خریطه بر وزن سفینه
" وقتی که از شاملو و آشوری خوانده باشی . وقتی که یک هفته تنها باشی .
این متن از "وقتی ها" می گوید . یک روز روی صندلی در دانشگاه ..."
کنار دیوار خزیدن گرفتند مردارهای نر و ماده ی انسان هایی سیاه و رنگی که ورودشان برای آموزش و آموزششان چون ورودشان است . نادان کودکانِ تنهایی که چهر ِ درونشان جانوری بود هزار گردن که توان وصفش نیست . خویش گم کردگانی که هر دور ، پی هیچ خویش در زیور دختر بچه ای غرق گردندگی و چرخشند . متخصصان دور ، که یاد دارند که باید ساخت اما - آیا باید ساخت - چیز بیخودیست برایشان . بنا - چرخ - ماشین - نیاز به خالق ندارد . مخلوق و خالق کمرنگ تر از آنند که به ذره بینتان آیند . کور باید دید - اینگونه میگفتند .کنار همان دیوار ها ، سگانی حریص نگاه بر نر و مادگان سرگردان - همچون گرسنه سگانی پی روزی خویش - از منع شده ی خویش ،توان و تاب ِ کرده ی دیگری را ندارند . مردان آبی پوش .
آنان که نام آبی را بی رنگ کرده اند . آبی انسانانی که به لبخند حریصند .عقده های درونشان گرگیست که نای دریدن را نیز ندارد . استحکام داده هاشان آنقدر کوتاه و گران است چون بتن تکانی درشان نیست مگر زلزله ای برای ویرانی . دیگر موجودات آنانی اند که کُت میپوشند حتی در گرمای بالای چهل درجه . مردان باد کرده - نام دادندشان . مردان باد کرده صاف راه میروند .همچون مردان آبی پوش مستحکم و نامیرایند در سنگ افکارهاشان . آنان دانندگانند و دروغ زنان . در آن جا بیش از همه نیاز به نقاب دارند دلقکان دانشگاه ها .ترسویان شجاع نما . "مردان باد کرده -لرزند بر نادانسته های خویش و لرزششان را پوشانند بر کت و شلوار های سیاه و لباس های سپید با اتو آشنایشان ." گویا صدایی این را گفت و رفت .
بار، من نگاهم به هر سو ست جز نفرین چیزی نمی دانم ...
درون شد . آنگاه باز بر دیده ی خویش نتوانست تاب آورد . باز درد کودکی دوری اش را بر بودش بالا برد . تنها نشینی باز بسراغش آمد . باز بسیاران بودند که هر یک دنیایی بس کوتاه - بس بلند را با صدای رسا آواز در داده بودند چون سرود ملی شان . دنیایی به کوتاهی سلام و به بلندی خداحافظشان . سلام را آنجا جایز نبود چون جوابی جز انعکاس صدا چیزی نبود . جفت - جفت نشناخته های من کنار دیگری در انتظار چیز - یا کسی بودند شاید فریادی زند تا بل پایان پذیرد این سکون بی همه چیز .
و من نیز در انتظار انعکاس فریاد فردی از سر خشم و وحشت تا شاید بلرزاند این بیماران دوست داشتنیم را ...
در آن تنگ نای معرفت ، اعتماد زیرین ترین جایگاه را داشت ."تنها ترس،ترس لغزیدن و زمین خوردن و ضایع شدن بود گویا بینشان " آنجایان اینگونه میگفتند .
اندر اوصاف مردی از دیار باد شدگان تاریخ :
نگاهش ، خودکارش و برگه های درون جیب لباسش ، همه بوی قدرت کاذبی را میداد که ناچاران بر او تحمیل کرده اند . آی چه خنده آور است آن هنگام که نقاب از چهر این - شیر انسان- برافتد و او ماند و هزاران نگاه . بی پرده به جزامیان عریانی ماند که به وصف" بامداد " با دندان پوستشان را جویده اند .بر دانش خویش تکیه زده آب پرتغال سالهای انتظارش را میان ماده گاوان نوش میکند . برق غرورش آن هنگام معین تر از پیش است که بر کار و گفته ی هر کس اشکال و نقصی میابد و گردن بلند میکند و دانش سالهای دورش را باز -همچون بازیافت کنندگان زباله - فریاد بر میآورد "های . هووی . کودک بیخرد این گفته ات هیچ ارزشی ندارد .من میدانم درست کدام است من میدانم که تو چقدر نمی دانی . من ... " اما دریغ از یک معنای "من" در این کت و شلوار .
اندر اوصاف بانو و کنیزکان دربار :
نگاه هاشان پر از شر و شور است کنیزکان دربار . از هیچ آنچنان میگویند که گویی سالها بر گفته ی هیچ خود لولیده اند و در آخر استوار بر عقیده جلوی جمع بیانشان میکنند . همچون عموهای پیر ترس از آن دارند که کسی "چرا"یی بر آنها بگوید . چشمان زیباشان پر از نفرت است این کنیزکان . اینان گر بتوانند با دهان خویش شعری را از بر کنند خود را هنرمند مینامند . بیچاره پیرزنان کم سن و سال که جز بیهوده گویی کار دیگری براشان نیست . چقدر خنده آور است آن هنگام که یکی شان بر دیگر انتقادی دارد . زمان نفرت و خشم و کین است این هنگام .
پسرک آن هنگام که این همه نفرت و خشم و غرور تهی دید فهمید که خود را پوشاند ...اما بیماریشان واگیر دارد . کنیزکان آنچنان در آغوش نقابداران، معصومانه خفته اند که گویا وقت خوابشان پایانی نیست . کاش فریادی یادشان میشد داد .اینان معصومانند . اینان بیمارانند اما حیف که حالم از دکتر بودن به هم میخورد ...