سر دل
دلم به هزار آي و آخ و پيچش دچار است و سرم ميگويد نه ... نگو . سردل کردم . ميخواستم سرم را به ديوار بزنم دلم نيامد . صدايي بريد . اينقدر ساکت شد که ماندم . ساکت ماند که شدم . نگاه کردم ساعت سه نيم شب . تنها صداي سوت نگهبان . اتاقم چراغ کم نور خانه شد ه چراغ ها را پدر خاموش کرده بچه ها خوابند پول برق . کتابهايم ولو مانده اند و دلم به کاغذ دل نمي دهد سرم شهوت کاغذ دارد . شب شده ميخواهم کسي باشد برايش کمي بگويم که دلم سردرد دارد نيست . اينجا در دنياي مجازي درد و دل ميکنم حس ميکنم در قوطي خالي جيغ ميزنم سرم ميرود دلم خالي تر . پيش کسي ديگر ميشينم و ميگويم براي کسي ديگر ، حس ميکنم انعکاس گفته ام چيزي زهرمار ميشود به گوشم ميريزد سرم ميپکد دلم سوز ميکشد . دلم به هزار کوفت گير است و سرم ميگويد نه ... نگو . يادش بخير ها در دلم چون حبابي ميزنند بالا و ميترکند . اطرافم ميترکند . همه ميترکند . چقدر خوب بود اگر اينجا ميشد سرت را بر روي کاناپه اي رو به هوا بگذاري و بلند بلند با صداي بلند ضبط صوت طوري که نشنوي چه ميگويي فرياد بزني ؟ ميگويد نه . چقدر "خوب" هاي اطراف بوي گند ميدهد و "بد" هايي که بيان ميشود گند تر . سخنم به "چه بگويم" ميرسد اين روزها . سخنم به " شايد نمي دانم " ميرسد . سخنم کم مي آيد . "زخم سياه باز ميخواهمت هنوز ."
. از ناله بي زارم . پر از صداي ناله است شهر . گوشم از وامانده ها پر است . سرم به آنها آري ميگويد و بعد تر دلم لعنت . بيان خودکشي مسير سوم و فرار آخر شان ميشود وامانده ها در تضاد . و هيچ وقت گفتن خودکشي خود خودکشي نمي شود . سرم از اين همه وامانده وامانده دلم به زخم سرم ميخندد . در خنده پيچ ميدهد آي ميکشد دلم به سرم ميزند . سردل ميکنم ميگويم هنوز زخم سياه را ميخواهم ...
ديگر وقت نوشتن سردل ميکنم کلماتم مي ايستد دلم ميگويد" نه" ... سرم نيز ... اما مينويسم هنوز .