درخت ... دایره
صدا و تکانی ،منٍِ لم داده و آرام را به جلو میبرد . پشت محو شیشه ، نگاهم میشمارد : درخت درخت درخت ... و تا هزار درخت . و شاید پشت شیشه همه ی این شماره ها با شک درخت . سرم به جلو در حرکت میرود و چشمانم کم کم سنگین میشوند . خوابم زیر پلک هایم وول میخورد تا فلکه ای که تکانم میدهد . دامن چرخان و رقصان دختری ام که به فلکه، خواهر شدم ، چه شدم ؟ پرت شدم روی صندلی عقب . روی ناهمواری زمینی ، بالا و پایین شدم در آن کودکی و گیجی کشان کشان سرم را به پنجره باز چسباندم . شیشه سرما را پخش میکرد روی دماغم . زلزله ای کل هستی را با تلق تلقی لرزان میتکاند . و باز هم شمردم درخت ....درخت ...درخت ... و باز فلکه ای دیگر مرا . من به چه هیچی در مرکز پرتاب شدم...سرم به کف صندلی و نگاهم را به سقف بود . پرسیدم چقدر به آخر مانده ؟ اما صدای راننده گفت تا آخرین درخت ... بیرون را نگاه کردم . هنوز دور فلکه میچرخیدیم . دستانم را به دسته ی درب گرفتم و نشته سر بلند کردم از نفس هایم شیشه را بخار گرفته بود . انگشتم را با حالتی همچنان گریزان از مرکز فلکه روی شیشه کشیدم و دایره ای را خالی از نفس های مانده به جایم زدم ...در آن خالی وسط از نفسم ، همچنان درختان را دیدم و شمردم ... دور و برم و دور تا دور فلکه درخت .... من در دامی عظیم به شمردن... ه حال احمق ها افتادم روی صندلی عقب . با حالی ناچار ، به دایره ی بی نفسم روی شیشه چشم دوختم ، و ... روی زانو نشتم و نوک بینی ام را چسباندم بر مرکز دایره ی خالی نفسم بر شیشه ، سرد بود و بوی بیرون میداد ... بوی درخت و بنزین با هم بود ... چشمانم را به درختان دوختم و بینی ام را هم همان مرکز چسباندم . ناگاه از آن مرکز به عقب پرتاب شدم ... سرم به زمین خورد و بیهوش شدم ... بر مرکز پای فشردم و چشم بر درخت دوختم و به بیرون پرتاب شدم ... بیدار که شدم راننده گفت پیاده شو