سکوت است  شب ، امشب دستم به قلم باید میرفت . نگرانی داشتم که دل مرا هرلحظه به جایی

میسپرد. نگرانی یک نزدیکی . تا چقدر برایش تعریف داریم ؟ اصلا نمی دانم این همه تکه تکه ها رابی

هیچ برشی چگونه بنویسم . گاه فکر میکنم انسان هرلحظه تلاش میکند خودش را گول بزند .

خودش را در تنگ نایی بیاندازد ...

هر لحظه بر تکه تکه ی جانش تیغ بزند .  آنگاه مغرورانه بر  پیکره ی بی جان و در لجن

فرو رفته ی خویش بایستد. بلند دیگران را به مجلس ختم پیکره اش دعوت کند .   عشق تصویری از این

 نمایش است .  این میل ، میلی بیمار است  . اما بیماریش خوب است یابد ، درمان دارد یا نه ؟

نمیدانم ؟

دختری که دوستش داری در دور دست  ایستاده و آسمان را  انتظار میبرد برای فرشته ای

که بیاید اما هر بار فضله  ی کلاغی یا لعنت رگباری براو  نازل میشود . تو آسمانش را بر اومی بخشی .

کناری انتظار میکشی تا بداند آخر که آن آسمان هیچ وقت فرشته ای برای بردنش نخواهد فرستاد و هر

چه میرسد نیرنگ زمین است و زمانه . آن آبی بی کران، تصویر نیرنگ بی تا انتهای زمان است . انتظار

که شاید روزی بفهمد و برت باز گردد . اما تو نیز چون فرهاد ، تسلیم بر آسمان و زمانه  گوشه ای

سیگاری میکشی یا  کوهی میکنی ؟ و  آنگاه است  که هیچ حرفی در گوشت نخواهد رفت و تو

می مانی و چیزی که نامش عشق است  .

تکلیفش چیست ؟ تکلیفش تیغ هایی است بر گلویت که به انتظارمانده ای .

به انتظار چه  ؟ به انتظار دختری که نه آن است که تو میدانی اما لطف او بود که تو عشق را یافتی و

دیوانه وار ادامه اش می دهی و حرف دیگر جز تکرار چیزی نیست. آنگاه هر بار تیغ بر هر لحظه از جانت

میزنی تا خود را داستانی کنی که هر لحظه بخوانیش . تا آخر اشک بریزی . یا شاید بخوانندش و اشک

بریزند . نمی دانم ؟

باز او که نگاهش از آسمان برگشت . دستش را بر دستت گذاشت شب ها باز بر آسمان نگاهی دارد که

شب ها نفست را بند می آورد . و تو میبینی که تو نیز بر آسمان نگاه می کردی تاامروز ؟

نمی دانم ؟ 

به کدام مذهب است این ، به کدام ملت است این / که کُشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی ؟(عراقی)