پشت دانسته های اندکم گریه ام را پنهانی جلویت جمع میکنم 

و دلم به دوست سوگوار میشود - تنگ و تنگتر و تو نمی بینی !

"چگونه بگویمت آغوش رسم بند بر گردن بستن نیست"

زنگ میزنم به تو و میگویم میخواهم ببینمت . میگویی برای چه ؟ می گویم برای هیچ .

و تو این را نمی دانی ... هیچ من را ... فقط

اگر الان تنها بودم تکلیفم معلوم بود ...اما همیشه تاخیر ...