ابری تهی
1
به قلب زمین میزد این شکاف که دیروز در غم گین ترین روز فرشته ای متولد شد بی نام و نشان و نگاهش به قلب زمین میزد و فرشته با اولین نفس زمین را با اشک ... باران می آید ؟ ابری شده ؟ قطره ای بارید آیا ؟ فرشته ای متولد شد و زمین بر سیاهی گریید ؟
2
دستم را رها کن . نگاهش را از رویا بیرون کشید . سیگاری روشن کرد تا بر دودش مخفی شود . سرخی و سپیدی و خاکستر . قدم بر آب بارانی که دیگر نمی بارید زد . ابرها سایه ی هیچ بر او انداخته بودند . او نگاه به راه هم نمی کرد . اگر اینگونه می باید سخت با اشک چون ابر زندگی کردن من هستم . بارانم آرزوست .
3
بیرون مکانی ایستاده ام و مدام دست بر در میکوبم تا در باز شود و میدانم در باز است اما در میزنم . شاید ایستاده ام در را باز کنی . میترسم بیایم تو و تو نباشی و در از پشت قفل شود یا من نباشم و تو تنها آن تو بمانی ؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱ ق.ظ توسط pana
|