
" ای تصور آنک در آسمان ِ اینک بر زمین ... گاه بر دیواره های چهار بر هر سمتم صدایت میکنم
باز میگردد ... هر سمتم بازمیگردد صدایم را ... باز ، ای تصور آنک آنجایی و اینک اینجا ..."
کاغذ را گوشه ی تختش ، مچاله شده زیر موکت قایم کرد . پتو رو کشید سرش . توی اون سیاهی یه
چیزی رو از نزدیکش میدید که عبور میکنه ولی . اگه میشدکاغذ رو بدستش میداد و میگفت " من انتظار ندارم توهم همین نظر رو داشته باشی . میتونی بگی برو بابا ... من ناراحت نمیشم فقط این رو بخون " .
"تصویری که بر آبی رفت من بودم . ببین آبی شده ام عین خودش . تنها تو رابرهنه کم دارم که در آب غرقه شوی ای بانوی همه آبها ی رفته "
کلبه ای کنار یک چراغ برق داشت که یک تخت و یک کمد توش بود . هر چند وقت یه بار کنار پنجرش میرفت
و سیگار میکشید . " نمی دونم اسم تو رو کی گذاشته. بهت میاد اسمت باران باشه . چونکه از آسمون میاد .همون تصوری. میشه رفت زیرش . بارون کوچیک کوچیک توی رود غرق میشه . تو مادر همه ی آبهایی . "
دیروز زیر یه سایه ی ابر که نصفش روی زمین بودونصفش اصلا پیدانبود دیدش داشت میخندید .
سرش رو انداخت پایین . خجالت کشید و رفت . هیچکس هم ندیدش . اونم که زیر سایه ی ابربود ندیدش .
دیگه نمی دونه کسی رو که میتونه با هزاران باد بخنده و چرخ بخوره و بخنده و بره تا نابود بشه باید گذاشت
و جلوی خندش رونگرفت . یا اصلا نمیشه اگه می خواست .
پس اصلا بهتر بود یه دریای دیگه ، یه آبی دیگه هم
خشک بشه بره اون بالاها که یه ابر پربارون بشه بریزه رو زمین . ابرا همش میخندن . اون اشکا هم همش تظاهره . جلوی همه گریه کردن تظاهره.
اما رودخونه ها ، مثل اون همیشه داخلشون پره اشکه ، اما روشون ساکته .آرومه .
" مینشینم تا آفتاب تکه تکه ام را بکند ... آسمان روم ...بِکند .... من مادر هزاران بارانم "
