![]() |
|
![]() |
|
|
آنگه که بوی او ، خاک انسان شد روز آخر .سه شنبه یازدهم تیر 1387
باید سوار بر دهان بندی شد که کلام را بی کلام گفتگو شود . کلمه جاده ی آسفالتی است که آخرش بر اولش میرسد و اصولا هنوز در دست احداث هست . و همیشه . واژه تولد یک ارتباط است که بعد از تولد ، مادرش را خورده و پدرش را تکه تکه کرده . شاعر مرثیه ی واژه است . واژه بالای مقبره ی شاعر چون یاد شکارچی است بر بالای شیر مرده اش . ابهتی که خفته در دندان های تیزی که قدرت بازوی تفنگ است حالا و در قدیم فکر میکرد سلطان جنگل است بیهوده شیر . فریاد بلند اما ، چون تنگه ایست پر از کلمه و حرف که پرنده ای به سختی راهی میجوید و تنها "می رود" از میانشان . فریاد در بی تابی حاصل میشود آنگاه که پایت بندی به گردنت رفته بالعکس در آب رفته ای . و حاصل میشود آن پرنده که در آخر اسیر عقابی میمیرد چه زود . یا اگر زیاد عمر کند میشود انعکاس کوهی که توهم است به رود. صدا ، در طبیعت تا معنی نشده هنوز "نیست" آنگه که نیست واژه نیست و صداست .آنگه که نیست چیزی غیر از آن است که هست . موسیقی صداست . مغز مادر واژه است که در تولد واژه ، بلعیده شده ی واژه است . همان هنگام که "بابا آب می داد " مادر بلعیده شد . حال در این بی پدر و مادری ما همه ی مان کلمه است . و کلمه هنوز خداست . |
|
|
|
سکوت است شب ، امشب دستم به قلم باید میرفت . نگرانی داشتم که دل مرا هرلحظه به جایی میسپرد. نگرانی یک نزدیکی . تا چقدر برایش تعریف داریم ؟ اصلا نمی دانم این همه تکه تکه ها رابی هیچ برشی چگونه بنویسم . گاه فکر میکنم انسان هرلحظه تلاش میکند خودش را گول بزند . خودش را در تنگ نایی بیاندازد ... هر لحظه بر تکه تکه ی جانش تیغ بزند . آنگاه مغرورانه بر پیکره ی بی جان و در لجن فرو رفته ی خویش بایستد. بلند دیگران را به مجلس ختم پیکره اش دعوت کند . عشق تصویری از این نمایش است . این میل ، میلی بیمار است . اما بیماریش خوب است یابد ، درمان دارد یا نه ؟ نمیدانم ؟ دختری که دوستش داری در دور دست ایستاده و آسمان را انتظار میبرد برای فرشته ای که بیاید اما هر بار فضله ی کلاغی یا لعنت رگباری براو نازل میشود . تو آسمانش را بر اومی بخشی . کناری انتظار میکشی تا بداند آخر که آن آسمان هیچ وقت فرشته ای برای بردنش نخواهد فرستاد و هر چه میرسد نیرنگ زمین است و زمانه . آن آبی بی کران، تصویر نیرنگ بی تا انتهای زمان است . انتظار که شاید روزی بفهمد و برت باز گردد . اما تو نیز چون فرهاد ، تسلیم بر آسمان و زمانه گوشه ای سیگاری میکشی یا کوهی میکنی ؟ و آنگاه است که هیچ حرفی در گوشت نخواهد رفت و تو می مانی و چیزی که نامش عشق است . تکلیفش چیست ؟ تکلیفش تیغ هایی است بر گلویت که به انتظارمانده ای . به انتظار چه ؟ به انتظار دختری که نه آن است که تو میدانی اما لطف او بود که تو عشق را یافتی و دیوانه وار ادامه اش می دهی و حرف دیگر جز تکرار چیزی نیست. آنگاه هر بار تیغ بر هر لحظه از جانت میزنی تا خود را داستانی کنی که هر لحظه بخوانیش . تا آخر اشک بریزی . یا شاید بخوانندش و اشک بریزند . نمی دانم ؟ باز او که نگاهش از آسمان برگشت . دستش را بر دستت گذاشت شب ها باز بر آسمان نگاهی دارد که شب ها نفست را بند می آورد . و تو میبینی که تو نیز بر آسمان نگاه می کردی تاامروز ؟ نمی دانم ؟ به کدام مذهب است این ، به کدام ملت است این / که کُشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی ؟(عراقی)
|
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





