تبليغاتX
PANANOTE





سیاه ... مثل اتاق بی لامپ

جمعه چهاردهم فروردین 1388

همش حس میکنم برای یه کار دیگه اومدم . نمی دونم واسه چی ؟ اما می دونم یه مسیره که دلم با اون نیست

از همون اول دوست داشتم مثه بقیه برم و بیام و بخورم و دعوا کنم و داد بکشم اما نمیشه . یه نگا که بندازم به

وجودم میفهمم . ولی بدبختی ام اینه که از پس اون نمی دونم کار هم بر نمیام . کم کم دارم میفهمم که تمومه .

خیلی جون کندم ولی یک کم دیگه تمومه . اینو وقتی میفهمم که همه میخندن من دوست ندارم دیگه اونجا باشم .

این رو وقتی میفهمم که کسی که دوستش دارم بهم نزدیک میشه اما من دیگه محلش نمی ذارم . این رو وقتی

میفهمم که استادی همه چیزش رو میزاره پام ولی من جواب تلفنش رو نمی دم . این رو وقتی میفهمم که

دوستم میگه بیا حرف دلت رو بامن بزن ولی من راهم رو اونطرفی میکنم . کلا مشکل از منه . مثلا همش توی مخم میگم " دوست داشتم دوستش داشته باشم اما دوستش ندارم " این اصلا معنا نداره اما من کاملا درکش میکنم . این بی معنایی ها رو درک کردن چه معنی ای میده ...  امروزم سیزدهم

بود و الانم چهاردهمه . دلم سیاه شده . ... مثل اتاق بی لامپ

 
 



Blog Skin