(در سالن نمایش ) :

- : آقای کارگردان ، این یارو کیه برداشتی اوردی ؟ بلد نیست بازی کنه . . .

 × : آقا . بیا ببینم . . . شما بازیگری . الانم باید بازی کنی . باید بتونی . . .

* : ...  (همه ی دیالوگ ها درون بازیگر میگذرد . او  نقشش را بلد نیست بازی کند . )

ـ : جمع کنید بابا .

× : هر چی میخوای بازی کن . مثه خانوم ¤ .

 ¤ : باز میگردد انوار از هر طرف برم که من آسمان و زمینم . آی چقدر ... 

* برای پایان نقشش رگش را می زند تا نقشش تمام شود . دیالوگ هایش را کسی نشنید !