برای هیچ
پشت دانسته های اندکم گریه ام را پنهانی جلویت جمع میکنم
و دلم به دوست سوگوار میشود - تنگ و تنگتر و تو نمی بینی !
"چگونه بگویمت آغوش رسم بند بر گردن بستن نیست"
زنگ میزنم به تو و میگویم میخواهم ببینمت . میگویی برای چه ؟ می گویم برای هیچ .
و تو این را نمی دانی ... هیچ من را ... فقط
اگر الان تنها بودم تکلیفم معلوم بود ...اما همیشه تاخیر ...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۱ ب.ظ توسط pana
|