گاهی نوشته های خودم را هم که میخونم دلم به هم میخوره .میخوام سرمو بزنم به دیوار . حتی گاهی از اینکه میبینم یه نقطه ی قوی ادبی داره بیشتر از خودم نفرتم میگیره . این حسو چند روزه به تو هم پیدا کردم البته چند روز که نه خیلی وقته . چند روزه که اینو فهمیدم . با اینکه خیلی دوست دارم نمیخوام بخونمت . لعنت ...  دستم را میکشم دور فرمون و نگام رو میدوزم زل به آسمون . سرم از حرفای هر شب داره میترکه . بیشتر حوصله سر بر شدن تا پیچیده . وقتی میای جلوی صورتم بیشتر لمس کردنت رو میپسندم در همون حد سلام و دست دادن باهات . بعدش دیگه سرم شروع میکنه به درد گرفتن . آفتاب از شیشه ی جلوی ماشین میخوره تو چشام . صندلی رو خم میکنم اما هنوز پخشه تو صورتم و کلافه ام کرده . وقتی اولین بار توی یه اتاق دیدمت نشستی جلوم و یه لحظه زل زدم تو چشات . چشات زیادی باز بودن و کم به جایی نگاه میکردی . همون موقع خواستم بهت بگم دوس دارم لمست کنم اما گفتم این همیشه یه حرفه بی ادبانه است مخصوصا توی اولین دیدار . همیشه خودم اولین نفر هستم که به این جور آدما فحش میدم – به خودم .خیلی زیبا به نظرم اومدی . همون دیدار اول همیشه آدم باید بدونه که "معشوقش رو از دست داده " . خیلی دردآوره . کلا شدی برام یه مشت صفت که خودت وسط اونا بدست نمیای . کج شدی تو ذهنم . رفتی پشت سرم قایم شدی . گاهی وقتی با شوق برام صحبت میکنی میخوام با مشت بزنم روی میز و بلند شم و برم تو خیابون . یه پل رو پیدا کنم زیرش بشینم و همینطوری ولو بشم تو چمنا و چشام رو بدوزم به آسمون . دستم رو فشار دادم روی بوق و نگاه ها رو به خودم جلب کردم . حواسم به کلی پرت شد از رانندگی . خوشبختانه شیشه ها بالان و حرفا و بوقا رو نمیشنوم . یه نفر یه چیزی گفت و یه پسر که میشناسمش و یه تخته اش کمه داره از پشت شیشه برام ترجمه میکنه که یارو چی بهت گفت . نگام رو میدوزم به آسمون و بی خیال میشم . همه چیزا بی اهمیت ان . همه چیز ترجمه ی یک کودک احمقه  پشت شیشه . آفتاب هم میزنه توی چشم آدم و گرماش بوی عرق میده . یادم میآید یه بار توی یه مهمانی با من دست دادی و رفتی نشستی روبروم کنار معشوقت . من عنصر سوم بحث بودم . دست که دادی شرمم گرفت نکنه فکر کنی من بیش از اندازه دستت را نگه داشتم ! آدم احمق میشه گاهی . لمس کردن مفهومی جدا از صحبت داره . عنصر سوم ... فهمیدم همیشه وقتی تو مقابلمی من هنوز همون عنصر سومم . برای همین کج کج باهات حرف میزنم . خوش بینان احمقی رو میشناسم که هنوز هم فکر میکنن عنصر اول و دوم هستن . جالبه من همیشه وقتی در جایگاه عنصر دوم هستم عقم میگیره . حس میکنم بهترین حالت وقتیه که خوابی و تو داری خواب میبینی و من میبوسمت یا وقتی داری با تلفن حرف میزنی و من دستت رو میگیرم و نگاهمم نمیکنی . یه جور اینو فهمیدم که بیشعور باید بود که فکر کرد میشه تو چشای طرف از چیزی حرف زد . باید روتو بکنی طرف دیوار و از زیبایی حرف بزنی تا اگه خواست طرف سوم تو بشنوه .این با مفهوم آزادی هم تناقض نداره فقط گاهی یه غم میذاره تو دلت .  چقدر وحشتناکه وقتی تو هر لحظه بدون اینکه بفهمی بوی گنداب میگیری . ترس از ماتمی که پیشتر  بر سرم اومده به قول بارت "دیگر مضطرب نباش – تو پیش از این او را از دست دادی " . صدای ضبط رو زیادتر میکنم  یک لحظه چندین حالت از جلوم رد میشن – خودکشی ، فرار، سفر ، کنار کشیدن ... میبینم که در هر حالت من مات شدم . سعی میکنم با لبخند به بازی ادامه بدم در ناامیدی کامل . پر رو جلوی هر چیز راه میرم  حداقل اینو میدونم کسی که باخته و بازی رو خراب کنه اون آدم بیشعوریه . بیا جلو عزیزم بازی میکنم .

 

" آمدی – رفتی – نه این - نه آن – تو  حرکت نمیکنی "