احسنت می گویم خدای را ...
کلمه ، جایی برای تولد شاعر شد
قلب بر حبس معنا ماهر شد آنگاه با هر احساس کلماتی ساتع شد گفتند او شاعر شد
قلبی که سیاه بود شعر را به لطف کلمه سیاه شد و قلبی که سفید به لطف کلمه سفید
و کلمه ٫ واژه ٫ و صدا مفید . آنگاه صدایی بر شاعری لرزان سرود که شاید کلمه واژه دروغ بود ؟
آیا گلی که در ذهن شاعر میروید چیزی از مرداب و بی تابی زمان میگوید ؟
شاعر میداند در این مرداب زمانه چه میجوید ؟ زیبا در عین حال که زیباترین است زشت می روید
آنگاه شاعر شنید صدا را ٬ مغز خویش را بیگانه نامید و کناری شعر را بی مغز خویش بر کاغذ و واژه تابید
بیچاره شاعر که نمی دانست مغز دانه ی بزرگ دانایی اوست و بی او تخیل خالی انسان است
و کلمه بی او راحت دروغ میگوید ... هیچ چیز از این مرداب نمی روید ... هیچ عاقلی چنین نمیگوید
و آنگاه "دیوانه " که تا پیش تر ناسزایی بود وصف هر شاعر شد
تو را میگویم که اگر برت بگویم دیوانه لذت میبری ..
آری روزگار غریبی است بامداد من
ما از این ور افتاده ایم بگذار برایت بگویم درد نادانیمان را
که شاعر ما پشت پرده ی نمیدانم شعر میگوید
و کلمه دیگر واسطه نیست او خود دیگر شعر میگوید
آری روزگار غریبی است بامداد من
احسنت می گویم خدای را٬ که اینچنین اشرف مخلوقاتش را را با آفریده ی خود چون خر در گل مانده گذاشته
