تیره تر از آنم که آنم . میخندد در یک فضای کاملا مجازی ، در حالی که یک شیشه ی بزرگ و یک ماشین در چهار طبقه پایین تر از کفش هایم منتظر ساعت سه ایستاده اند . سه نفر آن هم با ارقامی در پشت صندلی ها و مچاله ی کاغذی که دعایی در آن ، زرد و چسبنده است ، با چهره هایی به ناچار . ساعت که میگذرد مچ دستم را باز میکنم تا کرمی پروانه شود ، اما مچاله ی چسبنده و زردی  ... میگذرد تا صدای در و تصمیم میگیرم سرم را روی بالش بگذارم و بخوابم . ساعت با زلزله ای بلند صبح شده و آفتاب و یخبندان زیر پتو و انگشت منجمد پایم که آنجا نخواهد ماند . و هزار کاغذ برای هزار هواپیمای کاهی که در پروازی بلند از روی سر استادی صاحب صندلی راحتی ، شعر فروغ را با رویکردی ملایم بخوانند تا به اوج برسد او، کاغذهای زرد و چسبنده . و دستتان درد نکند . و اگر چه / ولی . و از زحماتتان سپاس را گذاشته ایم برود . در میزند این روزها ، خوابی که از چندسال پیش پشتش را بر من کرده بود و در را که میگشایم خالی، که جز آن هم نبود . با هیچ توصیفی و با هیچ تصویری ، تنها صدای در آمد . یادش که می آید شبها وقتی که صدای سوت نگهبان قطع میشود ، گاو خشمگینی در دشتی به قدر کافی سرخ ، با چشم بندی سرختر ، برای خود لالایی میخواند و از بالای آن بارانی میبارد به غایت زرد و چسبنده . و صدای مزاحم کسی که میگوید " که باید آن بود " و چکش هایی که میکوبد بر آهنی و میخی که جا نمیرود و یک شیشه ی بزرگ و یک ماشین در چهار طبقه . عاشقانه ای مینویسم و میگذارم درست زیر آیفن . مچاله ای زرد و چسبنده که امروز روی زمین افتاده " من منحني در شبها و من روزها چندضلعي منتظم . تو نقطه ای خارج از نون و من بر نون پیچ خورده " و سر میگذارم تا بخوابم با صدای بلند آهنگی که بسیار از دور نواخته میشود و مشخص نیست . زنگ میخورد دنیا و آیفن را برمیدارم . برگه ی زرد و چسبنده ای روی زمین . میخوانمش "تیره تر از آنی که آنی " . و میخندد در یک فضای کاملا مجازی ، زنگ موبایل .