![]() |
|
![]() |
|
|
.J.D.Salinger
دروغ گفتن تنها گفتن آن چیزی نیست که راست نباشد و حقیقت نداشته باشد .در واقع به ویژه بیش از آن چه فرد احساس میکند . Albert Camus |
|
|
|
گاه واژه ها چشمی را میبندد و شعر فکری را خاموش میکند . شاعران بسیار شده اند چون تفکر کار دشواری شده . شاعری در مفهوم عام چیدن واژگانی زیبا و گاه آهنگین برای کلامی بیهوده گفتن است در کنار معجون سحر و جادو . اما شاعران عام هر کدام در بازخوانی خود از خود فردی خاص هستند . و من خود را نعلت و نفرین میکنم در برخورد با شعر شاعرانی سکوت کرده ام و حق رفاقت را در برابرشان ناتمام گذاشته ام . و میدانم نوک شمشیر بر سمت خود من است . آنگاه که پسرکی شعر میگوید عارف میشود تنها میماند و در آخر هم اگر خوش شانس باشد اگزیستانسیالیستی آبکی خواهد شد و یااگر مجلات روز را دنبال کند پسامدرنی دیکانستراکشن . و می افتد به جان کلمات و آنقدر کلمه هست که بتوان شاعر بود . من خود شعر میگویم و خود به او حمله میکنم . چقدر ساده دختری شعری می گوید که یک طرفش عشقی و گلی پژمرده و آن طرفش سیاهی است و نفرت ! و کم کم در شعر ها میبینیم واژگان مفهومی چارچوبی و بی رنگ پیدا میکنند .و مفهوم ها برعکس تاثیر میگذارند و شاعر هنوز متوجه این "وارونگی " نشده و هنوز در روح فردی خویش کلمات و واژگانش را نشخوار میکند و همه چیز وارونه خواهد شد . میل به تفکر عرفانی چون بالی بریده سر شاعر را که به هوا پریده بر زمین میزند . عرفانی که تنها نفع معنوی آن برای شاعر امروز همان نفع پست مدرن هایمان است یعنی فرار از نقد . و این تفکر گفتمان را در هر مفهوم لنگ میگذارد . نه فقط در شاعر ما در همه ی هم وطنان این میل هنوز وجود دارد . وقتی دانشجوی معماری دیکانستراکشن میشود و خط خطی های کاغذش را میکند ساختمانی که در ورودی ندارد و در مقابل نقد با اقتدار کامل میگوید این فرم دغدغه ی من بوده و من در تنهایی خویش الهام گرفته ام یا خود را به فرانگ گری و زاها حدید و غیره میچسباند و با عصبانیت سد راه هر گفتمانی میشود و هر گفتگو را به مبارزه ای تبدیل میکند چه باید گفت . ما ادبیات گفتگو نداریم ! و این باید دانسته شود مخاطب من همه نیستند و نیازی هم به این تفکیک مخاطب ها نیست که به عقیده من مخاطب همه باشند باز بهتر است اما ... |
|
|
|
* شمشیر ِ کشیده گویای همه چیز میشود تفنگ کشده گویای همه چیز است آی دشمنی . رنگ سرخ تو همه چیز را میگوید . با صداقت . امروز در زیر دانه های انگور ٫سبز - زهر در گلو میشود و چنان سبز . آی دشمنی دلتنگت شدم . ** کمای دوستی کماکان بوی کافوری است بر تابوت در اتاق سی سی یو مانده بر ناسوت - اشک می بارد بر این مانده چون یاقوت اسکناس بر قبر نا کنده اش- چون بوی یاس - بینی ام را میبرم از این وحشت بی اخلاق با وسواس سلام - کلام - و خنجری چون قدیم بر پشتت و تمام - از یاد رفته؟ که گفته ؟ از این دنیا این مفهوم رخت شسته ؟ پاهایم امروز سستِ سسته ! مرد ی از دور فاتحه ای میفرستد بر اتاق سی سی یو - مرد دیگری نگاهی میکند و میگوید وات آر یو ؟ و مرد سوم او را می بوسد و درطاقچه نگهش میدارد کنار چاقو - و همان چاقوی کهنه . امروز من بر گور خالی اش تنها می خوابم - می خوابم - می خوا ... من ... مرد اول - مرد دوم - مرد سوم ... در اتاق سی سی یو .... منتظرند تا گلی بر قبرم بگذارند . و من آرام میخوابم ... بوق بوق و تکانی و تمام چون خط مستقیم ------------------------ *** در بیابانی زرد زیر آفتاب مردی از زیر کلاه بلندش بر اسب خود نگاه میکند . مقابلش مردی را میبیند . تفنگی در دست به سمتش می آید . "امروز اومدم تا با هم دوئل کنیم ." مرد کلاهش را بالا با نوک انگشت ماهرانه بالا می آورد " چرا ؟ " مرد مقابل از اسب به پایین میپرد و دهانه ی اسب خود را میگیرد "تنها برای اینکه این سنت را باز زنده کنیم " . هر دو تنها ده قدم پشت به پشت میشمارند و صدای تیر تفنگ هر دو همزمان بلند میشود . و جسد هر دو همانجا خوراک لاشخور ها میشود . ------------------- شب شیشه ی تاری شد از اشک اشک میبارد به چشم مرد همچنان بارون - من به او گویم سوالم را دوباره : لکه های خون ؟ زیر درد و آن هزاران سوز - در میان اگزوز و انسان کمرشان خم شده چون غوز شب به نور معرفت های دروغین - لامپ های سرد و پله ها چوبین ...
|
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d






