*
شمشیر ِ کشیده گویای همه چیز میشود
تفنگ کشده گویای همه چیز است
آی دشمنی .
رنگ سرخ تو همه چیز را میگوید . با صداقت .
امروز در زیر دانه های انگور ٫سبز - زهر در گلو میشود
و چنان سبز .
آی دشمنی دلتنگت شدم .
**
کمای دوستی کماکان بوی کافوری است بر تابوت
در اتاق سی سی یو مانده بر ناسوت - اشک می بارد بر این مانده چون یاقوت
اسکناس بر قبر نا کنده اش- چون بوی یاس - بینی ام را میبرم از این وحشت بی اخلاق با وسواس
سلام - کلام - و خنجری چون قدیم بر پشتت و تمام -
از یاد رفته؟ که گفته ؟ از این دنیا این مفهوم رخت شسته ؟ پاهایم امروز سستِ سسته !
مرد ی از دور فاتحه ای میفرستد بر اتاق سی سی یو - مرد دیگری نگاهی میکند و میگوید وات آر یو ؟
و مرد سوم او را می بوسد و درطاقچه نگهش میدارد کنار چاقو - و همان چاقوی کهنه .
امروز من بر گور خالی اش تنها می خوابم - می خوابم - می خوا ... من ...
مرد اول - مرد دوم - مرد سوم ... در اتاق سی سی یو .... منتظرند تا گلی بر قبرم بگذارند .
و من آرام میخوابم ... بوق بوق و تکانی و تمام چون خط مستقیم ------------------------
***
در بیابانی زرد زیر آفتاب مردی از زیر کلاه بلندش بر اسب خود نگاه میکند . مقابلش مردی را میبیند .
تفنگی در دست به سمتش می آید . "امروز اومدم تا با هم دوئل کنیم ."
مرد کلاهش را بالا با نوک انگشت ماهرانه بالا می آورد " چرا ؟ "
مرد مقابل از اسب به پایین میپرد و دهانه ی اسب خود را میگیرد
"تنها برای اینکه این سنت را باز زنده کنیم " . هر دو تنها ده قدم پشت به پشت میشمارند
و صدای تیر تفنگ هر دو همزمان بلند میشود . و جسد هر دو همانجا خوراک لاشخور ها میشود .
-------------------
شب شیشه ی تاری شد از اشک
در نبود نور - چشم ها و گوشهامان کور - وهم مردم میزند ناجور
این درختان بلند تیره در بی نوری امشب - رقص رقصان باد لامصب -
گاه آرام میخفتند و تنها آسمان است و سیاهی
گاه مردی میدهد بر این شب تیره گواهی - گاه آهی- آه آهی !
و دمی آرام سر بر گوش من گوید که شاید بر سر این شاخ و برگ آرام روید لکه های خون !
لکه های خون ؟در شب تاریک تو لیلی و بی مجنون ؟
اشک میبارد به چشم مرد همچنان بارون - من به او گویم سوالم را دوباره : لکه های خون ؟
مرد آرام سر بر گوش من آورد - دوباره گفت :
شب - دست خونین زنی را پشت خود دارد که در شهرْ آفتاب روز -
زیر درد و آن هزاران سوز - در میان اگزوز و انسان کمرشان خم شده چون غوز
خفته در غاری که نامی از چنان بیوه زنی نه بود و نه بودست
شب - مردمی آرام - کنار تخت های گرم آسوده است
مردمی کردن در این شیشه هوای تار نابود است - مرد آرام گفت : تا بوده همین بودست
شب به نور معرفت های دروغین - لامپ های سرد و پله ها چوبین ...
- : تا بوده همین بودست !
لامپ های سرد و مرده - نورهای تاب خورده - و همه خورشید را از یاد برده
دست بر هر سمت هر کس هر دم از هر چیز ، چیزی را طلب میکرد
دست بر سوی فلک میکرد ... بیوه زند گویی که دستان خویش را هر دم فلک میکرد
مرد آرام تر گفت :
آن چراغ آفتاب و روشنایی وهم و افسانه است
داستان این نیست - ماه خواب آن خورشید پیر دیوانه است
و سیاهی رقص بر بیوه زن ٍ املاک ویرانه است .