آن روز ها وقتی که من بچه بودم ، مردم نبودند ...
(در سالن نمایش ) :
- : آقای کارگردان ، این یارو کیه برداشتی اوردی ؟ بلد نیست بازی کنه . . .
× : آقا . بیا ببینم . . . شما بازیگری . الانم باید بازی کنی . باید بتونی . . .
* : ... (همه ی دیالوگ ها درون بازیگر میگذرد . او نقشش را بلد نیست بازی کند . )
ـ : جمع کنید بابا .
× : هر چی میخوای بازی کن . مثه خانوم ¤ .
¤ : باز میگردد انوار از هر طرف برم که من آسمان و زمینم . آی چقدر ...
* برای پایان نقشش رگش را می زند تا نقشش تمام شود . دیالوگ هایش را کسی نشنید !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۴ ق.ظ توسط pana
|