تبليغاتX
PANANOTE





سه شنبه شانزدهم مهر 1387


اگر کسی درباره ی تئاتر و نمایشنامه و ادبیات و از این مزخرفات معلومات زیادی داشته باشد ،
مدتی طول میکشد تا آدم بفهمد که آیا او واقعا شخص احمقی است یا نه .

.J.D.Salinger

 

دروغ گفتن تنها گفتن آن چیزی نیست که راست نباشد و حقیقت نداشته باشد .در واقع به ویژه
دروغ گفتن گفتنِ چیزی بیش از آنچه حقیقت دارد است و ، در مورد عواطف انسانی ، گفتن چیزی

بیش از آن چه فرد احساس میکند .

Albert Camus

 
 
                                                                                                               

 

 
 


چهارشنبه دهم مهر 1387

 

گاه واژه ها چشمی را میبندد و شعر فکری را خاموش میکند . شاعران بسیار شده اند چون تفکر

کار دشواری شده . شاعری در مفهوم عام چیدن واژگانی زیبا و گاه آهنگین برای کلامی بیهوده گفتن

است در کنار معجون سحر و جادو .

 اما شاعران عام هر کدام در بازخوانی خود از خود فردی خاص هستند .

و من خود را نعلت و نفرین میکنم در برخورد با شعر شاعرانی سکوت کرده ام

و حق رفاقت را در برابرشان ناتمام گذاشته ام . و میدانم نوک شمشیر بر سمت خود من است .

آنگاه که پسرکی شعر میگوید عارف میشود تنها میماند و در آخر هم اگر خوش شانس باشد

اگزیستانسیالیستی آبکی خواهد شد و یااگر مجلات روز را دنبال کند پسامدرنی دیکانستراکشن .

و  می افتد به جان کلمات و آنقدر کلمه هست که بتوان شاعر بود .

من خود شعر میگویم و خود به او حمله میکنم . چقدر ساده دختری شعری می گوید که یک طرفش

عشقی و گلی پژمرده و  آن طرفش سیاهی است و نفرت ! و کم کم در شعر ها میبینیم واژگان مفهومی

چارچوبی و بی رنگ پیدا میکنند .و مفهوم ها برعکس تاثیر میگذارند و شاعر هنوز متوجه این "وارونگی "

نشده و هنوز در روح فردی خویش کلمات و واژگانش را نشخوار میکند و همه چیز وارونه خواهد شد .

میل به تفکر عرفانی چون بالی بریده سر شاعر را که به هوا پریده بر زمین میزند . عرفانی که تنها نفع

معنوی آن برای شاعر امروز همان نفع پست مدرن هایمان است یعنی فرار از نقد . و این تفکر گفتمان

را در هر مفهوم لنگ میگذارد . نه فقط در شاعر ما در همه ی هم وطنان این میل هنوز وجود دارد .

وقتی دانشجوی معماری دیکانستراکشن میشود و خط خطی های کاغذش را میکند ساختمانی که

در ورودی ندارد و در مقابل نقد با اقتدار کامل میگوید این فرم دغدغه ی من بوده و من در تنهایی خویش

الهام گرفته ام یا خود را به فرانگ گری و زاها حدید و غیره میچسباند و با عصبانیت سد راه هر گفتمانی

میشود و هر گفتگو را به مبارزه ای تبدیل میکند چه باید گفت . ما ادبیات گفتگو نداریم !

و این باید دانسته شود مخاطب من همه نیستند و نیازی هم به این تفکیک مخاطب ها نیست

که به عقیده من مخاطب همه باشند باز بهتر است اما ...

 
 


پنجشنبه چهارم مهر 1387

*

شمشیر ِ کشیده گویای همه چیز میشود

تفنگ کشده گویای همه چیز است

آی دشمنی .

رنگ سرخ تو همه چیز را میگوید . با صداقت .

  امروز  در زیر دانه های انگور ٫سبز  - زهر در گلو میشود

 و چنان سبز .

آی دشمنی دلتنگت شدم .

**

کمای دوستی کماکان بوی کافوری است بر تابوت

در اتاق سی سی یو مانده بر ناسوت - اشک می بارد بر این مانده چون یاقوت

اسکناس بر قبر نا کنده اش- چون بوی یاس - بینی ام را میبرم از این وحشت بی اخلاق با وسواس

سلام - کلام - و خنجری چون قدیم بر پشتت و تمام -

از یاد رفته؟ که گفته ؟ از این دنیا این مفهوم رخت شسته ؟ پاهایم امروز سستِ سسته !

مرد ی از دور فاتحه ای میفرستد بر اتاق سی سی یو - مرد دیگری نگاهی میکند و میگوید وات آر یو ؟

و مرد سوم او را می بوسد و درطاقچه نگهش میدارد کنار چاقو - و همان چاقوی کهنه .

امروز من بر گور خالی اش تنها می خوابم - می خوابم - می خوا ...  من ...

مرد اول - مرد دوم - مرد سوم ... در اتاق سی سی یو ....  منتظرند تا گلی بر قبرم بگذارند .

و من آرام میخوابم ... بوق بوق و تکانی و تمام چون خط مستقیم ------------------------

 ***

در بیابانی زرد زیر آفتاب مردی از زیر کلاه بلندش بر اسب خود نگاه میکند . مقابلش مردی را میبیند .

تفنگی در دست به سمتش می آید . "امروز اومدم تا با هم دوئل کنیم ."

مرد کلاهش را بالا با نوک انگشت ماهرانه بالا می آورد " چرا ؟ "

مرد مقابل از اسب به پایین میپرد و دهانه ی اسب خود را میگیرد

"تنها برای اینکه این سنت را باز زنده کنیم " . هر دو  تنها ده قدم  پشت به پشت میشمارند

و صدای تیر تفنگ هر دو همزمان بلند میشود . و جسد هر دو همانجا خوراک لاشخور ها میشود .

 -------------------

شب شیشه ی تاری شد از اشک
در نبود نور - چشم ها و گوشهامان کور - وهم مردم میزند ناجور
این درختان بلند تیره در بی نوری امشب - رقص رقصان باد لامصب -
گاه آرام میخفتند و تنها آسمان است و سیاهی
گاه مردی میدهد بر این شب تیره گواهی - گاه آهی- آه آهی !
و دمی آرام سر بر گوش من گوید که شاید بر سر این شاخ و برگ آرام روید لکه های خون !
لکه های خون ؟در شب تاریک تو لیلی و بی مجنون ؟

اشک میبارد به چشم مرد همچنان بارون - من به او گویم سوالم را دوباره : لکه های خون ؟
مرد آرام سر بر گوش من آورد - دوباره گفت :
شب - دست خونین زنی را پشت خود دارد که در شهرْ آفتاب روز -

زیر درد و آن هزاران سوز - در میان اگزوز و انسان کمرشان خم شده چون غوز
خفته در غاری که نامی از چنان بیوه زنی نه بود و نه بودست
شب - مردمی آرام - کنار تخت های گرم آسوده است
مردمی کردن در این شیشه هوای تار نابود است - مرد آرام گفت : تا بوده همین بودست

شب به نور معرفت های دروغین - لامپ های سرد و پله ها چوبین ...
- : تا بوده همین بودست !
لامپ های سرد و مرده - نورهای تاب خورده - و همه خورشید را از یاد برده
دست بر هر سمت هر کس هر دم از هر چیز ، چیزی را طلب میکرد
دست بر سوی فلک میکرد ... بیوه زند گویی که دستان خویش را هر دم فلک میکرد
مرد آرام تر گفت :
آن چراغ آفتاب و روشنایی وهم و افسانه است
داستان این نیست - ماه خواب آن خورشید پیر دیوانه است
و سیاهی رقص بر بیوه زن ٍ املاک ویرانه است .

 

 

 
 



Blog Skin