پارچه ی ِ سیاه ِ آویزان از آسمان
ترکیب شمشیر و آب ، اشک میشود
داستان طبل دنگ دنگ
آنکه صدا یش در صحرا به آسمان نرسد اشک میشود
تکه ی سبز گهواره ی کودک
آنکه دلش زودتر نیزه باران نشود اشک میشود
دستش را گذاشتی برایمان که اشک شود بالای سرمان
دنگ دنگ ، هنوزهم اشک میشود
اشک اما شور ، اشک اما در آستینمان میخندید
اشک میپیچید دور سرمان ،
الان دیگر به جنازه ها نمکدان و آب میبندند ، ترکیب نمکدان و آب ، وحشت است
سیاه دیگر ترکیب رنگهای عالم نیست ، سیاه بی انتها نیست
سیاه رنگش به لجن زار رفته
و از نیزه ها و گهواره مانده همان رقص فاحشه هایش بر جسد کودک
خوب شد نماندی و رفتی ...
***
۱
سرش به صدای بنگ چرخید به این طرف × کسی زمین خورد × کودکی گفت کاش بجای این همه بمب از آسمان شکلات میریخت
۲
یک فلز کوچک / با شکلی استوانه ای و نوکی تیز / به اندازه ی بند انگشت / در یک تصادف / در حالی که می توانست به کنارت بخورد / آن همه رویا و زندگی ات را تمام می کند / کودکی گفت کاش بجای این همه گلوله از آسمان شکلات میریخت
۳
یک نفر / دو نفر / صد نفر / هزار نفر / یک ملیون نفر... منتظر هستم . منتظر باش