نوک برج
دیوارهای بلند شهرهای وسیع اصلا برایم وحشتی نداشت تنها به این
می اندیشیدم که باید به طبقه ی بالای
ساختمان وسط شهر بروم . شلوغی شهر هم برایم مانع نشد . چون من باید به
آخرین طبقه ی برج می رسیدم
حتی اگر شده نگهبانان مرا تکه تکه کنند . کسی را دیدم که به من می گفت : باید صبر کنی تا بمیری و روحت
بالا برود تا به آخرین طبقه برسد ...
ولی من بسیار عجولم و باید همین حالا بروم . این را هم می دانم که نمی دانم
ارتفاع این برج بلند چقدر است
... این را هم می دانم که این برج هیچ آسانسوری ندارد و نداشته .
این را نیز درک می کنم که با این لباس ها مرا آنجا راه نمی دهند . این برج بی
دروازه همیشه آسانسور
دارد ولی گاهی آسانسور باعث می شود که به زیر زمین برج بروی !!! چون این برج
طبقاتش از روی اعداد نمره گذاری نشده اند . این را هم نمی دانم که سوررآل
های داغان شده و طالب وصل را آنجا راه می دهند یا نه ؟ فقط امید دارم که مرا
از پنجره ظالمانه به پایین پرت نکنند ...
هنوز هم آویزانم ولی اینبار محکمتر آویزان شده ام . راستی شما با هیچ دین و
آیین و همراهی نمی توانید واردش شوید تنها باید بیایید ...
...............................................................................................................................
: " و خدا خودش گوسفند را برای قربانی خواهد فرستاد ( سفر تکوین 22:8)
سوررآل . بلوگفا surreal