
(از این ور به اون ور )
دوست دارم
چقدر مثل تو بودن را
مثل او بودن را
حتی ما بودن را
همچون خوابیدن بر روی یک تشک بعد از ظهر
چقدر باز هم ...
از کی ؟ چی ؟ نمی دانم . مقصد را ... ولش کن
مبدا خوابش می آید ... نه ؟
کاش را ادامه بدهیم
کاش برایت سرود میخواندم
کاش برایم دست میزدی
کاش کمی لبخند میزدی
کاش بطرفم می آمدی
کاش دستت را روی صورتم میکشیدی
کاش ناهار امروز گرم باشد
کاش ...
--------------------------
(I Love YOU)
آی لاو یو ... چی میل داری عزیزم ؟
آی لاو یو ... موبایلت داره زنگ میزنه؟
آی لاو یو ... شمارمو یادداشت کن !
آی لاو یو ... شما چی میل داری عزیزم ؟
آی لاو یو .... میای با هم برقصیم ؟
آی لاو یو ... سیگار مکشی ؟
آی لاو یو ... (...) سراغ داری ؟
آی لاو یو ... امشب مهمون من ؟
آی لاو یو ... کسی خونه نیست؟
آی لاو یو ... واقعا ؟
----------------------
( سفید)
قدم میزنی بر رویاهایم
رویا هایم قِدمت چند ساله دارند
و سخت شکننده اند
میدوی و من بدنبالت ... در رویاهایم
دستم به لباست می خورد
لباس سفید بلندت از مه ، ابری شده
شکل مبهم تور آن معمای موهایت را
پیچ در پیچ تر کرده
قدم میزنی در رویاهایم
و من می دانم که تو چرا آمدی ؟
باشد ... باشد ... اینجا منتظرت میمانم
با اینکه میدانم بالاخره گند می کنم
چرا رویای مبهم ... هیچ گاه نمی دوی
هیچ گاه نمی روی ... گم بشوی
همیشه قدم میزنی و من میدوم
آی چه لذتی داشت لمس پیراهنت ...
قدم میزنی بر رویاهایم
رویا هایم قدمت چند ساله دارند
و سخت شکننده اند
------------------------------
(خداپرستی یا یخمک )
به خوابم ، سر گیجه می رودم
آنقدر که می پیچد چشمانم دور و گوشه ها
پایین را بخاری ... چقدر لذت گرما ... چشمم را آزار داد
گاو چرانی بند را ... گردنم را میفشارد ... زمین میخورم ، می کشانم بر کف بخاری
پناه میبرم از سرگیجه ی گرما بر اتاق سردم
هنوز گیج را سرم میرود این ور و آن ور ... گوشه های اتاق فریاد میزنند
: " تجربه ی تلخ مشروب گیج گیجت می کند "
خنده ام میگیرد . باز میگریم . دیگر تکرار نمی شود . شلاق نزن .
پناه میبرم بر اتاق سردم ...
(برای آقای ابدالی عزیز و ارتش دریدا )
-------------------------------
( دیالوگ 1365 – شعری که هنگام تولد گفتم )
اولی : هی گند زدی به شلوارم عوضی !
سومی : مگه خودت خواهر مادر نداری (... ) ؟
ششمی : خدایا ... وحشتناکه ... اینجا کجاس ؟
پنجمی : خیلی خوابم میاد . بدنم بی حاله ....
--------------------------------------
پوزو –ساموئل بکت :
اشک های جهان را میزانی همیشگی است
هر آن که در جایی گریه آغازد ، دیگری در جای دگر ز گریه باز ایستد
خنده نیز چنین باشد ] خنده[
پس بیایید از نسل خویش بد نگوییم . نسل ما محزون تر از اجدادش نیست
...
بیایید اصلا از آن سخن نگوییم .
راست است که جمعیت ، فزونی گرفته است .