
"بتاب . نور افشانی کن . مرا از انوار خود محروم مدار "
پیاده رو تاریک بود . مرد در حین راه رفتن کف کفشش را با سنگ پیاده رو تمیز میکرد .
مرد سعی میکرد آرام ، خود را به زن بچسباند . دست دخترش را گرفته بود . دخترش میخندید .
مرد برایشان میگفت . زن لبخند میزد . دختر بلند میخندید . خیابان تاریک بود . تنها صدای پای
آنها و خنده ی دخترک می آمد .
او سعی میکرد حرکاتشان را زیر نظر بگیرد . چندین بار سعی کرد مثل مرد کف کفشش را با زمین
پاک کند اما لذتی نمیبرد . از دور ان سه را در تاریکی نگاه میکرد . او دستانش را دائم تکان میداد .
" هر زمان که نگاه میکنم دردم میگیرد . چسبیده به گلویم چکه میکنند . چقدر کثافت ... "
او زمزمه میکرد . کلماتش گنگ بود . سعی میکرد با حرکت دست و صورت با خودش صحبت کند .
دیگر زبانش نمی چرخید . گاه از گوش هایش خون می آمد .
مرد از مشتری دیروز مغازه اش میگفت . مردی لاغر و پیر که دائم از جنس و دوام ساعتها سوال
میپرسید .مرد ساعت میفروخت . پیرمرد دوچرخه سوار میشد .
با آن صدای گنگ و درهم ش یقه ی لباس خاکستریش را
تا دهانش بالا میکشید . دخترک میخندید . زن لبخند زد . مرد کاملا راضی بود از اینکه دخترکش
خندید . مرد خود را به زنش نزدیک تر میکرد . دستش را گرفت .
او نگاهشان میکرد . آرام دست خود را گرفت . دست خود را نوازش کرد . به سرعت دستش را
کنار کشید . ناخنش ، خراشی بر پشت دستش انداخت . دستش را در جیبش کرد . قدم هایش را تند تر
میکرد . دستانش را در جیبش فشار میداد . میلرزید . اشک از چشمش چکید . با کف دست روی
صورتش را پاک کرد . کم کم نزدیکشان شد . اصلا نمی خواست نزدیکشان شود اما قدم هایش تند بود .
مرد از صدای قدم ها برگشت . او را دید که سرش پایین بود . هر سه ناخواسته ایستادند .
بی صدا . خیابانی خاکستری . تنها نور چراغ ها راه راهش کرده بود .
مرد گفت " بچه ها آرام بگذارید برود . حتما مست است ... "
اما او ایستاد . دندان هایش را بر هم میفشرد . از جیبش شیشه ای شکسته بیرون آورد .
با نگاهی تهدید آمیزبه آن سه که حالا ترسیده بودند مینگریست . مرد دست زن را گرفته
و منتظر چیزی بود .
دخترک صورتش را به کت مرد چسباند . او شیشه را در دستش نگه داشت . از دستش خون میچکید .
شیشه را بسمت زمین پرتاب کرد و فریاد زد . دوید و از آنجا دور شد .
هر سه ترسیده بودند . مرد سعی کرد اوضاع را عادی نشان دهد " برویم . زود از اینجا برویم ... "
هنوز خون او روی زمین بود . دخترک پرسید چرا ؟ اما پدر گفت که باید برویم هرچه زودتر .
دوچرخه ی پیرمردی که دایم زنگ میزد از کنارشان عبور کرد . پیاده رو تاریک بود . چند قطره خون
روی زمین روی لجن ها بود . او دیگر نبود .
"بتاب . نور افشانی کن . مرا از انوار خود محروم مدار "
