گاه واژه ها چشمی را میبندد و شعر فکری را خاموش میکند . شاعران بسیار شده اند چون تفکر
کار دشواری شده . شاعری در مفهوم عام چیدن واژگانی زیبا و گاه آهنگین برای کلامی بیهوده گفتن
است در کنار معجون سحر و جادو .
اما شاعران عام هر کدام در بازخوانی خود از خود فردی خاص هستند .
و من خود را نعلت و نفرین میکنم در برخورد با شعر شاعرانی سکوت کرده ام
و حق رفاقت را در برابرشان ناتمام گذاشته ام . و میدانم نوک شمشیر بر سمت خود من است .
آنگاه که پسرکی شعر میگوید عارف میشود تنها میماند و در آخر هم اگر خوش شانس باشد
اگزیستانسیالیستی آبکی خواهد شد و یااگر مجلات روز را دنبال کند پسامدرنی دیکانستراکشن .
و می افتد به جان کلمات و آنقدر کلمه هست که بتوان شاعر بود .
من خود شعر میگویم و خود به او حمله میکنم . چقدر ساده دختری شعری می گوید که یک طرفش
عشقی و گلی پژمرده و آن طرفش سیاهی است و نفرت ! و کم کم در شعر ها میبینیم واژگان مفهومی
چارچوبی و بی رنگ پیدا میکنند .و مفهوم ها برعکس تاثیر میگذارند و شاعر هنوز متوجه این "وارونگی "
نشده و هنوز در روح فردی خویش کلمات و واژگانش را نشخوار میکند و همه چیز وارونه خواهد شد .
میل به تفکر عرفانی چون بالی بریده سر شاعر را که به هوا پریده بر زمین میزند . عرفانی که تنها نفع
معنوی آن برای شاعر امروز همان نفع پست مدرن هایمان است یعنی فرار از نقد . و این تفکر گفتمان
را در هر مفهوم لنگ میگذارد . نه فقط در شاعر ما در همه ی هم وطنان این میل هنوز وجود دارد .
وقتی دانشجوی معماری دیکانستراکشن میشود و خط خطی های کاغذش را میکند ساختمانی که
در ورودی ندارد و در مقابل نقد با اقتدار کامل میگوید این فرم دغدغه ی من بوده و من در تنهایی خویش
الهام گرفته ام یا خود را به فرانگ گری و زاها حدید و غیره میچسباند و با عصبانیت سد راه هر گفتمانی
میشود و هر گفتگو را به مبارزه ای تبدیل میکند چه باید گفت . ما ادبیات گفتگو نداریم !
و این باید دانسته شود مخاطب من همه نیستند و نیازی هم به این تفکیک مخاطب ها نیست
که به عقیده من مخاطب همه باشند باز بهتر است اما ...