این روزها زندگی را نفس نفس میزنم . مثل کسی که هوا را کم آورده باشد در ریه اش  هوا را کم آورده ام . آنقدر خسته ام که چشمم با فکرم و بدنم با ذهنم هیچ هماهنگی ندارد . هیچ محرکی محرکم نمی شود . حرکتم- تمام فکرهایم- همه ساکن شده است . چیزی بیشتر از همیشه که خسته از همه میشدم امروز توان نفس کشیدن ندارم . بیشتر از اینکه به دویدن چیزی بخواهم به ماندن میلی میخواهم . به هر دریایی تور که میبرم هزار صید دارم دریغ از یکی که به دلم ماهی شود . یک "هیچ" میخواهم . چیزی که بشود خندید نه برای چیزی . چیزی که بشود صحبت کرد نه برای موضوعی . چیزی که برویم با هم نه برای جایی . دلم خالی شده . هیچ کس نیست که به دلم سخن هیچ بگوید . همه چیز معامله شده حتی سخن . دلالت تا مرز استخوانمان رفته   . همه چیز بوی شک و دروغ گرفته . تنم را نمی شویم که به آب هم اعتمادی نیست . کاش موتوری اضافه داشتم تا میرفتم . کاش میشد گاه سخنی از جنس مکث و تنهایی و تاریکی با دوستی زد . اگر انگشتانم توان نوشتن نداشته باشد اگر ذهنم توان کشیدن نداشته باشد فاتحه ام خوانده است ... این روزها زندگی را نفس نفس میزنم .

کاش بخندم ...