ترترها
حالم را به هم میزنی ... اگر تو در خود منی .
بوی راه و چاه و ساعت و یک صندلی
جفت من نشسته ای ... بلندبلند سوت میزنی
شال گردن و دختر و سیاه و سفید و یک روسری .
سیر از کثرت به وحدت تو هم لنگ میزنی
سبزی و سرخی و باران و نسیم و .... یک توسری
میدانم که بالاتری ... مشکل همین است "ترتری "
بیشتری و بهتری و سروری و ترتری ...
لوس کرده هر چه را گویم به تو ... حالم را به هم میزنی
-----------------------
(این متن برای کسی بود که احوال و نظرم را در مورد دانشگاه پرسید )
روزها خورشید ، فاش میکند همه چیز را
شب ها آرامترم . . .
آسمان که به آسمانه تبدیل میشود سر در دانشگاهی میشود که بالهای پرپری را ماند
میگویم "پشت در ، کسی دهانش را باز کرده
منتظر آمدن لقمه ای ....
لیلی در را میگشاید با ناز
مجنون پشت در نیست و این دلیل نبودش هم نیست !
اگر کسی دهانش را باز کرده "
و دخمه ای که کاملا سیاه است با بوی عرق و بوی عطر(...) ...
مسیر علف های هرزه را که مسقیم با کمی تمایل به سمت چپ بروی زمین ننگت میدهد و آسمان سنگ
فلکه ای که مسیر را بر همه دیکته میکند بی هیچ مسیری ... مسیری سراسر چرخش .
مسیری که به نمی دانم و همه چیز میدانم در لباس ها میماند و کودکانی که به لباس دیگری را گرفته و هوهوچی چی میکنند بی شور کودکی حتی لحظه ای در نگاه .
سرم را پایین می اندازم . من آنجایم و همین لحظه تنم را می لرزاند صدای لرزش موبایل. . و موبایل و سیگار و پیام و ...سیگار و پیام و لباس ... و آن روزها و این روزها ... گاه نه آن روزها مهم هستند و نه این روزها ...گاه فرقی نمیکند مهم باشند یا نه !
"جدا میشود بود . کنار میتوان کشید . همه کار میتوان کرد"میگویم من .
هر چه به توده ی خاکی پر کبوتر نزدیک میشویم سنگ میشود پاهایم ...تنگ میشود راه تنفسم ...
نشسته بر سر راهی که به بی راهه رفت با درخت توت و سالی نشستن در تاریکی و گاهی شاید() ...
نگاهش نمیکنم چون نگاهی برایم نمانده ...من زنده ام و باید زندگی کنم ... چقدر دردناک است این .
به خیابانی میرسم که میانه اش چند بار تکه تکه شده . و سیاه و سفید هایی که مدام با نگاهی از حیا بر بی حیایی سلام میکنند
و آنان که دلم ازشان پر است . کتاب های بی نوشته . آدم های نادان دانا . لباس های روشنفکری و نادان های نادان نما .
"اگر کسی درباره ی تئاتر و
نمایشنامه و ادبیات و از این مزخرفات معلومات زیادی داشته باشد ،
مدتی طول میکشد تا آدم بفهمد که آیا او واقعا شخص احمقی
است یا نه" سلینجر میگوید این را . .
لباسهای رنگی بی هیچ رنگی . سردی نگاه هایی که میتوانست گرمتر شود . دختری که آنجا بود . و بود هایی که نابود شد .
پسری که گند کرد . چقدر خر هستیم . چقدر خر هستند ... به دل نگیرید .
و زیاد پیش هم نمیروم . میرسیم به قفس های مکعبی با میزهای رسم . و اتاق سیاهی در میانشان . و الهه ی مرگی بالای سر در آنجا و الهه های مرگ . بی هیچ لبخندی در دل میخندند . آنان که خنده شان خونین است . کاش می دانستند بین خنده و گریه تفاوتی نیست آنگاه که میخندی از گریه و میگریی ازخنده . لوله های سفید نادانی در قبقبه های باد کرده و خط کش تی .
پ مید انست بهترین جا همان جاست پشت تپه ای که اصلا چیزی در آنجا نساخته اند وپر است از خاک و زباله و خار. هیچ کس اآنجا نمی آید و انسان آنجاست که قدر زباله و خار و خاک را با هم میداند . من آنجا با دستانم معبد خود را ساختم تا اینکه در اتشی سوخت . و من از آنجا هم دل کندم . من زنده هستم و زندگی میکنم و این درد آور است گاهی . به دلت نگیر مسخره است .
دلم که میگیرد هر چه فکر میکنم به صحبت کردن میبینم کلمات زیادی هستند و آدم بیشتر باید سکوت کند شاید !!!! و شاید من با کلمه و کلام زاده نشده ام . . .در جمله ها کلمات اضافه را که حذف کنی هیچ چیزی گاه نمی ماند که بگویی !!!
گفتم روزی در دلم "تنهایی را باید بهتر ا ز اینها ارزش نهاد ... تنهایی موهبتی است مثل با او بودن ."
آفتاب که آنجا غروب میکند یک نفر با نور قرمز میشود و با باد ، می لرزد و در دستان من تمام میشود و من در مرثیه ی او نمی توانم اشک بریزم چون قبر ندارد !
روزها خورشید ، فاش میکند همه چیز را
شب ها آرامترم . . .
انسان همیشه کس دیگری است""
‘
‘
(این متن مخاطب خاصی ندارد . من بودم و کاغذ ... نه هیچ کس دیگر . همه جا ، همه کس خیالی است اما کی ماند خیال کجای واقعیت است ؟