باد
باد می زند سوتش را ،
مرا جاده ای که باید راه را تا آخر که به انتها
ساتوری یا سنتوری که به گردن گاوی می نوازد
خون که می زند انتهای کوچه ی گِلی
تاری یا آچاری ، که میپیچاند پیچ را ، بر گلویی که پیچ خورده ، که نمی خواند
بومی یا چاقویی ، که ذبح می کند در توهم اسحاق ، هر بر سمتش هزاران رنگ
چون در توهم ابراهیم
ویلن یا سیانور ، ساکسیفون یا استامینوفن ، مرا جاده ای باید تا آخر
باد میزند سوتش را ،
زمین به سفیدی نرم ، سوراخ های رد پایی ، فرورفته زمین به سفیدی ، نرم
مرا جاده ای سفید ، از هر پنجره اش سری ، پیرزسگی یا کودکی می خندد به چرک ،
می خندد به چرک
نگاهم زمین را که نرم ، می رود راه را تا انتها هزار بار ، باد می آید نگاهم بر زمین
باد میپیچاند به دورم طناب ،
نگاهی بر پنجره ای ، آتش میزند ، راه بر همین پنجره است ، در میانه ی راه ،
نرسیده به انتها ، ره به همین پنجره است ، نگاهی بر قاب
تا آخر بی تا آخر ، تا انتها بی تا انتها ، کاش قاب بر نگاه نماند و نگاه بر قاب بماند
دیگر انتها ، ساتور یا سنتور ، بر آن همه برف بماند تا قاب ، تا نگاه
باد میزند سوتش را ،
بازی تمام نشده
هنر به چنین ، به چنینی مانَد ...
---------------------------------------------------------------------
علم در یک اقدام خارق العاده اگر جای افلاطون بود بجای خروج از غار ، برق را اختراع میکرد .
حوصله ام را سر برده ای . من را می گویم که سر رفته ام . دیوانه، خودش خنجر به پشت خودش کرده . زخم ، هرچه ناله کنی، هر چه خون بریزد ، هیچ چیز . نیاز به روانشناس . نیاز به استامینوفن . امشب نمی دانم باید یک چیزی میبود تا حالی ، رویایی، توهمی، خیالی خالی شود . تاری ، سنتوری ،گِلی ، بومی ، سیگاری ، فاحشه ای ، سخنی . اما هیچ نبود . دانستن فاضلاب بی پایان هم جز گند کردن ، گند کردنش در من ، چه میشود گفت که خودکار هم بنویسد که تو بخوانی . آنگاه است که ابتدای اگرهاست . اگر بنویسم . اگر بخوانی . اگر گوش دهی . اگر گریه ات بگیرد . اگر بیایی . اگر مرا به گریه بیاندازی . اگر همان باشی که نوشته ام . آنگاه باید منتظر بمانم . اگر این "اگر ها " بگذرند باید باز منتظر بمانم . "کاش " هم بر هر قسم ام ، چنگ میزند که کاش میشد باز خندید . کاش میشد ناله نکرد . کاش میشد به حکمت شادان پیوست . کاش میشد مشت زد . کاش بوسه بوی ماتیک نمی داد. کاش رقص ، کاشت تو . کاش پنجره . کاش باد .کاش ... هنر به همان مسمومیتی است که سیگار . به همان مسمومیتی است که مرگ موش. به پرنده ای مانَد که اگر خوب در قفس رود ، به دروغگویی . به توهم . به چیزی شبیه سیگار . شبیه مرگ موش . می آمدی تا بنشیند کنارت . تا آمدی به کنارت آنقدر میگفت تا دیگر تار نزند ، تا دیگر نه سنتوری نه سیگاری نه فاحشه ای ، باد میزند در را به هم به نشان باد ، کاش تو نشانی بودی یا نشانی تو بود که قرمزی ات به چشمش ، به چشم ام می خورد . امشب با نثر کلاسیک در درونم طوفانی بر دریا ست و به نثر خودم ، باد در طبل خالی ام راه خروج میخواهد .
------------------------------------------
دوست داشتم بر روسری راه راهت آنقدر را بروم
تا راهی نباشد که نرفته باشم -
آنگاه حجابت بوی روسری ات را می گرفت - و عریان میشدی !