آنگه که بوی او ، خاک انسان شد روز آخر .
باید سوار بر دهان بندی شد که کلام را بی کلام گفتگو شود . کلمه جاده ی آسفالتی است که آخرش
بر اولش میرسد و اصولا هنوز در دست احداث هست . و همیشه . واژه تولد یک ارتباط است که بعد از
تولد ، مادرش را خورده و پدرش را تکه تکه کرده .
شاعر مرثیه ی واژه است . واژه بالای مقبره ی شاعر چون
یاد شکارچی است بر بالای شیر مرده اش . ابهتی که خفته در دندان های تیزی که قدرت بازوی
تفنگ است حالا و در قدیم فکر میکرد سلطان جنگل است بیهوده شیر .
فریاد بلند اما ، چون تنگه ایست پر از کلمه و حرف که پرنده ای به سختی راهی میجوید و تنها
"می رود" از میانشان .
فریاد در بی تابی حاصل میشود آنگاه که پایت بندی به گردنت رفته بالعکس در آب رفته ای .
و حاصل میشود آن پرنده که در آخر اسیر عقابی میمیرد چه زود . یا اگر زیاد عمر کند میشود انعکاس
کوهی که توهم است به رود.
صدا ، در طبیعت تا معنی نشده هنوز "نیست" آنگه که نیست واژه نیست و صداست .آنگه که نیست چیزی غیر از آن است که هست . موسیقی صداست . مغز مادر واژه است که در تولد واژه ، بلعیده
شده ی واژه است .
همان هنگام که "بابا آب می داد " مادر بلعیده شد .
حال در این بی پدر و مادری ما همه ی مان کلمه است . و کلمه هنوز خداست .
