بر عشق شمشیر شر میکشم که شط شیرین برآرم از عشق

تو چه نیستی ؟

نیستی اگر هست خونت را برای نبود شدنت میریزم

بر عشق نامم سر به سر است - با "عین " و در "عین"

به شمشیر ، سرت - "عین" ات-را به زیر میکشم که "شقه" شوی

و نامم به نامت سر به سر نماند

هر چه عین است را بر زمین می بَرم - به شمشیر شر شقه میماندت

"شقه" ات را به آویزگاه میاویزم چون تنی بی سر

      به درگاه مقدس مسخرگی  پاک - آنگاه که به خنده بگریی

قابله ی مقبول به "قین" ات می آورم - قابله ای برای قربانی

تا این حرف زمخت را بر کنم از وجودت

پایینْ جای ِ  پستت -"ق" - دو گلوله ی بیضه را به سطلی میریزم

تا عقیم بماند - دیگری نشود دیگر - نه بیشتر

تا "شین" شوی ...شمس میان کلام

بر شین شمشیر شر میکشم که شط شیرین برآرم از شین

تا نماند ...

که تو نیستی ! ...

نیستی اگر هست خونت را برای نبودت میریزم

تا نمانی ...

که تو نیستی !