تنها تو نا امید نشده بودی که شدی . داستان ما داستان راوی داستان گویی است که بیهوده بر بالین مرگ داستان هایش را بازی بازی میگوید - بازی میکند - مالون میمیرد . کفش هایم به هوا و سرم به پایین - چنان سقوط عارفانه ای را تجربه میکنم که کسی نکرد . ناخن هایم میکند . دلم به یاد گذشته ام میوفتد - هویت مزخرف است خانوم - این را که گفتم گفتند از شما بعید است آقا . تاریخچه ی ما از پدربزرگم شروع شد کسی که معماری میکرد . قبلش و اصلش به کجا میرفت نمی دانم . بعد از او و مرگش عمویم و دقیقا روز مرگ او من . چه مرگ های به هم تنیده ای و مرگ من چه خواهد شد نمی دانم . بازی میکنم با روزهای گرم گلستان (منطقه ای در اهواز ) و فضای بیرونی که به یک استخر بزرگ و یک سگ قهوه ای تمام میشد . آژیر که میکشیدند از راهروی بلند کنار خانه میدویدیم و همه کنار دیواره ی استخر خالی قایم میشدیم . ما خوشمان میآمد بازی بود - اما صدای بمب و بمب و گریه ها دلمان را ناامید میکرد . بعد ها که ضربدر های زرد روی شیشه های اتاق هامان ماند ناامیدتر هم شدیم . حتی الان هم هست و این در رفتار پدرم هست . هویت که میگویی کشف بزرگی نکرده ای خانوم ... میگویی من شرمم می آید . - و باز میگوید از شما بعید است آقای هلاله . شاید بعید باشد . دلم گرفت که آخرین چراغ های دور و بر تختم خاموش شد و آخرین امیدت . میترسم از من بخواهی دستت را به خورشیدی برسانم اما گویی پیشتر بیژن الهی گفت که بر آن هم سالهاست برف نشسته . خسته نیستم سعی میکنم بیهوده بازی کنم . سالها بعد سعی کردم زودتر از مجتبی تخم مرغ ها را بردارم . صبح بیدار میشدم و تخم مرغ را برمیداشتم . گاهی هم با دمپایی دنبالش میکردم . زودتر از همه هم صحبت کردم . سکوتم شاید از صحبت نخستم بود . تخم مرغ اما یک روز صبح که هر دو بر سر آن رسیدیم شکست و چه ناامیدانه صبحانه نخوردیم . کم کم از صدا های اطرافم سکوت کردم - ساکت شدم . لم می دادم تا در اتاق پیشین زهره که خالی بود و پنجره به بیرون نداشت با چراغ قوه و آدمک ها روی دیوار فیلم نگاه کنم . که سینمای بی تماشاگر و تاریکی ماند . امید اصلا در سینما نبود چون در تاریکی کسی کسی را نمی بیند . اما دلم خوش بود مادربزرگ برایم لواشک میخرد و شبها داستان های تکراری و نفس پیر و گرمش را دارم و صبح های زود همیشه با بیسکوییت های گردی به خانه می آید که علامت الله دارد و می فهمم که عصر شاید با اتوبوس پیش عمه ام بروم . اما چقدر ترسیدم آن روز که شب کنار مادربزرگ خوابیدم و صبح که بیدار شدم عمه و مادرم در نشیمن گریه میکردند و مادربزرگ نبود . ولی گریه نکردم تا شب که تازه متوجه شد این آخرین داستان مادربزرگ بود - مرگ . و مدام به دنبال روحش در تاریکی ها و خرابه ها میگشتم . - پس نظر شما در مورد هویت چیست اقای هلاله ؟ - من سعی میکنم نظری نداشته باشم که شب راحت تر بخوابم خانم ... تو چه میدانی که چه شد . هویت همین است که تو چه میدانی که چه شد . کنار استخر - در بغل مادربزرگ - دویدن های مجتبی -  و خدایی که برای اولین بار بر بیسکوییت گرد مادربزرگ بود . ناامید نمیشوم مادربزرگ چون تو و چون "مالون" در داستان بکت تا لحظه ی مرگ داستان میگویم و بازی میکنم چنان که تو در لحظه ی مرگت لواشک میخوردی و داستان میگفتی .