بزرگ آنقدر روحی داریکه گاه حسودیم میشود که می خندی

حسودیم میشود به نسلی که خنده رایاد داشت

حال که نه خنده نه یاد خندیدن را  یاد ندارد 

بزرگ آنقدر  روحی از گذشته به یاد مانده داری، تو میراث  آنانی

که می خواهم با تو خنده را حسودی کنم به یاد گذشته که می خندید

لبخندت از سرخی ، لب هایت را تاب می دهد

مثال رقصندگان باران ، چون زمین می آیند بر آسمان رو دارند

اول و آخر لبهایت ، اوج می گیرند چنان که میانه ی آن باز می ماند از اوج

سرخی اش بیش از قبل ، خود بر خود ، دم بر دم بوسه می زند لب هایت

میانه سفید ، درخشان ، خدا همزمان لبخند می زند با تو

ای میراث آنانی که خنده را یاد داشتند

کاش میراث قهقهه شان ، بی ترس از آبرو باز تو بودی ...

اما آنگاه بر صلیبت پرستشت می شد کرد !