کابوس
خنده شد کابوسم چونکه می خندی وقتی لبخندت رفت شد کابوسم .
آرامم می کرد حتی کابوس . وقتی خوابم در کابوس می خندید . تو بودی .
من از کابوس آمدم . و بر کابوس میمیرم .
آی بر احساس بیمار . بر احساسی که درجعبه ی فلزی بماند آی بر لبخندی که بگندد
امشب صدایم بر کوه بازگشتی ندارد
...
نیستی که بگویم
نیستی ، چه بگویم ؟
نیستی ، ...
...
خستگی میزند به گردنم ، نگاهم درد میگیرد ، شاخه گلی که خشکید ریشه ی من بود
گردنی که فرود آمد بر صدایت ، نگاهی که محروم ماند از نگاهت ، رودی که خشکید تو بودی بر من
...
خسته ام که بگویم
خسته ام ، با که بگویم
خسته ام ...