![]() |
|
![]() |
|
|
ترترهاپنجشنبه بیست و ششم دی 1387بوی دود و بوق و راه و کفش و آب معدنی حالم را به هم میزنی ... اگر تو در خود منی . بوی راه و چاه و ساعت و یک صندلی جفت من نشسته ای ... بلندبلند سوت میزنی شال گردن و دختر و سیاه و سفید و یک روسری . سیر از کثرت به وحدت تو هم لنگ میزنی سبزی و سرخی و باران و نسیم و .... یک توسری میدانم که بالاتری ... مشکل همین است "ترتری " بیشتری و بهتری و سروری و ترتری ... لوس کرده هر چه را گویم به تو ... حالم را به هم میزنی ----------------------- (این متن برای کسی بود که احوال و نظرم را در مورد دانشگاه پرسید ) روزها خورشید ، فاش میکند همه چیز را شب ها آرامترم . . . آسمان که به آسمانه تبدیل میشود سر در دانشگاهی میشود که بالهای پرپری را ماند میگویم "پشت در ، کسی دهانش را باز کرده منتظر آمدن لقمه ای .... لیلی در را میگشاید با ناز مجنون پشت در نیست و این دلیل نبودش هم نیست ! اگر کسی دهانش را باز کرده "
و دخمه ای که کاملا سیاه است با بوی عرق و بوی عطر(...) ... مسیر علف های هرزه را که مسقیم با کمی تمایل به سمت چپ بروی زمین ننگت میدهد و آسمان سنگ فلکه ای که مسیر را بر همه دیکته میکند بی هیچ مسیری ... مسیری سراسر چرخش . مسیری که به نمی دانم و همه چیز میدانم در لباس ها میماند و کودکانی که به لباس دیگری را گرفته و هوهوچی چی میکنند بی شور کودکی حتی لحظه ای در نگاه . سرم را پایین می اندازم . من آنجایم و همین لحظه تنم را می لرزاند صدای لرزش موبایل. . و موبایل و سیگار و پیام و ...سیگار و پیام و لباس ... و آن روزها و این روزها ... گاه نه آن روزها مهم هستند و نه این روزها ...گاه فرقی نمیکند مهم باشند یا نه ! "جدا میشود بود . کنار میتوان کشید . همه کار میتوان کرد"میگویم من . هر چه به توده ی خاکی پر کبوتر نزدیک میشویم سنگ میشود پاهایم ...تنگ میشود راه تنفسم ...
نشسته بر سر راهی که به بی راهه رفت با درخت توت و سالی نشستن در تاریکی و گاهی شاید() ... نگاهش نمیکنم چون نگاهی برایم نمانده ...من زنده ام و باید زندگی کنم ... چقدر دردناک است این . به خیابانی میرسم که میانه اش چند بار تکه تکه شده . و سیاه و سفید هایی که مدام با نگاهی از حیا بر بی حیایی سلام میکنند و آنان که دلم ازشان پر است . کتاب های بی نوشته . آدم های نادان دانا . لباس های روشنفکری و نادان های نادان نما . "اگر کسی درباره ی تئاتر و
نمایشنامه و ادبیات و از این مزخرفات معلومات زیادی داشته باشد ، لباسهای رنگی بی هیچ رنگی . سردی نگاه هایی که میتوانست گرمتر شود . دختری که آنجا بود . و بود هایی که نابود شد . پسری که گند کرد . چقدر خر هستیم . چقدر خر هستند ... به دل نگیرید . و زیاد پیش هم نمیروم . میرسیم به قفس های مکعبی با میزهای رسم . و اتاق سیاهی در میانشان . و الهه ی مرگی بالای سر در آنجا و الهه های مرگ . بی هیچ لبخندی در دل میخندند . آنان که خنده شان خونین است . کاش می دانستند بین خنده و گریه تفاوتی نیست آنگاه که میخندی از گریه و میگریی ازخنده . لوله های سفید نادانی در قبقبه های باد کرده و خط کش تی . پ مید انست بهترین جا همان جاست پشت تپه ای که اصلا چیزی در آنجا نساخته اند وپر است از خاک و زباله و خار. هیچ کس اآنجا نمی آید و انسان آنجاست که قدر زباله و خار و خاک را با هم میداند . من آنجا با دستانم معبد خود را ساختم تا اینکه در اتشی سوخت . و من از آنجا هم دل کندم . من زنده هستم و زندگی میکنم و این درد آور است گاهی . به دلت نگیر مسخره است . دلم که میگیرد هر چه فکر میکنم به صحبت کردن میبینم کلمات زیادی هستند و آدم بیشتر باید سکوت کند شاید !!!! و شاید من با کلمه و کلام زاده نشده ام . . .در جمله ها کلمات اضافه را که حذف کنی هیچ چیزی گاه نمی ماند که بگویی !!! گفتم روزی در دلم "تنهایی را باید بهتر ا ز اینها ارزش نهاد ... تنهایی موهبتی است مثل با او بودن ." آفتاب که آنجا غروب میکند یک نفر با نور قرمز میشود و با باد ، می لرزد و در دستان من تمام میشود و من در مرثیه ی او نمی توانم اشک بریزم چون قبر ندارد ! روزها خورشید ، فاش میکند همه چیز را شب ها آرامترم . . . انسان همیشه کس دیگری است"" ‘ ‘ (این متن مخاطب خاصی ندارد . من بودم و کاغذ ... نه هیچ کس دیگر . همه جا ، همه کس خیالی است اما کی ماند خیال کجای واقعیت است ؟
|
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





