نوستالژی با پارازیت شدید
باز و هی همان پیش و قبل و آن طرف تر "یادش بخیر" . پسرم ، برادرم و خواهر بیشتر از جان رفته ، صندلی ات را بر من حلال کن ...احمق . استاد ، ای گرامی و تو که فریادت به نصف صدای موبایلم نمیرسد ، تو که به نوایی محزون همه ی معلومتت را بر روی دی وی دی قشنگ بر من خراب میکنی ، صندلی ات بر من حرام ... "میروم نمآیی؟"
خورشید ، دور ریز نورش را تپاله کرد بر کف اتاقم و "اتاقم" تکرار دو حرف آخرش با "غین" و هی تند و تند و تند تر شد که به او نرسیده پیچیدم سر صندلی و بلند نشدم . هی دست و پا و گردن و ران به این سپیدی برای چه ؟ هی هی همان پس و قبل و پست و پشت و پا ... صندلی ات را گرفته ام احمق و عذاب وجدان دارم وقتی سوالی را از خیلی پایین تر از آن قسمتی که محل تعقل است در آوردی و وسط کلاس انداختی تا همه ی دختران و پسران و اساتید نامحرم روی آن کله معلق بزنند... خوابم آمد...خوابم میآمد و برد .. . در این شلوغی که قار قار، صدای عبارات علمی فرهنگی اموزشی ... در آن شلوغی ... درب کلاس را زدی بلند و کشیده و بنفش و سیاه . نوستالژی با پارازیت شدید.... همان کلاس که به زلزله ای ویران شده بود و کاغذ و بغض و تکه ی من پاره پاره سرخ و تیز . دستم را گرفتی و بردی آی و آی ... و دستت خلاص فاصله ... و آهنگ کلماتت یک لحظه ایستادم . و به آهنگم کلماتت یک لحظه ... و به آهنگت کلماتم یک لحظه .... نبود . نبودی . تمام شد ... درب بست . خداحافظ بنفش سرخ من . قدت به آسمان رسید ؟ من ... و دوباره باز قار غار و جار و کار و بار و زار و ... نهار؟ معده ام تمام شده وسط کلاس و میز سپیدی که کنده اند رویش یادش بخیر ، یادم به خیر و ما هم به سلامت . "من میروم نهار ...نمیآیی؟"
امروز اما میان پتو و بالش و لباس و شلوارم گیر کرده ام و دست و پا میزنم آفتاب را ببینم باد نمیگذارد ..یادش نمیگذارد طوفان است ... . دقیقا باد میآید و زوزه میکشد توی گوشم که کاش دوباره یک سازی ، رازی ، نازی ، از این ور ها رد میشد و من یک لحظه می ایستادم و او یک لحظه میرفت . باری ، مزخرف قسمت ما شد . وترس مداوم از اصل و نیست ... هست و چیست ... باز و هی همان پیش و قبل و آن طرف که هیچ ، بعد و بیش و ما و ورا و آن طرف هم . اما دیگر نه . پسرکم ، دختر عزیزم ، خواهر گرامی ، برادر عزیز ، گریه که میکنی ان صدا را در نیاور . آن صدا که میخندی . .. صبر کن . تو که با بالهای مگس معنویت به عرش میخواهی ... برو خدا نگهدار بال مگس هم عالیست اما تو . برو . . . و از آن بالا همگان را پند میدهی که "بزنید بر بند تنبان من که ریسمان الهی ست ؟" و اینگونه پیامبری از بند تنبانی ... حلالم کن پرنده . منی که به یک لحظه در آن شلوغی مگس ها ، بنفش ملایمم را دیدم که رفت و اگر میماند ... در آن خرابه و بیابان ... حلالم کن . صندلی ات را هم حتما به تو خواهم داد تا بر بالای آن بروی و همگان را پند سر صندلی کنی . . . و در غار ، قار غار بر تو نزول میکند پسر جنگل با شورتی از طبیعت بکر ... و با او به فضا میروی و همه چیز را کشف میکنی حتی ادیسون را ... و سر بلند از در خانه هم رد نمیشوی ... سبز آرامم اما به آسمان رسیده . سبز آرام نکند بر صندلی ... نه .... میخوابم تا خوابت را ببینم نکند .... باز هی و همان ... تکرار مکررات ...اجماع مزخرفات ... ترس مداوم از اصل و نیست ...
این بار در دلم یادش بخیر