درخت ...
غبار دور سرم میپیچد و از دامن چین چین هفت سالگی ، چیزی میبینم شبیه قوری و تکان تکان خور ، نزدیک به تصویر زجر آور مرغی بر موج آرام رودخانه ی کارون . چمن جای عبور است بی هیچ کاری و غبار اشک زمین است و سنگ سرخ شیطان بر پیشانی و مغز آنکه ردپای عمودی دارد . سر میچسبانم به شیشه ی ماشین و در تکان تکان زلزله ی هستی بر زمینه ی خیابان میشمارم درخت - درخت - درخت ... تا آنجا که میروم درخت . مدام بادی که درختان را میرقصاند مرا و هفت سالگی ام را به سرخی ی شبی خوف و مقدس برنشسه بر کشتی سپید میز تحریر ، جلوی آنکس که چین چین نگاهش از من گذشت میبرد . کوچه که به یک سو بن بست و به دو سو چنگال حیله گر نور بود را به سخن آنقدر رفت و آمد شد که هر سه راه را قدم مغلوب کرد . قدم رفتن کار بیهوده . شیراز . آسمان ستاره باران میبارید و آنکس که به خطی سرخ چین پیراهنش شکافته بود قند در دلم آب کرد . غباری چنان به میان زد که فانوسی به گلو بستیم و با فشاری بر نفسمان نور را بر هر چیز اول دانستیم و چشم درد گرفتیم . بر قرین خویش گر گرفتیم و قرین نیز بر دیگرش . دود و غبار هیچ کس را پیدا نگذاشتند . در آن هربرهیچ و بلبشو ، ناگهان تصویر قوری سرخ رنگ سخن گفت " وااای" ... و غبار آن همه خاک و دود آن همه آتش که به باد دادم و سوختم به سخنی به دیوار بند بندم کرد . خدای نشسته جز خدایی چه را سزاست ؟
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ ساعت ۶ ق.ظ توسط pana
|