تبليغاتX
PANANOTE





نشانه شناسی عنکبوت

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

نشانم بده نشانت را

من بی نشانی آمده ام

چراغ خانه ی من ، من به خانه ی خود گم شده ام

بی خود می مانم بی نشانت ، بی تو می مانم بی نشانی

چراغ خانه ی من ، من مگسم ، زنبورم ، روشن باش ، خانه ام باش ، نشانی ام باش

من طعمه ی عنکبوتم ، قورباغه ، سوسمارک حتی یک لحظه نزدیکی را طعمه شدن 

بر نشانی بر خانه را خریدارم 

نشانم بده نشانت را ، بی نشانم

ای معشوقه ی سر در وجودم 

تار به تار چسبنده پیچاپیچ ، آغوشت مرگ است و مرگم در خانه ات خانه ام





 
 


مربع چهار دختر - مکعب من

شنبه چهارم مهر 1388

 دختر اول میداند - روسری برش آبی - لبخند در او همیشگی - بر تعظیم من است

دختر دوم نمیداند - روسری برش سیاه - لبخند در او چون زهر - بر دلسوزی من است 

دختر سوم نمیدانم میداند - روسری برش صورتی - لبخند بر او در حجاب - بر پوشیدگی من است 

دختر چهارم دیوانه است - روسری برش نارنجی - لبخند بر او دیوانه  - بر او چون باد میروم

من دانم و ندانم دیوانه ام - روسری بر چهره ام رنگین کمان است - لبخند  بر من عابر زودگذر - بر همه / از همه میروم 

"مربع بچرخ " .... 

دختر اول میدانم - دختر دوم نمیدانم - دختر سوم نمیدانم که میدانم دختر چهارم دیوانه ام - من دانم و ندانم دیوانه ام

روسری برش آبی - روسری برش سیاه - روسری برش صورتی - روسری برش نارنجی - روسری بر چهرشان رنگین کمان است 

لبخند در او همیشگی - لبخند در او زهر - لبخند در او حجاب - لبخند در او دیوانه - لبخند در او عابر زودگذر

بر تعظیم من است - بر دلسوزی من است - بر پوشیدگی من است - بر او چون باد میروم - بر همه / از همه میروم 

"مکعب بچرخ " ....

 
 


 

1

انسان ِپیامبر که میخندد هر بار

خودم را دار نمیزنم

2

انسان پیامبر فانوس است

برای راهبران

اما اتوبوس نه !

3

انسان پیامبر اشک میریزد !

که قطار مردمانش

بع بع میکند گاه !

4

انسان پیامبر

 عصای  تو که دریا را شکافت

 امروز بر دستانی بر سر ما میزند

مواظب وسایلت باش !

5

انسان پیامبر

راز زیر پوست تو است

بدرخش !

6

انسان پیامبر

امروز دستان تو را بر گردنت

خفه میکنند

بیدار شو ...

امروز مرده هایی که زنده کرده ای

سکته می دهند

بیدار شو

بیدار شو ...

امروز امروز است

انسان پیامبر

7

انسان پیامبر !

آیه ی اول نگاه تو بود

و آیه ی آخر بوسه ی تو

عشق ... بازی رسالت

8

انسان پیامبر روح اعظم را برای همگان ساز میزند

و ما هر گوشه رقصانیم

روح اعظم را .

9

انسان پیامبر

با باد از درخت

           بر زمین

                  نازل شد

و از زمین

      درخت شد

             با باد 

               انسان پیامبر

10

انسان پیامبر را

 از الذین یومنونش رانده اند

امروز خانه ای دارد

در کویر

من شر ما - خَلـــق  !

 

 
 


10 قطعه برای خداشناسی

سه شنبه دوم تیر 1388

۱

خدا را کش داد

   کش را دور گردنش بست

  و مرد 

همه دیدند که کش را خدا داد

۲

خدا در قوطی نبود / خدا در کمد نبود / خدا در همه جا نبود

کودک نیچه میگوید همه جا بودن خلاف اخلاق است

نیچه میگوید حرف کودک آژیر خطر است

پانا میگوید آژیر زده شد لطفا بشنوید

۳

خدا ماهواره ندارد ... چون ماه را آفریده

مفهوم "هیچ" از دل آفرینش میآید

و"همه" از دل "هیچ" .

۴

خدا "رازی" است که نه میدانم نه نمیدانمش

راز "راهی" است با تمام احترام به آزادی و اختیار انسان 

۵

خدا را داد زد

آسمان غرید

و صدایش در دل خدا ماند

فردا مه است

و خدا به ما سر میزند !

۶

خدا را میتوانم به جای همه چیز تصور کنم

خدا جنگل است / خدا کویر است / خدا کفش است / خدا مار است

اما نمیتوانم در انسان تصویرش کنم

کاش من بیرونم بودم

۷

خدا در عقیده کمتر با انسان یکی میشود

مفهوم منفی از اینجا میاید

و من دلیل مرگ عمویم را فهمیدم

۸

خدا را اگر پیرهن کنی

خدا در پیرهنت بوی گند میگیرد / میمیرد

یقه اش را باز بگذار ..... لا اقل

خدا را اگر خانه کنی خانه قبرستان خدایان میشود 

 بوی گند میگیرد

درش را باز بگذار .... لااقل

جای خدا را خالی بگذار در دفترت

مثل این                     !

..... لااقل

۹

خدا را از ابتدا آغاز کن

از نقطه ی پایین ... ازهمین زمین

از "جدا " بودن

نقطه ی بالایت مثل تایید سر بز است بر حرف من !

۱۰

خدا تنها  متحرکی است که ساکن است!

تحرکش را در فرم

و سکونش را در معنا

معنی میکنم .

 

 
 


پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

 

راه بهشت هر کس از شهوت جهنم او میگذرد ...

 (نیچه - حکمت شادان)

 
 


آگهی مهم

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

اصراری برای دیگری بودن ندارم . این یافته ی مهم این چند روزم است .

 
 


سیاه ... مثل اتاق بی لامپ

جمعه چهاردهم فروردین 1388

همش حس میکنم برای یه کار دیگه اومدم . نمی دونم واسه چی ؟ اما می دونم یه مسیره که دلم با اون نیست

از همون اول دوست داشتم مثه بقیه برم و بیام و بخورم و دعوا کنم و داد بکشم اما نمیشه . یه نگا که بندازم به

وجودم میفهمم . ولی بدبختی ام اینه که از پس اون نمی دونم کار هم بر نمیام . کم کم دارم میفهمم که تمومه .

خیلی جون کندم ولی یک کم دیگه تمومه . اینو وقتی میفهمم که همه میخندن من دوست ندارم دیگه اونجا باشم .

این رو وقتی میفهمم که کسی که دوستش دارم بهم نزدیک میشه اما من دیگه محلش نمی ذارم . این رو وقتی

میفهمم که استادی همه چیزش رو میزاره پام ولی من جواب تلفنش رو نمی دم . این رو وقتی میفهمم که

دوستم میگه بیا حرف دلت رو بامن بزن ولی من راهم رو اونطرفی میکنم . کلا مشکل از منه . مثلا همش توی مخم میگم " دوست داشتم دوستش داشته باشم اما دوستش ندارم " این اصلا معنا نداره اما من کاملا درکش میکنم . این بی معنایی ها رو درک کردن چه معنی ای میده ...  امروزم سیزدهم

بود و الانم چهاردهمه . دلم سیاه شده . ... مثل اتاق بی لامپ

 
 


ابری تهی

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

1

به قلب زمین میزد این شکاف که دیروز در غم گین ترین روز فرشته ای متولد شد بی نام و نشان و نگاهش به قلب زمین میزد و فرشته با اولین نفس زمین را با اشک ... باران می آید ؟ ابری شده ؟ قطره ای بارید آیا ؟ فرشته ای متولد شد و زمین بر سیاهی گریید ؟

2

دستم را رها کن . نگاهش را از رویا بیرون کشید . سیگاری روشن کرد تا بر دودش مخفی شود . سرخی و سپیدی و خاکستر . قدم بر آب بارانی که دیگر نمی بارید زد . ابرها سایه ی هیچ بر او انداخته بودند . او نگاه به راه هم نمی کرد . اگر اینگونه می باید سخت با اشک چون ابر زندگی کردن من هستم . بارانم آرزوست .

3

بیرون مکانی ایستاده ام و مدام دست بر در میکوبم تا در باز شود و میدانم در باز است اما در میزنم . شاید ایستاده ام در را باز کنی . میترسم بیایم تو و تو نباشی و در از پشت قفل شود یا من نباشم و تو تنها آن تو بمانی ؟؟؟

 
 


ترترها

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

بوی دود و بوق و راه و کفش و آب معدنی

حالم را به هم میزنی ... اگر تو در خود منی .

بوی  راه و چاه و ساعت و یک صندلی

جفت من نشسته ای ... بلندبلند سوت میزنی

شال گردن و دختر و سیاه و سفید و یک روسری .

سیر از کثرت به وحدت تو هم لنگ میزنی 

سبزی و سرخی و باران و نسیم و .... یک توسری

میدانم که بالاتری ... مشکل همین است "ترتری "

بیشتری و بهتری و سروری و ترتری ...

لوس کرده هر چه را گویم به تو ... حالم را به هم میزنی

-----------------------

(این متن برای کسی بود که احوال و نظرم را در مورد دانشگاه پرسید )

روزها  خورشید  ، فاش میکند همه چیز را

شب ها آرامترم . . .

آسمان که به آسمانه تبدیل میشود سر در دانشگاهی میشود که بالهای پرپری را ماند

میگویم "پشت در ، کسی دهانش را باز کرده

منتظر آمدن لقمه ای ....

لیلی در را میگشاید با ناز

مجنون پشت در نیست و این دلیل نبودش هم نیست !

اگر کسی دهانش را باز کرده "

 

و دخمه ای که کاملا سیاه است با بوی عرق و بوی عطر(...) ...

مسیر علف های هرزه را که مسقیم با  کمی تمایل به سمت چپ بروی  زمین ننگت میدهد و آسمان سنگ

فلکه ای که مسیر را بر همه دیکته میکند بی هیچ مسیری ... مسیری سراسر چرخش .

 مسیری که به نمی دانم و همه چیز میدانم در لباس ها میماند  و کودکانی که به لباس دیگری را گرفته و هوهوچی چی میکنند  بی شور کودکی حتی لحظه ای در نگاه .

سرم را پایین می اندازم . من آنجایم و همین لحظه تنم را می لرزاند صدای لرزش موبایل. . و موبایل و سیگار و پیام و ...سیگار و پیام و لباس ... و آن روزها و این روزها ... گاه نه آن روزها مهم هستند و نه این روزها ...گاه فرقی نمیکند مهم باشند یا نه !

"جدا میشود بود . کنار میتوان کشید . همه کار میتوان کرد"میگویم من .

هر چه به توده ی خاکی پر کبوتر نزدیک میشویم سنگ میشود پاهایم ...تنگ میشود راه تنفسم ...

 

نشسته بر سر راهی که به بی راهه رفت با درخت توت و سالی نشستن در تاریکی و گاهی شاید() ...

نگاهش نمیکنم چون نگاهی برایم نمانده ...من زنده ام و باید زندگی کنم ... چقدر دردناک است این .

به خیابانی میرسم که میانه اش چند بار تکه تکه شده . و سیاه و سفید هایی که مدام با نگاهی از حیا  بر بی حیایی سلام میکنند

و آنان که دلم ازشان پر است . کتاب های بی نوشته . آدم های نادان دانا . لباس های روشنفکری و نادان های نادان نما .

"اگر کسی درباره ی تئاتر و نمایشنامه و ادبیات و از این مزخرفات معلومات زیادی داشته باشد ،
مدتی طول میکشد تا آدم بفهمد که آیا او واقعا شخص احمقی است یا نه" سلینجر میگوید این را .  .

لباسهای رنگی بی هیچ رنگی . سردی نگاه هایی که میتوانست گرمتر شود . دختری که آنجا بود . و بود هایی که نابود شد .

پسری که گند کرد . چقدر خر هستیم . چقدر خر هستند ... به دل نگیرید .

و زیاد پیش هم نمیروم . میرسیم به قفس های مکعبی با میزهای رسم . و اتاق سیاهی در میانشان . و الهه ی مرگی بالای سر در آنجا  و الهه های مرگ . بی هیچ لبخندی در دل میخندند . آنان که خنده شان خونین است . کاش می دانستند بین خنده و گریه تفاوتی نیست آنگاه که میخندی از گریه و میگریی ازخنده . لوله های سفید نادانی در قبقبه های باد کرده و خط کش تی .

پ مید انست بهترین جا همان جاست پشت تپه ای که اصلا چیزی در آنجا نساخته اند وپر است از خاک و زباله و خار. هیچ کس اآنجا نمی آید  و انسان آنجاست که قدر زباله و خار و خاک را با هم میداند . من آنجا با دستانم معبد خود را ساختم  تا اینکه در اتشی سوخت . و من از آنجا هم دل کندم . من زنده هستم و زندگی میکنم و این درد آور است گاهی . به دلت نگیر مسخره است .

دلم که میگیرد هر چه فکر میکنم به صحبت کردن میبینم کلمات زیادی هستند و آدم بیشتر باید سکوت کند شاید !!!! و شاید من با کلمه و کلام زاده نشده ام . . .در جمله ها کلمات اضافه را که حذف کنی هیچ چیزی گاه نمی ماند که بگویی !!!

گفتم روزی در دلم "تنهایی را باید بهتر ا ز اینها ارزش نهاد ... تنهایی موهبتی است مثل با او بودن ."

آفتاب که آنجا غروب میکند یک نفر با نور قرمز میشود و با باد ، می لرزد و در دستان من تمام میشود و من در مرثیه ی او نمی توانم اشک بریزم چون قبر ندارد !

روزها  خورشید  ، فاش میکند همه چیز را

شب ها آرامترم . . .

انسان همیشه کس دیگری است""

(این متن مخاطب خاصی ندارد . من بودم و کاغذ ... نه هیچ کس دیگر . همه جا ، همه کس خیالی است اما کی ماند خیال کجای واقعیت است ؟

 

 
 


دوشنبه هجدهم آذر 1387

هر وقت میخواهم بنویسم  نگاهم میگذرد  تا برسد به تو

تو را مینویسم بر دیوار و مدام خط خطی ات میکنم

تا چیزی از تو نماند آنگاه میگویم تو را دوست دارم

پشت در ، کسی دهانش را باز کرده

منتظر آمدن لقمه ای ....

لیلی در را میگشاید با ناز

مجنون پشت در نیست و این دلیل نبودش هم نیست !

اگر کسی دهانش را باز کرده

فضا ، انکار  فرم است کنارفرم .

و فرم ، بودنی است برای نبودن .

و نقطه شروع است . و خط شروع ها .

و حضور باید داشت اما نباید به "بودن " اکتفا کرد

زندگی خیلی زیادتر  است

تنهایی را باید بهتر ا ز اینها ارزش نهاد ... تنهایی موهبتی است مثل با تو بودن .

وقتی مردم  حتما به همه بگویید یک نفر مرده که خیلی دوست داشت  کاری بکند که نکرد

حتما به همه بگویید  وقتی مردم .

 
 


ترس

یکشنبه دهم آذر 1387

جدا میشود بود . کنار میتوان کشید . همه کار میتوان کرد . سیگار میتوان کشید . مشروب میتوان خورد .
با چند نفر میتوان بود . با هیچ کس میتوان بود . همه کار میتوان کرد . مسئول میتوان بود . بی خیال همه چیز
میتوان بود . لبخند میتوان زد . گریه میتوان کرد . قدم میتوان زد . کتاب میتوان خواند . فیلم میتوان دید . سوار تاکسی میتوان شد . دست یک نفر را میتوان گرفت . دست هیچ کس را میتوان گرفت .ابراهیم میتوان بود .ایمان میتوان داشت . ایمان می توان نداشت . محمد میتوان بود . عیسی میتوان بود . محمد میتوان نبود . همه کار میتوان کرد در خلا دنبال خود می توان دوید . در خلا یک جا میتوان نشست . در خلا می توان گریه کرد . می توان به فضا رفت . میتوان به فضا نرفت . همه کار میتوان کرد . مهم این است میان این همه کار که میشود کرد تو نمی توانی بگویی نشد !خیلی ترسناک است که نمی شود گفت نشد . نشد درکار نیست و این سر من خراب شده .

 
 


سه شنبه شانزدهم مهر 1387


اگر کسی درباره ی تئاتر و نمایشنامه و ادبیات و از این مزخرفات معلومات زیادی داشته باشد ،
مدتی طول میکشد تا آدم بفهمد که آیا او واقعا شخص احمقی است یا نه .

.J.D.Salinger

 

دروغ گفتن تنها گفتن آن چیزی نیست که راست نباشد و حقیقت نداشته باشد .در واقع به ویژه
دروغ گفتن گفتنِ چیزی بیش از آنچه حقیقت دارد است و ، در مورد عواطف انسانی ، گفتن چیزی

بیش از آن چه فرد احساس میکند .

Albert Camus

 
 
                                                                                                               

 

 
 


چهارشنبه دهم مهر 1387

 

گاه واژه ها چشمی را میبندد و شعر فکری را خاموش میکند . شاعران بسیار شده اند چون تفکر

کار دشواری شده . شاعری در مفهوم عام چیدن واژگانی زیبا و گاه آهنگین برای کلامی بیهوده گفتن

است در کنار معجون سحر و جادو .

 اما شاعران عام هر کدام در بازخوانی خود از خود فردی خاص هستند .

و من خود را نعلت و نفرین میکنم در برخورد با شعر شاعرانی سکوت کرده ام

و حق رفاقت را در برابرشان ناتمام گذاشته ام . و میدانم نوک شمشیر بر سمت خود من است .

آنگاه که پسرکی شعر میگوید عارف میشود تنها میماند و در آخر هم اگر خوش شانس باشد

اگزیستانسیالیستی آبکی خواهد شد و یااگر مجلات روز را دنبال کند پسامدرنی دیکانستراکشن .

و  می افتد به جان کلمات و آنقدر کلمه هست که بتوان شاعر بود .

من خود شعر میگویم و خود به او حمله میکنم . چقدر ساده دختری شعری می گوید که یک طرفش

عشقی و گلی پژمرده و  آن طرفش سیاهی است و نفرت ! و کم کم در شعر ها میبینیم واژگان مفهومی

چارچوبی و بی رنگ پیدا میکنند .و مفهوم ها برعکس تاثیر میگذارند و شاعر هنوز متوجه این "وارونگی "

نشده و هنوز در روح فردی خویش کلمات و واژگانش را نشخوار میکند و همه چیز وارونه خواهد شد .

میل به تفکر عرفانی چون بالی بریده سر شاعر را که به هوا پریده بر زمین میزند . عرفانی که تنها نفع

معنوی آن برای شاعر امروز همان نفع پست مدرن هایمان است یعنی فرار از نقد . و این تفکر گفتمان

را در هر مفهوم لنگ میگذارد . نه فقط در شاعر ما در همه ی هم وطنان این میل هنوز وجود دارد .

وقتی دانشجوی معماری دیکانستراکشن میشود و خط خطی های کاغذش را میکند ساختمانی که

در ورودی ندارد و در مقابل نقد با اقتدار کامل میگوید این فرم دغدغه ی من بوده و من در تنهایی خویش

الهام گرفته ام یا خود را به فرانگ گری و زاها حدید و غیره میچسباند و با عصبانیت سد راه هر گفتمانی

میشود و هر گفتگو را به مبارزه ای تبدیل میکند چه باید گفت . ما ادبیات گفتگو نداریم !

و این باید دانسته شود مخاطب من همه نیستند و نیازی هم به این تفکیک مخاطب ها نیست

که به عقیده من مخاطب همه باشند باز بهتر است اما ...

 
 


پنجشنبه چهارم مهر 1387

*

شمشیر ِ کشیده گویای همه چیز میشود

تفنگ کشده گویای همه چیز است

آی دشمنی .

رنگ سرخ تو همه چیز را میگوید . با صداقت .

  امروز  در زیر دانه های انگور ٫سبز  - زهر در گلو میشود

 و چنان سبز .

آی دشمنی دلتنگت شدم .

**

کمای دوستی کماکان بوی کافوری است بر تابوت

در اتاق سی سی یو مانده بر ناسوت - اشک می بارد بر این مانده چون یاقوت

اسکناس بر قبر نا کنده اش- چون بوی یاس - بینی ام را میبرم از این وحشت بی اخلاق با وسواس

سلام - کلام - و خنجری چون قدیم بر پشتت و تمام -

از یاد رفته؟ که گفته ؟ از این دنیا این مفهوم رخت شسته ؟ پاهایم امروز سستِ سسته !

مرد ی از دور فاتحه ای میفرستد بر اتاق سی سی یو - مرد دیگری نگاهی میکند و میگوید وات آر یو ؟

و مرد سوم او را می بوسد و درطاقچه نگهش میدارد کنار چاقو - و همان چاقوی کهنه .

امروز من بر گور خالی اش تنها می خوابم - می خوابم - می خوا ...  من ...

مرد اول - مرد دوم - مرد سوم ... در اتاق سی سی یو ....  منتظرند تا گلی بر قبرم بگذارند .

و من آرام میخوابم ... بوق بوق و تکانی و تمام چون خط مستقیم ------------------------

 ***

در بیابانی زرد زیر آفتاب مردی از زیر کلاه بلندش بر اسب خود نگاه میکند . مقابلش مردی را میبیند .

تفنگی در دست به سمتش می آید . "امروز اومدم تا با هم دوئل کنیم ."

مرد کلاهش را بالا با نوک انگشت ماهرانه بالا می آورد " چرا ؟ "

مرد مقابل از اسب به پایین میپرد و دهانه ی اسب خود را میگیرد

"تنها برای اینکه این سنت را باز زنده کنیم " . هر دو  تنها ده قدم  پشت به پشت میشمارند

و صدای تیر تفنگ هر دو همزمان بلند میشود . و جسد هر دو همانجا خوراک لاشخور ها میشود .

 -------------------

شب شیشه ی تاری شد از اشک
در نبود نور - چشم ها و گوشهامان کور - وهم مردم میزند ناجور
این درختان بلند تیره در بی نوری امشب - رقص رقصان باد لامصب -
گاه آرام میخفتند و تنها آسمان است و سیاهی
گاه مردی میدهد بر این شب تیره گواهی - گاه آهی- آه آهی !
و دمی آرام سر بر گوش من گوید که شاید بر سر این شاخ و برگ آرام روید لکه های خون !
لکه های خون ؟در شب تاریک تو لیلی و بی مجنون ؟

اشک میبارد به چشم مرد همچنان بارون - من به او گویم سوالم را دوباره : لکه های خون ؟
مرد آرام سر بر گوش من آورد - دوباره گفت :
شب - دست خونین زنی را پشت خود دارد که در شهرْ آفتاب روز -

زیر درد و آن هزاران سوز - در میان اگزوز و انسان کمرشان خم شده چون غوز
خفته در غاری که نامی از چنان بیوه زنی نه بود و نه بودست
شب - مردمی آرام - کنار تخت های گرم آسوده است
مردمی کردن در این شیشه هوای تار نابود است - مرد آرام گفت : تا بوده همین بودست

شب به نور معرفت های دروغین - لامپ های سرد و پله ها چوبین ...
- : تا بوده همین بودست !
لامپ های سرد و مرده - نورهای تاب خورده - و همه خورشید را از یاد برده
دست بر هر سمت هر کس هر دم از هر چیز ، چیزی را طلب میکرد
دست بر سوی فلک میکرد ... بیوه زند گویی که دستان خویش را هر دم فلک میکرد
مرد آرام تر گفت :
آن چراغ آفتاب و روشنایی وهم و افسانه است
داستان این نیست - ماه خواب آن خورشید پیر دیوانه است
و سیاهی رقص بر بیوه زن ٍ املاک ویرانه است .

 

 

 
 


یکشنبه دهم شهریور 1387

 

در به دلم میزنی ، تکان دل زنگ در است

پا پی سایه خویش ، دمپایی راهبر ، مرا به در آویزان میکند

تا کاش قاب بگیرم تصویرت را بر در که سالهاست در به در آنم

لمس دستان گشاینده ی در ، وداع تلخی با رویای شاعرانه ی مزخرف ، دهن کجی من به آیفن

باز مثل همیشه  ، تن تو هستی من است که به هستی ام تن دهم  و میدانم مهم من و تو هستیم

اگر  هیچ کس پشت تکان های در نباشد حداقل بهانه ی راه رفتن من شد .

 

      *     *      *

 

در خواب ، هیچ وقت آنجا یی که هست ، نیست .

 و در بیداری.

 

      *          *          *

انسان همیشه کس دیگری است . (نیچه – حکمت شادان)

 
 


دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

 احسنت می گویم خدای را ...

کلمه ، جایی برای تولد شاعر شد 

قلب بر حبس معنا ماهر شد آنگاه با هر احساس کلماتی ساتع شد  گفتند او شاعر شد

قلبی که سیاه بود شعر را به لطف کلمه سیاه شد  و قلبی که سفید به لطف کلمه سفید

و کلمه ٫ واژه ٫ و صدا مفید . آنگاه صدایی بر شاعری لرزان سرود که شاید کلمه واژه دروغ بود ؟

 آیا گلی که  در ذهن شاعر میروید  چیزی از مرداب و بی تابی زمان  میگوید ؟

شاعر میداند در این مرداب زمانه چه میجوید ؟ زیبا در عین حال که زیباترین است زشت می روید

آنگاه شاعر شنید صدا را ٬ مغز خویش را بیگانه نامید و کناری شعر را بی مغز خویش بر کاغذ و واژه تابید

بیچاره شاعر که نمی دانست مغز دانه ی بزرگ دانایی اوست و بی او تخیل خالی انسان است

و کلمه بی او راحت دروغ میگوید ... هیچ چیز از این مرداب نمی روید ... هیچ عاقلی چنین نمیگوید

و آنگاه "دیوانه " که تا پیش تر ناسزایی بود وصف هر شاعر شد

تو را میگویم که اگر برت بگویم دیوانه لذت میبری ..

آری روزگار غریبی است بامداد  من

ما از این ور افتاده ایم بگذار برایت بگویم  درد نادانیمان را

 که شاعر ما پشت پرده ی نمیدانم شعر میگوید

و کلمه دیگر واسطه نیست او خود دیگر شعر میگوید

آری روزگار غریبی است بامداد  من

احسنت می گویم خدای را٬ که اینچنین اشرف مخلوقاتش را را با آفریده ی خود چون خر در گل مانده گذاشته

 
 


دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

 

(!)

جانم اگر نگاه تو برد ز هوش من هوا

هیچ مگو که چشم تو حرف زند ز تو سوا

برق نگاه و رعد تو ، نور به دیده ام زند

بارش اشک بعد از آن غرّش تو به جان نوا

دست تو بر سرم چو چتر ، آتش آسمان پناه

خشم خدا خمش کند ، وصل تو و مرا لقا

خود بنویس خود نویس ، خط تو خود صداقت است

جوهر هر کلام من ، شیشه ی عمر من بقا

هر چه نوشته ام ز تو ، هر چه به ذهن من رود

هر چه تو را صدا کنم ، هر چه بود همه سما

وزن به شعر من هوا ، مصرع شعر من بکا

قافیه لنگ لنگ تو ، آنکه تو خود زمن جدا

بر سر خانه ات منم ، روی به در سرم زمین

دست برم به سوی تو ، دست وجود چون گدا

باز بکن در دلت ، گر نکنی نگاه کن

چشم به من مبند جان ، گر بکنی شوم فنا

برگ و قلم تمام شد ، جان تنم حرام شد

گر نبود در او  هدا، هست ز حق من جفا

آی خدای هر چه هست ، جان و من و صداقتت

گر تو هنوز زنده ای ، شعر مرا بدان ، خفا

 .......

(!!)

مست به سیگار در این خوابگه بی صاحاب

خاک به سر ، گرد جهان ، گشته ز پی جواب

هر کلمه مانع گشت است ، به بیرون قدم

هر قدم او را برد از راهرویی ، باب باب

بر سر هر باب نهفته ورقی بند بند

بر سر هر بند، نوشته است که رفته شباب

آب به این مزرعه ی عمر گرفته است اوی

اوی که هر عمر ز او رفت ، ز او آب آب

من چه کنم کین کنم و خشم به کیف جهان

کاش تو خود بر من بیچاره کنی ، تن خراب

چشم به سوی فلکم ، ابر بر ِِ آسمان

رعد به هر بند وجودم برد از خواب تاب

دست دعا هر دم از او خواهم و او ساکت است

نور به بیرون زند ناگه که بگیر این جواب

پای به دنبال که آیی تو نگه کن به زیر

 پای تو خود پایگه و جایگه هر ثواب

 

[پانا ...

 
 


چهارشنبه نهم مرداد 1387

 

خوابی که سیاه و سفید بود .رنگی که بیخواب شد .  رودخانه ای که مردی را خورد .

مردی که آب میخورد .  گرمایی که مردم فحش میدهند . فحشی که مردمی را  گرما میدهد .

ماشینی که به آخر خط میرسد . مسافری که پیاده نمیشود . جایی که هیج جایی .

موشک هایی که میریزند . پدربزرگی که بی بی سی گوش میدهد . بازی که تمام نمیشود .

کودکی که دلش رانی می خواهد . مردی که از تلفات جنگی حرف میزند . راننده ای که غر میزند .

جوانی که "هیچ کس "گوش میدهد . پسری که رقص سماع بلد شده . عرفانی که فاحشه شده .

فلسفه ای که آمپولش هم آمده است . علمی بدگویانش را میخورد . کتابی که برعکس چاپ میشود .

دختری که روسری اش صورتی است . دختری که شب خانه نمی آید . تجددی که فاحشه شد .

فاحشه ای که متجدد شد . خواننده ای که فریاد میزند . بلندگویی که سیمش قطع شده . سیاستمداری

که هم وزن گوجه و بنزین است . سیاستمداری که در چهره هم شانس نداشت . دروغی که همه را

خورد. عاشقی که خنده اش گرفته . کمدینی که عاشق شد .  کافی شاپی که سیگار را ممنوع کرد .

دختری که فتوشاپ کار است . اداره ای که یک منشی مجرد میخواهد . مجردی که کارندارد .

کرایه خانه ای که دیر شده . خانه ای که کرایه داده شد . پسر جوانی که عاشق شد .

عاشقی که سیگار میکشد . سیگاری که عاشق میکشد . عاشقی که دروغگو بود .

عاشقی که معشوق نداشت  .  کودکی که پدرش را ندید . پدری که کودکش را نشنید .روزنامه ای که

بسته شد . روزنامه ای که اصلا باز نشد . صدای آمریکا گرفته . فیلتر شد بی بی سی . اخبار بیست و

سی . کیارستمی زیتون و تخم مرغش را از فرانسه میخرد . حاتمی کیا شهید

شد .  نامجو زیاد داد میزند . شهرام ناظری کتاب دیوان شمس راتمام کرد . مولوی به هالیوود میرود .

 سوره ی حمد ازحافظه حافظ  پرید  . نیچه معلم دختران فراری . دریدا معلم فرار از برهان .افلاطون هنوز

کنار بخاری . فرانک گری بخشنده ی جسم  خط خطی بچه اش .خط خطی بچه ای که خوابش شمع داغ بر افکارش میسوخت که  این همه آدم  که بر صدای آمریکا به لونا شاد که رومی را در هایدگر میخواند برای کوکو روسی که خوابش نبرد تا رضا پیشرو شنا را طرح میکند ...طرح میکند . این همه اتفاق .

 . و این دنیا .       ... این دنیا است !!!!!!!!!!!!!!!

 
 


 

 

باید سوار بر دهان بندی شد که کلام را بی کلام گفتگو شود . کلمه جاده ی آسفالتی است که آخرش

 بر اولش میرسد و اصولا هنوز  در دست احداث هست . و همیشه . واژه تولد یک ارتباط است که بعد از

  تولد ، مادرش را خورده و پدرش را تکه تکه کرده .

   شاعر مرثیه ی واژه است . واژه بالای مقبره ی شاعر چون

  یاد شکارچی است بر بالای شیر مرده اش . ابهتی که خفته در دندان های تیزی که قدرت بازوی

     تفنگ است حالا و در قدیم فکر میکرد سلطان جنگل است بیهوده شیر .

 فریاد بلند اما ، چون تنگه ایست پر از کلمه و حرف که پرنده ای به سختی راهی میجوید و تنها        

   "می رود" از میانشان .

   فریاد در بی تابی حاصل میشود آنگاه که پایت بندی به گردنت رفته بالعکس در آب رفته ای .

   و حاصل میشود آن پرنده که در آخر اسیر عقابی میمیرد چه زود .  یا اگر زیاد عمر کند میشود انعکاس

   کوهی  که توهم است به رود.

  صدا ، در طبیعت تا معنی نشده هنوز "نیست" آنگه که نیست واژه نیست و صداست .آنگه که نیست چیزی غیر از آن است که هست .  موسیقی  صداست . مغز مادر واژه است که در تولد واژه ،  بلعیده  

   شده ی واژه است . 

    همان هنگام که "بابا آب می داد " مادر بلعیده شد .

   حال در این بی پدر و مادری ما همه ی مان کلمه است . و کلمه هنوز خداست .

 
 


جمعه هفتم تیر 1387

 

سکوت است  شب ، امشب دستم به قلم باید میرفت . نگرانی داشتم که دل مرا هرلحظه به جایی

میسپرد. نگرانی یک نزدیکی . تا چقدر برایش تعریف داریم ؟ اصلا نمی دانم این همه تکه تکه ها رابی

هیچ برشی چگونه بنویسم . گاه فکر میکنم انسان هرلحظه تلاش میکند خودش را گول بزند .

خودش را در تنگ نایی بیاندازد ...

هر لحظه بر تکه تکه ی جانش تیغ بزند .  آنگاه مغرورانه بر  پیکره ی بی جان و در لجن

فرو رفته ی خویش بایستد. بلند دیگران را به مجلس ختم پیکره اش دعوت کند .   عشق تصویری از این

 نمایش است .  این میل ، میلی بیمار است  . اما بیماریش خوب است یابد ، درمان دارد یا نه ؟

نمیدانم ؟

دختری که دوستش داری در دور دست  ایستاده و آسمان را  انتظار میبرد برای فرشته ای

که بیاید اما هر بار فضله  ی کلاغی یا لعنت رگباری براو  نازل میشود . تو آسمانش را بر اومی بخشی .

کناری انتظار میکشی تا بداند آخر که آن آسمان هیچ وقت فرشته ای برای بردنش نخواهد فرستاد و هر

چه میرسد نیرنگ زمین است و زمانه . آن آبی بی کران، تصویر نیرنگ بی تا انتهای زمان است . انتظار

که شاید روزی بفهمد و برت باز گردد . اما تو نیز چون فرهاد ، تسلیم بر آسمان و زمانه  گوشه ای

سیگاری میکشی یا  کوهی میکنی ؟ و  آنگاه است  که هیچ حرفی در گوشت نخواهد رفت و تو

می مانی و چیزی که نامش عشق است  .

تکلیفش چیست ؟ تکلیفش تیغ هایی است بر گلویت که به انتظارمانده ای .

به انتظار چه  ؟ به انتظار دختری که نه آن است که تو میدانی اما لطف او بود که تو عشق را یافتی و

دیوانه وار ادامه اش می دهی و حرف دیگر جز تکرار چیزی نیست. آنگاه هر بار تیغ بر هر لحظه از جانت

میزنی تا خود را داستانی کنی که هر لحظه بخوانیش . تا آخر اشک بریزی . یا شاید بخوانندش و اشک

بریزند . نمی دانم ؟

باز او که نگاهش از آسمان برگشت . دستش را بر دستت گذاشت شب ها باز بر آسمان نگاهی دارد که

شب ها نفست را بند می آورد . و تو میبینی که تو نیز بر آسمان نگاه می کردی تاامروز ؟

نمی دانم ؟ 

به کدام مذهب است این ، به کدام ملت است این / که کُشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی ؟(عراقی)

 

 

 
 


چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

 

 

باران به لطف تو آمد

 باد با تو می وزید

 چگونه حال که نیستی تو / بگویم نیستی ؟

 هر چه بودی مطمئنا آنچه من فکر می کنم نبودی

  اما هر چه بودی باران به لطف تو آمد

 و اکنون باران است

 و حال که همه اصرار دارند در گوشم بگویند نیستی

  دستت را می بوسم و می گویم " خداحافظ هستی بی پایان " .

 
 


چند تکه از امروز

جمعه دهم خرداد 1387

 

 حرفت را اگر هیچ کس محرم نیست

 و این ، همان  تنهایی است .

 -------------------------------------

 وقتی به چیزی زیبا  نگاه کنی

  وقتی آن چیزدر لجن فرو رود

   تو هم سرت را برای خفه شدن در لجن خواهی کرد !

 -------------------------------------

 تیغ - بنگ بنگ - اصلا !!!!

 ------------------------------------

 وقتی نخواهی با کسی صحبت کنی

  معمولا تو را به یک سخنرانی دعوت میکنند

  و اگر نرفتی همه با هم ناراحت میشوند .

     ----------------------------------

 حالم بهم می خورد از بعضی ها که مثل کنه چسبیده اند به من

  خودشان رامحرم می دانند  و دوست دارند من در آغوششان اعتراف کنم

  مثل یک کشیش بیمار

 --------------------------------------

   باد که میخورد  به چشمم

   چشمم اشک میشود

    اشک خنکم می کند . و این سرما تنها برای من است .

     و این رازی است که در غم مانده

          و باد با آزار نگاهت می آفرینتش ،

              و غمی متولد میشود که سردت می کند .

 

 
 


کابوس

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

خنده شد کابوسم چونکه می خندی وقتی لبخندت رفت شد کابوسم .

آرامم می کرد حتی کابوس . وقتی خوابم در کابوس می خندید . تو بودی .

من از کابوس آمدم . و بر کابوس میمیرم .

آی بر احساس بیمار . بر احساسی که درجعبه ی فلزی بماند آی بر لبخندی که بگندد

امشب صدایم بر کوه بازگشتی ندارد

...

نیستی که بگویم

نیستی ، چه بگویم ؟

نیستی ، ...

...

خستگی میزند به گردنم ، نگاهم درد میگیرد ، شاخه گلی که خشکید ریشه ی من بود

گردنی که فرود آمد بر صدایت ، نگاهی که محروم ماند از نگاهت ، رودی که خشکید تو بودی بر من

...

خسته ام که بگویم

خسته ام ، با که بگویم

خسته ام ...

 
 


تقدیم به دخترک بر صلیب

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

بزرگ آنقدر روحی داریکه گاه حسودیم میشود که می خندی

حسودیم میشود به نسلی که خنده رایاد داشت

حال که نه خنده نه یاد خندیدن را  یاد ندارد 

بزرگ آنقدر  روحی از گذشته به یاد مانده داری، تو میراث  آنانی

که می خواهم با تو خنده را حسودی کنم به یاد گذشته که می خندید

لبخندت از سرخی ، لب هایت را تاب می دهد

مثال رقصندگان باران ، چون زمین می آیند بر آسمان رو دارند

اول و آخر لبهایت ، اوج می گیرند چنان که میانه ی آن باز می ماند از اوج

سرخی اش بیش از قبل ، خود بر خود ، دم بر دم بوسه می زند لب هایت

میانه سفید ، درخشان ، خدا همزمان لبخند می زند با تو

ای میراث آنانی که خنده را یاد داشتند

کاش میراث قهقهه شان ، بی ترس از آبرو باز تو بودی ...

اما آنگاه بر صلیبت پرستشت می شد کرد !

 

 
 


از سری شعر های کودکانه (7 - )

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

زلفی که آسمانی بود بر چارچوب تیره ی روسری ات

قاب کرده چهره ی دخترکی  که معصومانه بدل شده به صورتی .

دلقک که نه،  چیزی که گر خودش میخواست آن نبود  ، دلقک نبود

آن شاعری که به هر قافیه میسرود اشک را . اشک را بر زیر تخت دفن میکرد از ترس مادرش .

اشکی که ساده بود چون قافیه ی شعر او . اشکی صورتی . 

من رسم کرده ام او را در دفترم . با هر چه دلم خواست . با هر چه می نوشت .

 اما ... چیزیکه رسم شد اصلا چنین نبود . عکسش درون دفترم تنها ماند .

 خسته شدم دگر ...

 

 
 


آن روز ها وقتی که من بچه بودم ، مردم نبودند ...

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

 

(در سالن نمایش ) :

- : آقای کارگردان ، این یارو کیه برداشتی اوردی ؟ بلد نیست بازی کنه . . .

 × : آقا . بیا ببینم . . . شما بازیگری . الانم باید بازی کنی . باید بتونی . . .

* : ...  (همه ی دیالوگ ها درون بازیگر میگذرد . او  نقشش را بلد نیست بازی کند . )

ـ : جمع کنید بابا .

× : هر چی میخوای بازی کن . مثه خانوم ¤ .

 ¤ : باز میگردد انوار از هر طرف برم که من آسمان و زمینم . آی چقدر ... 

* برای پایان نقشش رگش را می زند تا نقشش تمام شود . دیالوگ هایش را کسی نشنید !

 
 


باد

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

شمع با بادی ٫ آرام تمام میشود .انگشتش میسوزد . به صراحت سوزش اطمینان دارد . "تمام"،جمله ی جدا ناشدنی "شمع" است که میسوزد . "انگشت" هم جمله ی جدا ناشدنی "او" .من . به دیدار ِدر میرود تا شاید کسی باشد که بگوید "منم " . چقدر آدم غمش میگیرد برای او که باد هم درش را نمی زند . باد هم نمی زند . می داند که باد مهر مادری است که نمیاید تا کودکش بوی باد نگیرد  . تا با باد نرود آسمان . باد مادر خوبی است اما غم او هم بد دردی شده که جانش را دارد در میبرد . کلمه چقدر بنویسد جمله چقدر بخواند . چشم هم استراحت میخواهد . چقدر لمس نکند . چقدر نبوید . شکنجه ی شیشه بر گردن - اعدام تیغ بر شاهرگ که جز خاموشی نیست . امشب با بادی رفت که تمام بشود . مثل کودکی که به آغوش مادری مهربان میرود به خواب . تمام میشود . آن همه صدا و گریه و گرسنگی . آی مادر باد ها ببر مرا هم با او به "تمام " .بلاتکلیفی شد برایش معلق شدن عروسکی بر بند رخت . که باد میبردش به هر سمت اما با باد نمی رود به یک جا . تمام نمی شود . تکان تکان است و ول وله . همان شمع ِباد خورده شده که خاموش نمیشود لامصب . او معلق شده امروز که چه بشود چه بکند به که رود که رفتنش برگشتی اینچنین لنگ لنگ و اینچنین معلق نداشته باشد . من و تو و اصلا همه همان عروسک شده ایم بر همان باد که باد نمی بردمان . نبود تمام و نبود معنی برای تمام مجبورمان می کند به ول وله و تکان خوردن ها با بیشترین تکان ها و ریشتر ها . آخ ... صبح شد من هنوز چیزی نشدم .

 

 

 
 


سه شنبه هفتم اسفند 1386

 

 

باد می زند سوتش را ،

 مرا جاده ای که باید راه را تا آخر که به انتها

  ساتوری یا سنتوری که به گردن گاوی می نوازد

         خون که می زند انتهای کوچه ی گِلی

  تاری یا آچاری ، که میپیچاند پیچ را ، بر گلویی که پیچ خورده ، که نمی خواند

 بومی یا چاقویی ، که ذبح می کند در توهم اسحاق ، هر بر سمتش هزاران رنگ

                                                                         چون در توهم ابراهیم

  ویلن یا سیانور ، ساکسیفون یا استامینوفن ، مرا جاده ای باید تا آخر

  باد میزند سوتش را ،

  زمین به سفیدی نرم ، سوراخ های رد پایی ، فرورفته زمین به سفیدی ، نرم

  مرا جاده ای سفید ، از هر پنجره اش سری ، پیرزسگی یا کودکی می خندد به چرک ،

                                                              می خندد به چرک

 

  نگاهم زمین را که نرم ، می رود راه را تا انتها هزار بار ، باد می آید نگاهم بر زمین

  باد میپیچاند به دورم طناب ،

          نگاهی بر پنجره ای ، آتش میزند ، راه بر همین پنجره است ، در میانه ی راه ،

               نرسیده به انتها ، ره به همین پنجره است ، نگاهی بر قاب

    تا آخر بی تا آخر ، تا انتها بی تا انتها ، کاش قاب بر نگاه نماند و نگاه بر قاب بماند

    دیگر انتها ، ساتور یا سنتور ، بر آن همه برف بماند تا قاب ، تا نگاه

  

  باد میزند سوتش را ،

      بازی تمام نشده

             هنر به چنین ، به چنینی مانَد ...  

 

      ---------------------------------------------------------------------

علم در یک اقدام خارق العاده اگر جای افلاطون بود بجای خروج از غار ، برق را اختراع میکرد .

 
 


جمعه سوم اسفند 1386

حوصله ام را سر برده ای . من را می گویم که سر رفته ام . دیوانه، خودش خنجر به پشت خودش کرده .   زخم ، هرچه ناله کنی، هر چه خون بریزد ، هیچ چیز . نیاز به روانشناس . نیاز به استامینوفن . امشب نمی دانم باید یک چیزی میبود تا حالی ، رویایی، توهمی، خیالی خالی شود . تاری ،  سنتوری ،گِلی ، بومی ، سیگاری ، فاحشه ای ، سخنی . اما هیچ نبود . دانستن فاضلاب         بی پایان هم جز گند کردن ، گند کردنش در من ، چه میشود گفت که خودکار هم بنویسد که تو بخوانی . آنگاه است که ابتدای اگرهاست .  اگر  بنویسم . اگر بخوانی . اگر گوش دهی . اگر گریه ات بگیرد . اگر بیایی . اگر مرا به گریه بیاندازی . اگر همان باشی که نوشته ام . آنگاه باید منتظر بمانم .  اگر این "اگر ها " بگذرند باید باز منتظر بمانم .  "کاش " هم بر هر قسم ام ، چنگ میزند که کاش میشد باز خندید . کاش میشد ناله نکرد . کاش میشد به حکمت شادان پیوست . کاش میشد مشت زد . کاش بوسه بوی ماتیک نمی داد. کاش رقص ، کاشت تو . کاش پنجره . کاش باد .کاش ...  هنر به همان مسمومیتی است که سیگار . به همان مسمومیتی است که مرگ موش.  به  پرنده ای مانَد که اگر خوب در قفس رود ، به دروغگویی  . به توهم . به چیزی شبیه سیگار . شبیه مرگ  موش .  می آمدی تا بنشیند کنارت . تا آمدی به کنارت  آنقدر میگفت تا دیگر تار نزند ، تا دیگر نه سنتوری نه سیگاری نه فاحشه ای ، باد میزند در را به هم به نشان باد ، کاش تو نشانی بودی یا نشانی تو بود که قرمزی ات به چشمش ، به چشم ام می خورد . امشب با نثر کلاسیک در درونم طوفانی بر دریا ست و به نثر خودم ، باد در طبل خالی ام راه خروج میخواهد .

------------------------------------------

 دوست داشتم بر روسری راه راهت آنقدر را بروم 

تا راهی نباشد که نرفته باشم  -                       

 آنگاه حجابت بوی روسری ات را می گرفت                   -    و عریان میشدی !

 
 


چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

 

 

 

  " ای تصور آنک در آسمان ِ اینک بر زمین ...  گاه بر دیواره های چهار بر هر سمتم صدایت میکنم

    باز میگردد ... هر سمتم بازمیگردد صدایم را ... باز ، ای تصور آنک آنجایی و اینک اینجا ..."  

 کاغذ را گوشه ی تختش ، مچاله شده زیر موکت قایم کرد . پتو رو کشید سرش . توی اون سیاهی یه

 چیزی رو از نزدیکش میدید که عبور میکنه ولی . اگه میشدکاغذ رو بدستش میداد و میگفت " من انتظار ندارم  توهم همین نظر رو داشته باشی . میتونی بگی برو بابا ... من ناراحت نمیشم فقط این رو بخون  " .

 "تصویری که بر آبی رفت من بودم . ببین آبی شده ام عین خودش . تنها تو رابرهنه کم دارم که در آب غرقه شوی ای بانوی همه آبها ی رفته "

 کلبه ای کنار یک چراغ برق داشت که یک تخت و یک کمد توش بود . هر چند وقت یه بار کنار پنجرش میرفت

 و سیگار میکشید . " نمی دونم اسم تو رو کی گذاشته. بهت میاد اسمت باران باشه . چونکه از آسمون میاد .همون تصوری.  میشه رفت زیرش . بارون کوچیک کوچیک توی رود غرق میشه . تو مادر همه ی آبهایی . "

 دیروز زیر یه سایه ی ابر که نصفش روی زمین بودونصفش اصلا پیدانبود  دیدش داشت میخندید .

سرش رو انداخت پایین . خجالت کشید و رفت . هیچکس هم ندیدش . اونم که زیر سایه ی ابربود ندیدش .

 دیگه نمی دونه کسی رو که میتونه با هزاران باد بخنده و چرخ بخوره و بخنده و بره  تا نابود بشه باید گذاشت

 و جلوی خندش رونگرفت . یا اصلا نمیشه اگه می خواست .

 پس اصلا بهتر بود یه دریای دیگه ، یه آبی دیگه هم

 خشک بشه بره اون بالاها که یه ابر پربارون بشه بریزه رو زمین . ابرا همش میخندن . اون اشکا هم همش  تظاهره . جلوی همه گریه کردن تظاهره.

 اما رودخونه ها ، مثل اون همیشه داخلشون پره اشکه ، اما روشون ساکته .آرومه .

 " مینشینم  تا آفتاب  تکه تکه ام را بکند  ... آسمان روم ...بِکند .... من مادر هزاران بارانم "

 

 
 


به آ ه س ت گ ی

شنبه ششم بهمن 1386



دیروز با محمد داشتیم راه میرفتیم . محمد گفت که مهدی  همون مجسمه سازه یک بار از قول کوندرا بهش گفته که میشه به آهستگی از همه چیز لذت برد . به آهستگی زندگی کرد . و تمام شدن را نخواست .

دیروز باز هم محمد گفت که مهدی همون مجسمه سازه   از قول خودش گفته که باید غبار بود نه سنگ ریزه . تا هیچ وقت ، هیچ جارویی نتواند تو را بیرون کند . نمی دانم محمد فهمید که من دقیقا حرفش را درک کردم یا نه .

دیروز روز خوبی بود .

 ................................

بعضی ها در شب بی انتها به دنیا می آیند . (مرد مرده – جیم جارموش)

 
 


سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

 

 

 

نیمه ی شب ، ساعت در تاریکی مشخص نبود . زنگ در را زدند . او خوابیده بود . زنگ در را زدند .

او هنوز هم خوابیده بود . دیگر زنگ در را نزدند . بیدار شد . برگه های روی بالشش را کنار زد .

خسته شده بود  از سیگار و چایی و ساندیس و فندک و مداد و فندک و برگه های سفید و مقوا و چایی . غذا هم نداشت .یخچال را گشت .  نان و دیگر هیچ ، همان نان را خورد با یک لیوان دوغ سفید . و دیگر هیچ . موبایلش رفت زیر پایش . نگاهش کرد . لیست آهنگ های موبایلش را گشت . هیچ چیز پیدا نکرد . ترجیح داد با لالایی خودش دوباره بخوابد . خوابید . زنگ در را زدند . او خوابیده بود . موبایلش هم زیر پایش ماند .

 

در خیابان راه می رفت . جاده مثل همیشه ، ماشین ها هم مثل همیشه . آدم ها و صدا ها و فلکه ها و ایستگاه ها هم.. . او راه میرفت فقط . چشم بسته . صدایی شنید . چشم بسته . " آقا ی ... ببخشید "

 برگشت . دخترکی بود که نیمه تنش در سیاهی ماند . "سلام ". هر دو گفتند باهم . در خیابان بود . دخترکی که در تاریکی ...  "بخاطر آوردی ؟ سالها پیش در یک کلاس بودیم ... " . بخاطر آورد . دخترک سالهاپیش با او بود . سالها پیش او از دیدن دخترک هر روز لذت می برد . و این را هیچ وقت دخترک نفهمید . سالها پیش و دخترک رفته بودند.  سالها پیش بود .

 او همان سال که دیگر در خانه کنار ساعت و سیگار و فندک و چایی اش ماند فکر کرد آن همه رویا بود .

 تمام . "آقا ی # . درسته ؟ " . درست بود . " چهارسال  پیش درسته ؟ " درست بود . می دانست که درست است هر چه بگوید . "آخرین بار سه سال پیش وقتی از دانشگاه رفتی دیدمت " . اما پسرک

 چند هفته پیش در خواب دیده بودش .  دیشب خواب شما را دیدم آقای # . . .

 نیمه شب بود . ساعت چه در تاریکی و چه در روشنایی دیگر بر دیوار نبود . زنگ در را زدند . او تصویر آن شب را با یک لبخند قرمز روی جلد کتابی کشید . و نوشت "هنوز هم میشود با زیبایی در خیابان یک شهر  تصادف کرد " . موبایلش هم زیر پایش ماند .

 
 


دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

پارچه ی ِ سیاه ِ آویزان از آسمان
ترکیب شمشیر و آب ،  اشک میشود
داستان طبل دنگ دنگ
 آنکه صدا یش در صحرا به آسمان نرسد اشک میشود
تکه ی سبز گهواره  ی کودک
   آنکه دلش زودتر نیزه باران نشود اشک میشود
دستش را گذاشتی برایمان که اشک شود بالای سرمان
دنگ دنگ ، هنوزهم اشک میشود
   اشک اما شور ، اشک اما در آستینمان میخندید
          اشک میپیچید دور سرمان ،
            الان دیگر به جنازه ها نمکدان و آب میبندند ، ترکیب نمکدان و آب ، وحشت است
             سیاه دیگر ترکیب رنگهای عالم نیست ، سیاه بی انتها نیست
                          سیاه رنگش به لجن زار رفته
 و از نیزه ها و گهواره مانده همان رقص فاحشه هایش بر جسد  کودک
             خوب شد نماندی و رفتی ...
 

                                                     ***

۱

سرش به صدای  بنگ چرخید به این طرف  × کسی زمین خورد × کودکی گفت کاش بجای این همه بمب از آسمان شکلات میریخت 

۲

یک فلز کوچک / با شکلی استوانه ای و نوکی تیز / به اندازه ی بند انگشت / در یک تصادف / در حالی که می توانست به کنارت بخورد / آن همه رویا و زندگی ات را تمام می کند / کودکی گفت کاش بجای این همه گلوله از آسمان شکلات میریخت 

۳

یک نفر / دو نفر / صد نفر / هزار نفر / یک ملیون نفر... منتظر هستم . منتظر باش



 

 
 


چهارشنبه دوازدهم دی 1386



می خندی ، می خندانیَم  بر هزار چرخ که می خورد این دنیا
 این دنیا  را می چرخد باز با همان خنده که می لرزانیم به هزار  چرخ که میخوری
میخورم لبخندم را با نبودت بر هزار درد می گریانیَم ، می خورم گریه ام را بر لبخندت
دنیایم را میدهم بر هزار دل که  بچرخانیم که گیج برود سرم که به زمین آیم که بلند نشوم که ...
بلند میشوم ، می ایستانیم بر هزار دل دل کردن که بیایی باز . می ایستم به هزار امید .
امید ، تو همان هستی که امید هم همان هست که تو آنی و من هم امید را به هزار تو به خانه آوردم
تا بایستم به هزار تو که همان امیدی و نتوانم ،گیج برود سرم که نتوانم به زمین آیم که نتوانم بلند نشوم .
دل دل ، دل دل ، دل دل ...
من مانده ام مثل خر در گل
که شاید میخندی و شاید می چرخی و شاید می گریی و شاید میخندانیم وشاید می گریانیم  و شاید می ایستانیم
اگر نیایی هزار بار زندگی می کنم هزار بار می چرخم هزار بار اگر نیایی زندگی را میچرخانم ...

تاب تاب تاب تاب
کسی مرا بگیرد از آب
من دیگر میروم با همین خواب
تاب تاب تاب تاب
چند نفر مرا گرفته اند در مرداب
جند نفر مرا گرفته اند در مرداب
بگوییدشان من خواب را برده ام با آب ، یا آب مرا برده در خواب
اینجا ایستگاه آخر است ، "گردآب"
چرخ چرخ عباسی  خدا منو نندازی اگه منو بندازی  ،  بیدار میشم راس راسی 

امروز بر خورشید باران آمد . امروز ماه چند تکه بود . امروز هوا گرگ و میش را با هم بلعید . امروز ابرها را باد با خود برد . امروز آسمان آبی را دوست داشت . امروز دیگر  من بر هزار هزار هزار هزار خواب رفتم ...
امروز کاش تو آمدی !

 
 


عاشقانه فقط در حد یک ویسکی

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

 

وقتیکه  گریه ام ، بغضم داشت میترکید آنقدر شلوغ بود که گریه نکردم . حالا دیگر نه حوصله ی گریه دارم نه
میتوانم بخندم . نمی دانم بین این دو چه چیزی است . البته شاید بگویی سکوت . اما تا کی ؟
 " محبوس این بی تکلیفی هر روز ، باز هم نگفتم به او که هیچ وقت هم نمی گویم حتما . هر کس گفته به هر
  کس دیگر اما من نمی گویم . نقاشیش را کشیدم چند بار هم خندیدم . حتی یک شب دستش را گرفتم .
  همان هم تمام شد تا دیگر نه مانند آن دخترک مو قرمز در مه ، بلکه دیگر نه منتظر میمانم نه حوصله ی نا امیدی
  این دنگ دنگ ناتوانی و گریه ام را در کله ی بی اشکم دارم . آنقدر راست و شیوا نیست که جانم را بگیرد تا دیگر
  نه من باشم نه این شک که بر این هم شک دارم.حال یک نفر را که  چندین سا ل کلاهی  ازحصیر  برای خود بافته
  اما وقتی که برسرش گذاشته و درشهر رفته همه را با کلاه های بزرگ تر و زیباتر دیده درکش کن دیگر . حالش را می گویم . درکش میکنی؟
  به درک که این حال دیگر نه حال است که خفته ام بی هیچ انتظاری. در انتهایم رفته ام . همان سکوتم که گاه
 می خندد و گاهی میگریداما سکوت  است . کاش میتوانستم بنوازم تا به & میگفتم که زبانتان را نمی دانم .
  دیگر طرفت هم نیامدم تا نگویی آسمان هم گریه می کند  گاهی برایم.  و من بگویم آری. آن لعنتی برای همه گریه میکند . من هم رویش . می دانم در رویا آنقدر  به  خودم گند زدم که تو در اینجا روی صندلی باور نمیکنی . 
  ....
 & را آنقدر بلند خواندم که گوشت راکر کند نشنوی چه میگویم . نفهمی در آغوشت بگیرم. تمام شوی بروی.
  همه کس همه کس را همینطور   در آغوش گرفتند . اما نه من  آغوش دارم نه تو گوش برای در برگرفتن و  کر شدن .
 روی یک سکو برگه هایم را نگه میدارم دیگر سرم هم تکان میدهم نگاهم نمیکنی . آسمان سرش را
تکان میدهد  نگاهش میکنی . من به خدا هم حسودیم میشود . دیگر.
به همان  آسمان دلنازک .
آنقدر دروغگو بودی که دیگرصدایم راتشخیص ندهی . آنقدرشب تاریک ، پله تاریک بود که پایم لیز میخورد و نمیدیدمت . به دنبالت که میدویدم در آن همه پله ، آن همه تاریکی . دیدم همه هم میدوند . نمی دانم هیچ کس
 بدنبال کسی بود همه با هم بودند و من هم از دویدنم پشیمان شدم . آنقدر دروغگو هستی که دستم را
 تشخیص ندهی . اما  همان شب که دستت را به من دادی آنقدر برایم تمام شدی که دیگر حوصله ی دویدن
 و خندیدن و سلام کردن و تصور و تلفن و صدایت را ندارم . تمام .

----------------------------
  همیشه همان هستی که تصویر ت هم همان است 
        این را خواب تایید میکند ... ولی فرقش  در این است که زودتر تمام میشود این
                                                                      ولی آن اصلا شروع نمیشود  ...

 

 
 


سه شنبه دهم مهر 1386

 

 

 با تو دست ندادم که بگویی برو که اگر بگویی من نمیروم دیگر . پایم بند چیزی شده که نمی دانم

مال تو است یا مال خودم . لعنت هم اگر بکنی مرا ، شاید ناله کنم اما نمی روم  .

چیزی بود آنجا . ندیدمش اما اگر تو نگاهش کنی شاید من هم آنجا باشم و ببینمش . وسیله ی

دیدنم اگر از دو چشم به تو تغییر شکل دهد این میشود دیگر .  بخدا بی ربط نمیگویم  اما گفته هایم

را که میشنوم بی ربط است . در خیابان سعی میکنم بی ربط باشم چون  ربط ،  رابطه می خواهد و

من نمی توانم . می توانم بگویم بخندم پول تاکسی  بدهم با مغازه دار سلام کنم به همسایه احترام

بگذارم  اما بی ربط . توهم خودِ برتر هم ندارم فقط رفیق بی ربطی شدم وقتی خیلی چیزها را دیدم .

اما بی ربطی خوب نیست تو به میگفتی . آری خوب نیست اما من شدم . شدن با خوب و بدش کاری

ندارد دیگر . همان وقت که با تو دست دادم و تو رفتی . دستم تنها در هوا معلق ماند . نمی دانستم

گریه کنم یا فرار . سعی کردم بی ربط باشم . وقتی خواستم ببینم با تو ، نگاهمان را یکی کنیم دیدم

که به کفشت نگاه میکنی که یک سوسک را له کرده من بی ربط شدم رفتم در خواب . خواب هم نبود .

خواب هم تصادف بیداری ، تصویر هزاران رنگ پاشیده شده روی صفحه ی چشمانم ، جز مخدر همان

چندگاهم نشد . بی ربط نویسی را دوست ندارم اما شدم . وقتی تو چند نفر میشوی که گرسنه ات

میشود من با هزار زحمت نان و پنیر میخرم تو از من میگیری و آن را میفروشی و به من هم میخندی

من چه ربطی میتوانم پیدا کنم . ربط با اعتماد مستقیم رابطه دارد . از همان رابطه های مستقیم که 

علامت فیزیکی اش مثل مساوی نبود کمی پیچ خورده تر شده بود . شاید علامتش هم مستقیم نبود .

بی ربط اصلا معنایش بی تفاوتی نیست . به تو میگویم تا مطمئن شوی که نه بی خدا شدم نه پوچ .

اما نمی روم . منتظرم . مثل احمق ها . نه منتظر گودو هستم نه منجی . منتظر یک رابطه هستم .

آنقدر دستم را نگه میدارم / آنقدر برایت نان و پنیر می آورم / آنقدر نگاهت را دنبال میکنم ...

اگر دوام بیاورم !

 

 
 


ده

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

 

 ۱۰

سایه بزرگ منتقد بزرگتر گاه باعث میشود  هر کس حرف نزند .

 نبود سایه بزرگ منتقد بزرگتر گاه باعث میشود سوسک ها و وزغ ها بع بع کنند

  مهم نیست که سوسک و وزغ بع بع نمی کنند آنانی که من می گویم هم اصولا چیزی نمی گویند

  کسی نیست به آنها بگوید این دیالوگ شما نیست دیالوگ هم نه مونولوگ .

 من وجود سایه ی بزرگ تر را درک کردم . ترسناک است اما بزرگ تر است

  آن سایه دستش را در چشمت نمی کند اما وقتی از او خواستی برقصد از تو دلیلش را میپرسد

  آنگاه است که می گویی من هم چرا برقصم  . چرا گفتند سایه اش سنگین است نمی دانم

  اما برای این همه سوسک و وزغ لازم نیست ؟

  آنگاه شاید صدای اصلی سوسک و وزغ را شنیدیم .

  -----------

 9

 یک نفر می آید و به من میگوید تو بیماری ؟

  دومین نفر هم می آید و همین را میگوید

  سومین نفر هم همین را میگوید  تا بیست و یکمین نفر

  کاش یکی بیاید و قرصهایم را فراموش نکند بیآورد

  --------------

  8

  کوچک که بودم برایم مهم نبود بزرگ که بشوم  چکاره خواهم شد

  بزرگ که شدم برایم مهم شد در کودکی چکاره بوده ام

   -----------

  7

    یک نفر را خیلی دوست دارم نجات بدهم اما چرا شنا کردن یاد نگرفتم همان کودکی ؟

   همیشه حسرت می خورم . اگر خدا میشدم میرفتم و نجاتش میدادم . اصلا نمی دانم

   کجا غرق شده فقط دوست دارم نجاتش بدهم

   همیشه در این فکرم نکند برود زیر آب و من تازه برسم بالای سرش .

   آنوقت داستانم بدرد خواندن فقط میخورد ...

   -----------

   6

     چند سال پیش یک نفر زنگ زد به من و با ترس از خیلی چیزها گفت . از خدا و قیامتش

    که اگر نباشد و از عدالتی که بر آن یقین ندارد !

    امروز که به من زنگ زد دیگر سوالی نپرسید مطمئنم جوابی نیافته ولی میدانم چرا چیزی نگفت 

      چون 21 سالش شده  !

    ---------------

   5

   آدم یک سال برنامه ریزی می کند . به حرف روانشناس ها گوش میدهد . سعی میکند خودش

    مسئول خودش باشد . اما بی برنامگی جامعه ای که در آن است باعث میشود که مثل بقیه

    شود وقتی به روانشناس رجوع میکند روانشناس میگوید من هم دوست داشتم در آمریکا

     جراح قلب شوم . 

     --------------

   4

      هر چه در تاریخ کشورمان دنبال انقلاب میگردم پیدا نمی کنم !

       در همین نزدیکیای تاریخ حداقل ما همانیم که بودیم

 

 

     --------------

   3

   همیشه میترسم نکند "زیبایی" به من "دروغ" بگوید .

    مگر نه هر کاری که بکنیم زاده ی ماست ؟ و دروغ هم جزو کارهاست .

    مهم این است که ما تشخیص دروغ را از راست می دانیم و بلدیم ؟

    اگر بلد نیستیم  پس به دلت رجوع کن اشتباه است ؟ اگر اشتباه نکنم اسمش استاتیک است ؟

    اگر اینطوری باشد یک اثر هنری بسیار زیبا را ما میپذیریم با اینکه دروغ میگوید

     اما چون هنوز حقیقت برایم فرّار است زیاد نمی ترسم . . .

    -----------------

    2

   اگر نتوانم همانی شوم که می خواهم مجبورم یک نفر بشوم که همه میخواهند

     در آن صورت سعی میکنم اصلا هیچ چیز نشوم .

    -----------------

   1 

    یک نفر را خیلی دوست دارم نجات بدهم ....

 
 


یادش بخیر شب بود یا روز

سه شنبه دوم مرداد 1386

 

یادش بخیر  .دیروز بود یا دیروز تر .

مهم نیست چند وقت است حافظه ام کند کار میکند اما یادم می آید . لذت بخش بود .

اگر آنجا بودی و میدیدی بهتر حرفم را درک میکردی   . از روزش بگویم  یا آن سایه ی

 خنک . آن وقت تو کنار ماشینت بودی و من نبودم . صبح بود . نه صدای تلویزیون می آمد نه

صدای ضبط . میگویم اما اگر ذهن و زبانم یاری کنند  .  همان شب بود که میگفتند ماه

گرفته اما من اصلا ماه را نگاه نمیکردم . یادت می اید  massage زدی که ماه نصفش نیست . من گفتم

من ماه را نمیبینم . .. جوابت را آن شب ندادم . گذاشتم صبح آسمان را نگاه کردم تا ماه را نبینم .

آنوقت برایت نوشتم . یادش بخیر آن شب بویی میداد . نمی دانم بوی چی ؟ شبیه آدامس بود .

توی کوچه هر وقت توپی میبینم یاد همان شب می افتم . نمی دانم نگاهش به توپ چه دخلی داشت

اما میچرخید و خاک بلند میشد . تو کنار ماشین منتظر ماه بودی . من زیر یک درخت ...یادش بخیر .

فردا باید برای خودش تعریف کنم اما نمی آید . بارها چشمانم را بستم و تا ده شمردم تا دستم را

بگیرد . یک بار یادش بخیر تو دستم را گرفتی بلندم کردی . بردی کنار ماشین تا برویم روی کوه ماه را

ببینیم . گفتم شب که ماه تاریک است . گفتی تو خوابی نمی دانی چه میگویی !

راست میگفتی خواب بودم اما یادش بخیر . دستم را وقتی بلند کردم دست تو شبیه همان بود .

اما حرف که زدی ترسیدم . اما آن شب تو نبودی که دستم را بگیری . خدا خودش میداند . اگر آنجا بود

خودش برایمان میگوید . خدا را میگویم . اما شاید انجا نبود . اما نمی شود ... همه جا هست .

یادش بخیر . افسوس که دیر است و تو حوصله نداری . باید بخوابی تا فردا صبح بروی سر کار .

خدا بیامرزد پدربزرگم را  . وقتی مرد من نبودم ببینمش . عکسش شبیه اش نبود که ببینمش .

اما او هم یک شب برای اینکه ماه گرفت ترسیده . مثل تو . . . اما من آن شب  نگاهش نکردم .

فقط سعی کردم چشم بسته دنبال چیزی بخوابم .

                                                                        ***

حس بدی دارم . هر وقت کسی نزدیکم میشود سعی میکنم سرم را آنطرف ببرم به چیز بی جانی

نگاه کنم لای انگشتانم درد میگیرد و دوست دارم محکم بکوبمشان روی میز یا مکانی مشابه .

فکم شروع میکند به درد گرفتن . دندان هایم می خواهد بزند بیرون . در کارم عجله می کنم .

دکمه ها را محکم تر می زنم . . .

                                                                        ***

"چرا اینقدر اخلاقی ؟ یک مشت آشغال  . "  توی دانشگاه که راه میرم دائم این جمله رو مرور میکنم .

با اخلاقی ترین شکل با ادبانه ترین کلمات ممکنه در چارچوب شرایط مکانی  آنجا  ضد اخلاقی ترین

گفته ها و خواسته ها  به زبان آورده میشود و به چشم هم نمی آید . 

هر وقت در جمع هایشان هستم فکر میکنم اونا بیشتر به جسم  برای رفع نیاز، نیاز دارند  تا انسان .

و همیشه در اخلاق مصلحت را خوب میپسندند و بکار میبرند .

یادت بخیر دکتر *، یک بار بهم گفتی : " باید گرگ باشی اینجا " .

چرا ؟ یعنی تو هم گرگ بودی دکتر ؟

 * : منظورم یک پزشکه که خیلی وقت پیش این حرف رو بهم زد .

 

 
 


یکشنبه سوم تیر 1386

انسان بالاخره توانست به لطف هواپیما پرواز کند

اما هیچ وقت نتوانست آن بالا  آواز بخواند  ! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 
 


up to date now

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386

خیلی وقت است که از تو دور افتاده ام . تا حدودی کار خودم بود . الان کار من با سنگ و آجر و خط خطی

است . هر وقت قصد باز گشتن دارم میبینم که اصلی ندارم که بازگردم .باز هم میروم اما کجا ؟

خسته شدم ار گنگ گویی هایم . ادبیات گاه به راحتی اجازه میدهدت که از پرده ی هزار رنگ برای

پوشاندن آنچه که تویی استفاده کنی . مولف ها هم که با حکم جدید مرده و فراریند .

 اما نه . واقعا فرار ؟ اصلی نیست ؟ کجا بروم ؟

 در کلاس ذهنم بر روی وجود اپن ( open ) آشپزخانه به سراغ جهانبگلو میرود . استاد میگوید

  و همه هم نظر میدهند . من هنوز مانده ام که چرا ؟ واقعا ما با این همه فرهنگ که تو میگویی

  این همه اصلی که باز هم تو میگویی استاد ؟ واقعا چرا ؟ یکی می گوید معماری سنتی زیباتر

 و مفهومی والایی تر دارد . یکی می گوید همه پیشرفت میکنند . من چیزی نمی گویم  منتظرم که

 شاید  جهانبگلو چیزی بگوید . استاد میگوید درستش این است که ما اندیشه ی نو را بومی کنیم

  یا یک هم چنین چیزی . یکی می گوید منظورتان چیست ؟ استاد منظوری ندارد . چیزی نمی گوید .

  باز صدایی از این میشنوم که ما معماری سنتی مان را با نیازهای بروزمان آپ تو دیت ( گوینده احتمالا

در لحجه و زبان هم آپ تو دیت است) کنیم . کلاس هم دنباله اش حرف میزند . استاد هم گویا دنباله ی

کلامش را پیدا کرده زود به پست مدرن وصل میشود . من هنوز منتظرم کلاس تمام شود . در ذهنم

انقدر سوال است ! نیاز ؟ تعریف نیاز مردم ما ؟ فرهنگ ؟ وقتی خانواده ی امروزی  خانه ای میخرند امکان

کمی دارد  زن ٫خانه  را بی اپن قبول کند . حتی در مواردی حاضر است سینه خیز زیر اپن برود یا پرده

 نصب کند . نمی دانم و کلاس تمام میشود .

 بیرون میرود که آهنگی گوش کنم . آهنگی را میشنوم . باز هم همان سوال ها ایندفعه در موسیقی ؟

احتمالا دیگر نه سینما بروم نه آهنگ گوش کنم نه کتاب بخوانم . یکی میگفت همین است دیگر .

مگر بد است . ما هم مثل خارجی ها (!) میشویم . من گفتم شاید . داشتم فکر میکردم ابزار وقتی

 فرهنگ یک ملت را بسازد ! یعنی نقش شرکت سونی و سامسونگ بیشتر است از هنرمندان و نقادان

و روشنفکران و غیره . واقعا بیشتر نیست . 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

  یه شعر هم از حافظ میذارم . من که خوشم اومد (گفتم حافظ یاد کیارستمی افتادم و آپ تو دیتش )

 :

عیشم مدام است از لعل دلخواه / کارم به کام است الحمدالله

ای بخت سرکش تنگش به برکش / گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند / پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه / ور فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت / چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبینا این غم که دیده ست / از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ / درس شبانه ورد سحرگاه

                               ***

گر تیغ بارد در کوی آن ماه / گردن نهادیم الحکم الله

آیین تقوا ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم / یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل / آنگاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیافکند / آیینه رویا  آه از دلت آه

...

حافظ چه نالی گر وصل خواهی / خون بایدت خورد در گاه و بی گاه

 

 
 


چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

یک شب عکاس بیچاره میخواست با فلاش از ابر عکس بگیرد . اما در عکس تنها غبار

میدید . عکاس میگوید غبار همان ابر است . خدا بیامورز ...

                                  ***

من نگین هستم . من مدرسه را دوست دارم ،من از کلاس سوم به کلاس چهارم می خواهم

بروم . پدر من به من ریاضی یاد میدهد مادر من هم همین طور و درس به من یاد میدهد .

خواهر من نقاشی و برادرم دیکته به من میگفت . من همینطور زمستان را گذراندم .

                                ***

سرم روی سایه ی میز ،خوابیدم . همانطور . کسی جمعم نکرد . پدرم بالای سرم راه میرفت و

میخوابید . همه بودند . همه راه میرفتند .من نقاشی را هم دوست داشتم اما سردم شد .

مجبور شدم درسم را بخوانم تا پدرم لباس بخرد برایم . غذا هر چیزی داریم . امسال عید است .

 عیدی یک اسکناس بود که ماهی مرده توی یک کتاب گذاشت . من به خواهرم گفتم مرده اما

 او گفت همین هزار تومن هم خودش خوبه . امسال سردتر شد . اخبار گفت .

عید من یک کوه را دیدم که نوکش برف جمع شده بود اما داخل ماشیین آنقدر گرم شد که مردم

فریادشان در آمد . صدای ضبط ماشین ها عید شده . توی تلویزیون گفتند که بخندید من هم خندیدم

برادرم هم خندید . رعد و برق زد انگار باران هنوز هم میخواهد بیاید . امسال عید بود . عید همین بود

 که رفت .

                                    ***

اگر برزخ میرفت ... من میماندم و تو . 

 
 


یکشنبه ششم اسفند 1385

طرح برداشتی آزاد از داستان هنرمندی در حین کار "کامو"

"بتاب . نور افشانی کن . مرا  از انوار خود محروم مدار "

پیاده رو تاریک بود . مرد در  حین راه رفتن کف کفشش را با  سنگ پیاده رو تمیز میکرد .

مرد سعی میکرد آرام ، خود را به زن بچسباند . دست دخترش را  گرفته بود . دخترش میخندید .

مرد برایشان  میگفت . زن لبخند میزد . دختر بلند میخندید . خیابان تاریک بود . تنها صدای پای

آنها و خنده ی دخترک می آمد .

او سعی میکرد حرکاتشان را زیر نظر بگیرد . چندین بار سعی کرد مثل مرد کف کفشش را با زمین

پاک کند اما لذتی نمیبرد . از دور ان سه را در تاریکی نگاه میکرد . او  دستانش را دائم تکان میداد .

" هر زمان که نگاه میکنم دردم میگیرد . چسبیده به گلویم چکه میکنند . چقدر کثافت ... "

او زمزمه میکرد . کلماتش گنگ بود . سعی میکرد با حرکت دست و صورت با خودش صحبت کند .

دیگر زبانش نمی چرخید . گاه از گوش هایش خون می آمد .

مرد از  مشتری دیروز مغازه اش میگفت . مردی لاغر و پیر که دائم از جنس و دوام ساعتها سوال

میپرسید .مرد ساعت میفروخت .  پیرمرد دوچرخه سوار میشد .

با آن صدای گنگ و درهم ش  یقه ی لباس خاکستریش را

تا دهانش بالا میکشید . دخترک میخندید . زن لبخند زد . مرد کاملا راضی بود از اینکه دخترکش

خندید . مرد خود را به زنش نزدیک تر میکرد . دستش را گرفت .

او نگاهشان میکرد . آرام دست خود را گرفت . دست خود را نوازش کرد .  به سرعت دستش را

کنار کشید . ناخنش ، خراشی بر پشت دستش انداخت . دستش را در جیبش کرد . قدم هایش را تند تر

میکرد . دستانش را در جیبش فشار میداد . میلرزید . اشک از چشمش چکید . با کف دست روی

صورتش را پاک کرد . کم کم نزدیکشان شد . اصلا نمی خواست نزدیکشان شود  اما قدم هایش تند بود .

مرد از  صدای قدم ها برگشت . او را دید که سرش پایین بود . هر سه ناخواسته ایستادند .

بی  صدا . خیابانی خاکستری .  تنها نور چراغ ها راه راهش کرده بود .

مرد گفت " بچه ها آرام  بگذارید برود . حتما مست است ... "

اما او ایستاد . دندان هایش را بر هم میفشرد . از جیبش شیشه ای شکسته  بیرون آورد .

 با نگاهی تهدید آمیزبه آن سه که حالا ترسیده بودند  مینگریست . مرد دست زن را گرفته

 و منتظر چیزی بود .

دخترک صورتش را به کت مرد چسباند . او شیشه را در دستش نگه داشت . از دستش خون میچکید .

شیشه را بسمت زمین پرتاب کرد و فریاد زد . دوید و از آنجا دور شد .

هر سه ترسیده بودند . مرد سعی کرد اوضاع را عادی نشان دهد " برویم . زود از اینجا برویم ... "

هنوز خون او روی زمین بود . دخترک پرسید چرا ؟ اما پدر گفت که باید برویم هرچه زودتر .

دوچرخه ی پیرمردی که دایم زنگ میزد از کنارشان عبور کرد . پیاده رو تاریک بود . چند قطره خون

روی زمین روی لجن ها بود . او دیگر نبود .

"بتاب . نور افشانی کن . مرا  از انوار خود محروم مدار "

 

 
 


جمعه چهارم اسفند 1385

 

(هر روز ):

سیگاری روشن کرد . کنار پنجره سرش را روی شیشه چسباند تا خیابان را از بالاتر نگاه کند .

از دیشب هیچ بخاطر نداشت . لیوان آب را برداشت . دستش لرزید . از ارتفاع نفرت داشت .

......................

(دیشب) :

مردی در خیابان راه میرفت . دست خونی و لشش را بدنبال خود میبرد . او بدنبالش میدوید .

 او کنارش رسید . تکه شیشه ای را بر گردنش کشید . مرد روی زمین سرخ افتاد و کم کم تکان نخورد .

 لجن همه جا را پر کرد . اما بوی گند هنوز می آمد ...

.......................

 ( آن شب) :

 از بالا مردی میدوید . یک سگ کوچک پشمالو دنبالش می آمد . از پشت شیشه او نگاهش میکرد.

 پاکت سیگارش را برداشت . ته سیگارش را از پنجره بیرون پرتاب کرد . دیگر سیگار نداشت .

  پاکت را هم مچاله کرد و روی زمین انداخت . چشمانش از پنجره سرخ بود . سگ میدوید و مرد

  بدنبالش قهقهه میزد . چقدر خوشحال بود . او دستش را برید .

 .......................

   ( ---- ) :

  کف سرخ زمین از خون رنگی تر میشد . زیباتر . تحملش چون یک دیوانه مجال به تصمیم نمیداد .

   پر از خون بود . کف کفش هایش را روی گلوی له شده ی مرد فشار میداد . مرد را حتما در خانه اش

   انتظاری بود . او نمی توانست از دلسوزیش جلوگیری کند . اشک می ریخت . بر خود که نمی

     توانست قهقهه بزند .

  ........................

   (هر شب) :

با مشت روی میز شیشه ای کنار دستش زد . او دستش پر شد از سرخی . چکه چکه میریخت

   بر مسیر حرکتش . یک تکه شیشه را از آن نیم نیم های بلورین برداشت . از لبخندش هراسان شد .

   .......................

   ( هیچ وقت ) :

    کنار تخت دخترک لبخند آرامی زد . دستش را گرفت . اشکش را در سیاهی پنهان میکرد .

   بوسه میترسید . دخترک گیسوانش را آنقدر تاب بود که اشک در آن گم میشد . سالها لبخند

    دخترک پشت دیوار و سنگ گم شد . دخترک دیگر آن دامن کوتاه و آن لباس قرمز را نمی پوشید .

    پایش بوی لجن میداد . او آرام دست دخترک را گاز گرفت . دخترک جان میکند . دیگر هیچ کاری

    به ذهنش نمی آمد . بوی گند را آرام داشت فراموش میکرد .

    ........................

   " هی آقا . . . یک لحظه "

    "بله ... "

   .......................

   (  فردا ):

    مرد روی زمین در سرخی و سیاهی خون و لجن کنار دو تکه ی سگ سفید و سرخش  آرام

    هنوز قهقهه میزد . او نبود . دخترک نبود . کوچه روشن تر از دیروز شد . باران گرفت .

    لبخندی پر از کف و لجن روی لب های مرد ماسیده بود . هنوز میخندید . پنجره سرخ بود .

    دو نقطه ، اشک میریختند . چشمش میچکید روی لیوان . پاکت سیگار ته خیابان میخندید  .

    مرد میخندید . سگ میخندید . کوچه میخندید . دخترک نبود . او در تاریکی اشکش را پنهان کرد.

 
 


یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

 
 


"روح سارتر شاد"

یکشنبه هشتم بهمن 1385

 آدمی نسبت به هر چی نمی دونه هیچ تعهدی نداره

 آدمی  که هیچ تعهدی نداره  یهتر میتونه حرف بزنه

  آدمی که میتونه حرف بزنه بهتر میتونه یه مبحث رو به گند بکشه

 آدمی که می تونه یه مبحث رو به گند بکشه راحت تر مقبول بقیه میشه

 آدمی که مقبول بقیه میشه کمتر وقت فکر کردن پیدا میکنه

 آدمی که کمتر وقت فکر کردن پیدا میکنه کمتر میدونه .

آدمی نسبت به هر چی نمی دونه هیچ تعهدی نداره .

آدمی  که هیچ تعهدی نداره  یهتر میتونه ....

 

 ( نکته : دونستن بهونه است )

  ( نتیجه بسه  دیگه ...  )

 

-----------------------------------

 

 روی سنگ قبرم  بنویسید  " از بس که نمرد ، مرد "

 

( میدونم که نمینویسی . چون پای آبرو در میونه )

 

 ----------------------------------

 

 من ... من ... من ...

 لعنت به تو . . . اگه توی خیابون راه نرم . اگه تو تاکسی بحث جدی دو نفر رو سر  بازی زیدان نشنفم .

 اگه تو بازار از بوی ماهی و مرغ احساس تهوع نکنم . اگه موقعی که کنار خیابونم کسی سرشو نیاره بیرون

  بهم فحش بده . اگه بعد از  کلاس  از وجود یه شخصی بنام استاد  ، نرم دسشویی   . اگه ... اگه ...

  اگه تو خیابون راه نرم دیگه هیچ چی نمی تونم بنویسم .

 

 (نکته : این نشون میده که داریم خودمون رو از تناقض خالی میکنیم یا  از خالی تناقض میکنیم . وبلاگ همینه)

 ( تذکر  کتاب مقدسی - جامعه : وبلاگ دنبال باد دویدن است . اما ما میدویم )

 

 ---------------------------------

 

شعر عاشقانه :

" چقدر بیگانه ام با خنده هایت ... تو همان نیستی ... نه ... تو "دیگری" ای ...

 من نگاهی داشتم که هر بار ، مرا از زیر پلکان مه زده ی لندنی ، بالای برج های پاریس مینشاند

 و بعد آرام کنار در خانه مان نگاهم میکرد .  روی صندلی کنار دریاچه .... (نمی دانم اسمش را ... یک دریاچه ای )

 مینشستیم و نگاهم میکرد ... نه ... اما او تو نیستی ...

  نگاهش را میشناسم .

 چقدر بیگانه ام با خنده هایت ... تو او نیستی . تو "دیگری" ای ... اما او را ... کجاست ...

  " آهای . "دیگری " بیا با من بمان . تنها نباشم . اما تو او نیستی ...

 

 ( نیاز به رابطه =================== دوری از رابطه ) – ( روانشناسی کودک )

 

_ ( تا تخصصی ندارم از هیچ چیز با جدیت سخن نمی گویم چون من نسبت به نادانی ام مسئولم –)

                                                                                                        (روح سارتر شاد)

  ---------------------------------

 

 " ... کسی نمیتواند از داشتن بردگان چشم بپوشد ، بهتر نیست که آنها را مردمان آزاد بنامند ؟

    اولا برای رعایت اصول اخلاقی . ثانیا برای اینکه امید را در آنها از میان نبرند ...."

 

        (کامو   _  از زبان ژان پل ... ببخشید ژان باتیست کلمانس - سقوط )

      (تذکر بی ربط : اسم پدر سارتر ، ژان باتیست سارتر است )

 
 


چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

امروز)

هر چه منتظر اتوبوس ماندیم ما ... اتوبوس نیامد .

او رفت . من ماندم .

 هر چه میخواست بگوید عاشق چیست ؟ من نگذاشتم .

 او میخواست . من نخواستم .

هر چه میخواست در آغوشم بگیرد ... من فرار میکردم .

 او می خواست . من  نمی خواستم .

 دلم برایش تنگ شده او را نمی دانم .

  او شاید ... من قطعا .

 من از او بودنش شک دارم . مطمئنا دوباره اگر ببینمش در تاییدش شک میکنم

  او می آید .... من می ترسم

 اگر شناسنامه نشانم بدهد به ضرب قانون میگویم بیا

  او می آید ... من شک دارم .

اما او بی شک باز میشود ؟. من در ایستگاه منتظرم .

 من ماندم ... او نیامده . هنوز .

(هنوز : یعنی امید )

....

فردا) من ماندم ایستگاه سرد شد .

  خورشید آرام پشت چیزی رفت بخوابد

من ماندم سیگار هم نمی کشم . یک نفر آمد

دومی رد شد و رفت . هیچ کس نمی گوید شاید کسی سردش است

شاید بشود روی همین صندلی منتظر اتوبوس شد .

کی می آیی . نه ... تو نبودی ...اصلا ...

 تو اگر این بودی ... حتما بر من میخندیدی ...

 که چرا چتر دارم و خیس خیسم !

 من ماندم ... او نیامده . هنوز

....

پس فردا .... و روزهای بعد

 
 


(هیچ چی ... )

جمعه پانزدهم دی 1385

 

(از این ور به اون ور )

دوست دارم

چقدر مثل تو بودن را

مثل او بودن را

 حتی ما بودن را

 همچون خوابیدن بر روی یک تشک بعد از ظهر

            چقدر باز هم ...

  از کی ؟ چی ؟ نمی دانم . مقصد را ... ولش کن

  مبدا خوابش می آید ... نه ؟

 کاش را ادامه بدهیم

 کاش برایت سرود میخواندم

 کاش برایم دست میزدی

 کاش کمی لبخند میزدی

 کاش بطرفم می آمدی

 کاش دستت را روی صورتم میکشیدی

       کاش ناهار امروز گرم باشد

     کاش  ...

    --------------------------

(I Love YOU)

آی لاو یو  ... چی میل داری عزیزم ؟

آی لاو یو ... موبایلت داره زنگ میزنه؟

آی لاو یو ... شمارمو یادداشت کن !

آی لاو یو ... شما چی میل داری عزیزم ؟

آی لاو  یو .... میای با هم برقصیم ؟

آی لاو یو ... سیگار مکشی ؟

آی لاو یو ... (...) سراغ داری ؟

آی لاو یو ...  امشب مهمون من ؟

آی لاو یو ... کسی خونه نیست؟

آی لاو یو ... واقعا ؟

            ----------------------

 ( سفید)

قدم میزنی بر رویاهایم

 رویا هایم قِدمت چند ساله دارند

   و سخت شکننده اند

میدوی و من بدنبالت ... در رویاهایم

دستم به لباست می خورد

 لباس سفید بلندت از مه ، ابری شده

   شکل مبهم تور آن معمای موهایت را

      پیچ در پیچ تر کرده

   قدم میزنی در رویاهایم

 و من می دانم که تو چرا آمدی ؟

        باشد ... باشد ... اینجا منتظرت میمانم

      با اینکه میدانم بالاخره گند می کنم

   چرا  رویای مبهم ... هیچ گاه نمی دوی

        هیچ گاه نمی روی ... گم بشوی

       همیشه قدم میزنی و من میدوم

   آی چه لذتی داشت لمس پیراهنت ...

   قدم میزنی بر رویاهایم

 رویا هایم قدمت چند ساله دارند

   و سخت شکننده اند

             ------------------------------

   (خداپرستی یا یخمک )

    به خوابم  ، سر گیجه می رودم

      آنقدر که می پیچد چشمانم دور و گوشه ها

       پایین را بخاری ... چقدر لذت گرما ... چشمم را آزار داد

    گاو چرانی بند را ... گردنم را میفشارد ... زمین میخورم ، می کشانم بر کف بخاری

      پناه میبرم از سرگیجه ی  گرما بر اتاق سردم

    هنوز گیج را سرم میرود این ور و آن ور ... گوشه های اتاق فریاد میزنند

        : " تجربه ی تلخ مشروب گیج گیجت می کند "

        خنده ام میگیرد . باز میگریم . دیگر تکرار نمی شود . شلاق نزن .

 

         پناه میبرم بر اتاق سردم ...

                    (برای  آقای ابدالی عزیز و ارتش دریدا )

 

        -------------------------------

      ( دیالوگ 1365 – شعری که هنگام تولد گفتم )

 

    اولی : هی گند زدی به شلوارم عوضی !

        سومی : مگه خودت خواهر مادر نداری (... ) ؟

           ششمی : خدایا ... وحشتناکه ... اینجا کجاس ؟

              پنجمی : خیلی خوابم میاد . بدنم بی حاله ....

 

         --------------------------------------

     پوزو –ساموئل بکت :

     اشک های جهان را میزانی همیشگی است

     هر آن که در جایی گریه آغازد ، دیگری در جای دگر ز گریه باز ایستد

     خنده نیز چنین باشد ] خنده[

     پس بیایید از نسل خویش بد نگوییم . نسل ما محزون تر از اجدادش نیست

      ...

     بیایید اصلا از آن سخن نگوییم .

     راست است که جمعیت ، فزونی گرفته است .

 
 


سرد ٍ سرد

یکشنبه دهم دی 1385

سرما رازی را بر در میکوباند

تنهایی ست و از هیچ بر خود لرزیدن

من تنهاییم همگانی شده

بگشای آن در رنگ پریده را

تا شاید نمانم دیگر در این سرما

کفشم را در خانه ات جای گذاشته ام دخترک

در را باز کن

کیفم را ، برگه های را

سردم است از آواز دندان هایم سرما را بشمار دخترک

بدان .... سرد است

----------------------------------

زیبایی ... آری لحظه ی زیبایی

چقدر دلم برای دلت تنگ شده

چقدر دنیایمان بزرگ شده ، زایمان تازه اش اکنون بود یا حالا

مگس در سرما چه گفتگویی دارد جز وزوز کردن

باور کن سردم است ، با آب و هوا لحجه ام تغییر میکند

آری ... قرن ما ...نه ...حال از قرن سخن گفتن آنهم برای ما

خنده دار است ... دهه ی ما ... باز هم نه ...همسالان ما...نه

هم روزان ما...نه...همفکران ...بهتر شد اما باز هم نه...پس چه بگویم

- بهتر است بگویی من...

من سردم است زیبا.

زیبا ای ندانسته ام از تو سخن میگویم . تو که هم هستی و هم نیستی

نبودت ضربان زندگیم را کش میدهد.

بقول کسی مرگ مرا به تاخیر می اندازد

ای کاش ...

 
 


سیاه تر

سه شنبه سی ام آبان 1385

 

این داستان بطور قطع ( بطور قطع را بخونید 50درصد ) تخیلی است . اگه هر گونه تشابهی در اسم یا فامیلتون دیدید دیگه مشکل من نیست . . .

حدودا چند سال و نیمه پیش در خونه ای ویلایی در نزدیکی یزدآباد - یکی از شهرای کوچیک اصفهون- زن و مردی زندگی می کردن . یه مرد خجالتی لاغر و تر و تمیز که موهای سیاه و کوتاهی داشت و کمی خمیده راه میرفت . دکمه های بلوز سفیدش رو  تقریبا تا آخرش میبست (البته آخریش رو باز میذاشت تا مردم حرف در نیارن آخوندزادس) . خیلی روی جد و آبادش حساس شده بود . مخصوصا این روزا . دوس داشت جد ش یه چیز دوری باشه که دسته این اهالی بهش هیچ وخت نرسه .

مثه یه مرده شور یا نگهبان یه قبرستون یا شایدم اگه یه قاتل میشد بد نبود . اما هیچی مثل اون چیزی که میخواس نمیشد ... هیچ وخت . زنش "پانه " دختر عموش میشد . از لحاظ سن و سال حدودا چندسال و نصفی با هم اختلاف داشتن . با اصرار پدر "پانه" و پدر خودش و مخصوصا جدش این عروسی سر گرفته بود. زندگی میکردن . "آی ِ ن " تقریبا از زندگیش راضی بود . میخورد و میخوابید و کار میکرد . زنش هم توی خونه میشِست و همیشه یه چیزی رو میسایید و تیز میکرد . جد "آین" همیشه میگفت" باید مواظب اون چیزایی باشی که زنای ساکت توی خونه تیز میکنن بابا جون" . آین اون موقع جوون بود و از این حرف جدش خیلی خندش گرفت . فکر کرد جدش یه حرف بی ادبی زده برای مزاح ...

"آین" اسمی بود که مادرش براش انتخاب کرده بود . آین مادرشو تابحال ندیده بود . شایعه هایی در بارش شنیده بود  ولی نمی دونس کی راس میگه و کی دروغ . یکی میگفت یه زن بی کس و کار که خیلی هم خوشکل بوده خیلی پیش میاد توی این شهر . هیچ کس از کس و کارش خبر نداشته . چند وختی با فاحشگی و رقص نونش رو در می اورد تا  اینکه بابای همین "آین" رفت و پهلوونی کرد و به زنی گرفتش . بقول مردم" بابای آین مردمو از انحرافای اخلاقی نجات داد " . پدر "آین" هیچ وخت بچه دوس نداشت ولی بخاطر اینکه اسم "آین" رو دوس داشت تن به بچه داد . تا اسم "آین " رو  روش بذاره .

. یه پیرمرده پیری هم بود که میگفت "مادرت آین یه زن پولدار بود که پدرت رو آدم کرد ولی حیف که سر زا رفت " .  آین اسم مادرش رو "سیسیلیا " یا یه همچی چیزایی شنیده بود . اسمی که شبیه اهالی شهر نبود . "آین از زنش -پانه -  یه پسر کوچیک داشت که حدودا شیش سال داشت . هیشکی نمی دونست این پسر به کی رفته اصن . موهای بور و  زردش و اون ابرو های کمرنگ و نازکش با چشای مشکی و همیشه اخمو و اون بینی کج و کوله و عجیبش هیشکی رو  یاد اهالی ِ این شهر نمی انداخت . یه بار سر این پسر و حرفایی که سرش دراومد - که از یه پدر فرنگیه شاید - یه دعوای  حسابی تو ده را افتاد که یه نفر کور شد و یه نفرم چلاق . پسره پر خرجی بود . خیلی کم میشد بخنده ولی وختی میخندید قهقهه میزد چنان که فکر میکردی این تا حالا خودش رو نگه داشته نکنه خنده نکنه .  اسمشو گذاشته بودن "یاشا" . "یاشا" عادت بدی داشت . همیشه میرفت بالای پشت بومای مردم روی سرشون میشاشید . کلی سر این کاراش دعوا راه انداخته بود ولی بازم میکرد . توی این محله یه چند وختی خبرایی شنیده میشد از یه دوتا زن بی کس و کار که رقاصه و فاحشه پیشه ان . توی یکی از اطاقای میرمجید پشت اون خرابه های آخر محل زندگی میکنن . میگفتن یه سگ کوچولو هم دارن اسمش "سیسی" است . توی اون محله هیشکی سگ ندیده بود اونم یه سگ کوچولو . تازه مگه سگا هم اسم دارن . فقط "پانه" یه ماهی داشت میگفت از مادرش بهش رسیده بهش میگفت سیسیلیا . شاید میخواست لج شوهرشو در بیاره . خدا میدونه ؟

یه روز که بازم یاشا مثل همیشه و طبق عادت همیشگیش رفت بالای پشت بوم مردم ، پدرش رو دید توی خونه ی اون دوتا زن فاحشه . با چه وضع فلاکت باری . تا حالا اینقدر یه نفر رو ذلیل ندیده بود یاشا . اونقدر محو تماشا شد که یادش رفت بشاشه . برگشت تو خونه و به مادرش خبر داد . پانه تا خودش با چشای خودش نمیدید باور نمیکرد . عادتش بود . 

بچه رو رفت پاکشید و برد تو اتاق خوابوند و خودش رفت بالا پشت بوم و شوهرش رو دید که وسط دو تا زن غریبه چه ذوقی میکنه . همونجا شروع کرد به شاشیدن . "آی ِن " زنش رو اون بالا دید . پانه پا گذاشت به فرار و رفت . "آین " لباساش رو پوشید و دویید بسمت خونه . هر چی در زد کسی در رو باز نکرد . با زور رف تو و قلف رو شکوند . بچه تو اتاقش خوابیده بود .رف سمت اتاق "پانه" . همون تیزی رو دید که گردن پانه رو بریده و به اندازه عمرش خون داره ازش میره . هر چی کرد گردنش رو جمع و جور کنه ولی نمی تونس. به سختی بلندش کرد ولی گردن پانه مثه یه توپ سرخ افتاد وسط اتاق . کف اتاق پر از خون بود . لخته های خون روی لباس آین نقشهایی میزد شبیه لباس یاشا یا حدودا شبیه آن.

آین حس کرد که سر پانه روی زمین بهش میخندد . ترسید و برگشت که فرار کنه دستش گرفت به تنگ ماهی و تنگ کنار سر اون ترکید . آین دویید بیرون و تا آخر کوچه با زجه دوید . سگ همسایه کنار دیوار منتظر اومدن" آین" بود تا بهش حمله کنه ... !

این داستان بطور قطع وافعی است (بطور قطع را بخونید 50 درصد ) .

 
 


سوررآلنا / سی و چند/ حضرت خرس )

چهارشنبه دهم آبان 1385

سوررآلنا سرش را بر پنجره ی اتوبوس تکیه داده بود و حرکت سریع درختان را دنبال میکرد . کودکیش را خاطر آورد . کم کم چشمانش بین خواب و بیداری معلق میرفت . گاه پلک هایش سنگین میشد و گاه چشم گرد میکرد . در خواب و کلنجارش متوجه دخترکی سیاه جامه در کنار دستش شد . شال بلند ِ سیاهش کنار صندلی بینشان روان بود . شب اینچنین تنها بویی میداد .

دخترک شب ...

خستگی و گرما توان دخترک شب را برید "آقا ... ببخشید آقا ... لطفا پنجره را باز کن ." "حتما خانم" ."من رویایم" "خیلی خوشبختم

من سوررآلنم . چند سالی هست کارم شده رفتن و آمدن ..." . بالای صندلیم دو ماهی دید شاید هم ماهی نبودند . به خرس شباهت بیشتری داشتند . نه اصلا یکی بیشتر نبود ... "سوررآلن اسم شماست آقا ؟" " با اجازتون ... البته اگر منظورتان شناسنامه ای اش است آن را هنگام تولد سوزانده ام . نسبم ، نامم ، خانه ام ، شهرم ... "

به دستان رویا نگاه کرد . حرکت ، دست رویا را لرزاند . اتوبوس در جاده ویراژ میداد . این طرف و آنطرف میشد و زوزه میکشید .

صدایش مثل یک خرس نر شده بود که احتمالا برای محافظت از قلمرو اش نعره می کشد . باد ، برگ درختان را در قاب پنجره ی رویایش میلرزاند . روی یک صندلی به فاصله ی یک رود سیاه فاصله شان بود . "گاه خالقیم و گاه مخلوق . من بر مخلوقاتم سجده میکنم . خلق دیگران را ارزش می نهم ولی مرا مخلوق خویش ، موجودی دیگر است . موجودی شبیه ماهی ... نه بیشتر شبیه خرس است . خرسی که جفت یابی را بلد نیست ... مرا خلقت سزاوار است رویا "

"بهتر است بگویی سوررآلن متولد "من " است یا شاید هم "من ِ من " .."

چهره اش را لبخندی بود سرد ، آنچنان که لرزه بر اندامشان انداخت . اتوبوس دایما بوق میزد . چراغ میزد . گویا اسب و الاغی را از دور در جاده دیده بود ... یک تار موی "رویا" بر وسط پیشانی سفیدش چسبیده بود و چهره اش را از میان آن شال سیاه نیم کرده بود . دخترک رویای شبانه ... "آقای سوررآلن . کمی به پشت سری هایت گوش بدهی میفهمی که یا تو مرده ای یا زیادی زنده ای . " من انسان ها را " ."به سه قسم تقسیم می کنم " . " انسان های مغروق ، خنثی ، و دیوانه گان - دیوانگان صحیح تر است - . هر کدام را معنایی است . بطور مثال در یک کلاس درس همه گی- که همگی صحیح تره - در نگاه اول همسطحند اما همیشه معلم ها و استاد ها - که درست تر اِستا د ها است - با عده ای مشکل دارند ... نه " . " ... " . " این عده بر دو قسمند . نخست مغروقین و دوییم - همان دو و م - دیوانگان . مغروقین آنان که پایین تر از کلاس فکر میکنند / سخن میگویند / و دیوانگان که بالاتر جایشان است . انسان های خنثی میانشان رفت و آمد میکنند - همان رجاله ها یا بس بسیاران یا سایه ها انتخاب با شماست ا .

مغروقین سعی بر این دارند که همه چیز را وارون کنند . سعی بر این دارند که جای دریا و آسمان- با دو تلفظ - را عوض کنند . و جالب آنجاست که در این کار موفق هم هستند . اما آنان به خیالشان در آسمان مغروقی نیست ... ها ها .. - این صدا از صندلی عقب شنیده شد .- اما آنان به خیالشان دیوانگان را آسمان جای است . - مکث - " (این سخنان را صدایی بین مرد و زن گفت )

دستان رویا ، لباس سیاه سوررآلنا را گذشت و انگشتانش را لمس کرد ...

سوررآلنا تکه تکه های کودکی اش را بر رشته رشته ی شال رویا روبروی قاب پنجره ی درختان ، کم کم پیدا میکرد . سوررلن به پشت سریهایش گوش داد . ""$ راستی ندا... قراره تا فردا به خونواده ی رامین اینا جواب بدم - خنده ی سیاه و سکوت گرد - ...ازم خواستگاری کردن هفته ی پیش . هنوز برادرم نمی دونه . " "# پسر عموت چی شد . او که دکتری میخوند - گویا منظور پزشکی عمومی است - ... ""*لینا لباسات رو از کجا خریدی .این مانتو جدیدا رو دیدی پایینشون مثه دامنه ... نه بابا پسر عموم جواب ِ مانتو جدیدا رو دکتر شده باید فردا برم برادرم رو جواب بدم بهش ... جزوه های اون پسره پانا رو از کجا باید شال سفید رو با یک کفش آل استار صورتی که دیروز دم ِ در خونه ی محسن رو مثل شعرای مریم حیدرزاده که کامران خوشگل تره - با تاکید روی "گل " - یا هومن رو کجا باید بهش بدم که به کسی چه که من باید راستی ندا ... قراره تا فردا به خونواده ی رامین اینا جواب بدم" .

سوررآلنا سرش گیج میرفت . تکان های اتوبوس تهوع آور بود . مثل گاوی که در یک جدال سنگین اسپانیایی بدون پارچه ی قرمر تکان میخورد و هر سمت شاخ می انداخت ....رویا به احترام حظورت سکوت میکنم . صدای پشت سری هایم را هم نمیشنوم دیگر . اما بیمارم ... تکه تکه شده ام ... سرگردانم ...صدای نعره ی خرس ... نه صدای ترمز دستی اتوبوس است که مرا به خود آورد لعنتی .

کنارم را نگاه میکنم . صندلی رویا را . جای رویا ، پیرمرد روستایی ای ، با جوراب های بدبو و چهره ای خواب آلوده لم داده به صندلی ، پاهایش را بر صندلی جلو تکیه داده و خرناسه ای میکشد .

خرناسه های خشک و چندش آوری . کفش های را لرزش اتوبوس با خود هر کجا می برد . . . رویا در آغوشم آرام آرمیده . و شال سیاه کنار قاب .

"برای زاهد خلوت نشین دوست همیشه سوم کس است و سوم کَس آن کمربند نجاتی است که نمیگذارد گفت و گوی آن دو دیگر به ژرفنا فرو رود . وه .. که ژرفنا ها در کمین خلوت نشینان است " نیچه - چنین گفت زردشت(یا زرتشت یا زرد اشتر ... )

سی و سوم مهر ماه هشتاد و چند .............................اتوبوس ساعت دو و سی و سه دقیقه

 
 



Blog Skin