که شدم راننده گفت پیاده شو  

درخت ...

غبار دور سرم میپیچد و از دامن چین چین هفت سالگی ، چیزی میبینم شبیه قوری و تکان تکان خور ، نزدیک به تصویر زجر آور مرغی بر موج آرام رودخانه ی کارون . چمن جای عبور است بی هیچ کاری و غبار اشک زمین است و سنگ سرخ شیطان بر پیشانی و مغز آنکه ردپای عمودی دارد . سر میچسبانم به شیشه ی ماشین و در تکان تکان زلزله ی هستی بر زمینه ی خیابان میشمارم درخت - درخت - درخت ... تا آنجا که میروم درخت . مدام بادی که درختان را میرقصاند مرا و هفت سالگی ام را به سرخی ی شبی خوف و مقدس برنشسه بر کشتی سپید میز تحریر ، جلوی آنکس که چین چین نگاهش از من گذشت میبرد . کوچه که به یک سو بن بست و به دو سو چنگال حیله گر نور بود  را به سخن آنقدر رفت و آمد شد که هر سه راه را قدم مغلوب کرد . قدم رفتن کار بیهوده . شیراز . آسمان ستاره باران میبارید و آنکس که به خطی سرخ چین پیراهنش شکافته بود قند در دلم آب کرد . غباری چنان به میان زد که فانوسی به گلو بستیم و با فشاری بر نفسمان نور را بر هر چیز اول دانستیم و چشم درد گرفتیم . بر قرین خویش گر گرفتیم و قرین نیز بر دیگرش . دود و غبار هیچ کس را پیدا نگذاشتند . در آن هربرهیچ و بلبشو ، ناگهان تصویر قوری سرخ رنگ سخن گفت " وااای" ... و غبار آن همه خاک و دود آن همه آتش که به باد دادم و سوختم به سخنی به دیوار بند بندم کرد . خدای نشسته جز خدایی چه را سزاست ؟