DIS.  Connect

وصل نمیشه با چسب ، منگنه ، گیره لباس ، با هیچ چیز .

 وصل شدن نیاز به عناصری داره که حتمن نیست که وصل نمیشه . در مقابل نیاز به عناصری نداره که داشتنش هر چقدر هم قابل ستایش ، اما خب وصل نمیشه  . یه بازی هر چقدر هم مسخره وقتی توش نقشی نداشته باشی زجر آوره . درست مثه بچه ی کوچیکی که میدونی بازیتو خراب میکنه و میزاریش تا با یه مهره ی به درد نخور سرگرم بشه ، به بازی وصل نمیشه . نمیزارن و نمیتونه بیشتر به بازی نزدیک بشه . بچه وقتی یه اسباب بازی میبینه که تو بازی نقش موثری داره و اونو میخواد ابتدا بامحبت میگن که تو اصلن مال این بازی نیستی و کم کم خشونت چاشنی کار میشه . پس بچه معمولن به نگاه کردن و بغض کردن عادت میکنه . اینقدر عادت میکنه که تا ابد عادت میکنه  . و اگه بفهمه که دروغ بوده بزرگ شدن بیشتر به عادت ، عادت میکنه ... وصل نمیشه با چسب ، منگنه ، گیره لباس ، با هیچ چیز .

-

احساس گناه --- شخصی را میشناختم که در یک خانه ی بزرگ در نزدیکی شهر زندگی میکرد و یک ویژگی خاص داشت که از فاصله ی کمتر از یک متر شکلی دیگر بود . خودش این را میدانست و افرادی که از فاصله ی یک متر او را میدیدند که معمولن کم پیش می آمد ، چون او یک وسیله ی فلزی استوانه ای با وزن سنگین به شعاع یک متر ساخته بود و با آن همه جا میرفت . همه فکر میکردند او یک نابغه است اما او یک متر با دنیا فاصله داشت و همین . و از این امر احساس گناه میکرد . گاهی اگر کسی دست برایش تکان میداد او هم با احترام و حفظ همین فاصله سری تکان میداد و هیچ وقت به کسی نزدیک نشد  چون اعتقاد داشت دروغ گفتن گناه زشتی است و راست گفتن نیز در این مورد  از لحاط زیبایی شناسانه درست نیست و او را از همین دست تکان دادن نیز محروم میکند .  او هم با هیچ چیز به دنیا وصل نمیشد و یک متر با فاصله زندگی میکرد .

-

"حسادت چیز وحشتناکی است" . دختری که بالای برجی زندگی میکرد زنگ زد و این جمله ی اول را برایم از روی کاغذی که از قبل برای خود نوشته بود  خواند (چون حرف زدن برایش خجالت آور بود ) و اضافه کرد " این را میدانم که حسادت چیز وحشتناکی است اما با این ارتفاع هر وقت میبینم مردم آن پایین دست در دست هم راه میروند از ارتفاع و برج نفرت پیدا میکنم " . وقتی خواستم کمکش کنم که از درب بیرون بیاید گفت که این خانه ی من درب ندارد . و بعد تصمیم گرفت از پنجره بیرون بپرد . حسادت چیز بدی است و بدتر از آن سقوط از پنجره ! . او هم با هیچ چیز به دنیا وصل نمیشد و از دنیا مرتفع تر بود  .

(همه ی این ها خیلی بد ، خطرناک و مورد دلسوزی احمقانه است که کسانی آرزوی عادی بودن کنند - در بالا گفتم شما خودتان را ناراحت نکنید هر کس به نوعی است )

 

برگ خالی / زمان سخنرانی

"حرف آخر ندارد . حرف ادامه ندارد . حرف آغاز ندارد . حرف حرف است . "

یک برگ خالی و وقتی به اندازه ی یک عمر برای سخنرانی . خط های دستم ، حاصل عبور بارها رفت و آمد خاطره هاست بافته بر هم و در به در راهی برای خروج . آفتاب شاخ میزند درون چشمانم ، شخم میزند تا بارانی بی ابر هم  حاصل بدهد دو سه مژه و آن هم میپرد و برگی خالی و یک عمر . گوشی موبایل با زار زار بلند درون قفسه سینه ام میلرزد و نفس نفس زنان قطع میشود و میماند تصویری سرخ و سپید . ناگاه زیر بادی که به گوشم راز راز میکند حرفش را زیر گلویم تکرار میکند ، بیخ افکارم کنار پنجره : امشب گلی آورده ام که هیچ از آن نمانده سرخ و سپید و یک حجم هراس آور روبرویم آرزویی بلعیده ، ایستاده . من ، چهار حرفی نامنتظمی هستم که در لحظه ی میان گل و دستت اینگونه شده ام ، اینگونه ایستاده ، چون دو دست موازی خدا و انسان درست وسط سقف کلیسا جایی که گردن درد میگیرد و چشم ها ، و ادامه است و ادامه . باز و بارها . درست فریاد را از پیچ تاریک و گردن برگشته ی عالی قاپو میشنوی میان درب و درب ... "لطفا پشت سرت درب را ببند " ... و سخنرانی آغاز میشود و چراغ ها خاموش " ورودتان را تا سقف این سالن ، از بالا و تا درب پشت سر و دو دیوار بغل در سطوح خوش آمد گفته  ، اگر چه کسی میان جمعیت نیست به خالی ...  گرمای هوا و بوی گند چند درخت که با دست و پای چند کودک نابالغ تزیین شده و چندین تکه آهنی که در گلوی بشریت فرو رفته را ارج مینهم و همه چیز را زیر لباس و مخصوصن شلوار سیاهم پنهان میکنم . امشب گلی آورده ام و تا حجم تو ،فاصله  خالی است . خالی ای کاملن شلوغ پر از صدای همهمه و کپک های بزرگ سبز که چون چشمی  نظاره میکنند ... دروغ میگویم مدام و محکم به سرم میزند ، به سرم میزند که دروغ بگویم ، محکم در سرم میخورد . اما چیزی که همیشه آزار میدهد کره ای کاملن گرد است که پر است از خطوط شکسته که نشان میدهد کره ای کاملن گرد نیست و دروغ میگوید ... کوه ها گناه زمین نیستند بلکه زمین دروغ کوههاست ! " و چراغ ها روشن میشوند و هیچ کسانی که آنجا نیستند با شلوغی و ولوله خارج میشوند . نگاه میکنم کف دستانم خطوطی ناهموار و شکسته چون رازی کشیده شده ، حاصل بارها رفت و آمد خاطره ها . و زمزمه ی پشت دیوا ر که "چهارحرفی نامنتظم با تیزی های زیاد ، لب هایت را کنار من نیاور " . و یک برگ خالی و وقتی به اندازه ی یک عمر برای سخنرانی . کاغذ خالی نامه ی ننوشته ات متنی برای سخنرانیِ تا ابد من میشود ، جای خالی .