تبليغاتX
PANANOTE





چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

 

 

 

  " ای تصور آنک در آسمان ِ اینک بر زمین ...  گاه بر دیواره های چهار بر هر سمتم صدایت میکنم

    باز میگردد ... هر سمتم بازمیگردد صدایم را ... باز ، ای تصور آنک آنجایی و اینک اینجا ..."  

 کاغذ را گوشه ی تختش ، مچاله شده زیر موکت قایم کرد . پتو رو کشید سرش . توی اون سیاهی یه

 چیزی رو از نزدیکش میدید که عبور میکنه ولی . اگه میشدکاغذ رو بدستش میداد و میگفت " من انتظار ندارم  توهم همین نظر رو داشته باشی . میتونی بگی برو بابا ... من ناراحت نمیشم فقط این رو بخون  " .

 "تصویری که بر آبی رفت من بودم . ببین آبی شده ام عین خودش . تنها تو رابرهنه کم دارم که در آب غرقه شوی ای بانوی همه آبها ی رفته "

 کلبه ای کنار یک چراغ برق داشت که یک تخت و یک کمد توش بود . هر چند وقت یه بار کنار پنجرش میرفت

 و سیگار میکشید . " نمی دونم اسم تو رو کی گذاشته. بهت میاد اسمت باران باشه . چونکه از آسمون میاد .همون تصوری.  میشه رفت زیرش . بارون کوچیک کوچیک توی رود غرق میشه . تو مادر همه ی آبهایی . "

 دیروز زیر یه سایه ی ابر که نصفش روی زمین بودونصفش اصلا پیدانبود  دیدش داشت میخندید .

سرش رو انداخت پایین . خجالت کشید و رفت . هیچکس هم ندیدش . اونم که زیر سایه ی ابربود ندیدش .

 دیگه نمی دونه کسی رو که میتونه با هزاران باد بخنده و چرخ بخوره و بخنده و بره  تا نابود بشه باید گذاشت

 و جلوی خندش رونگرفت . یا اصلا نمیشه اگه می خواست .

 پس اصلا بهتر بود یه دریای دیگه ، یه آبی دیگه هم

 خشک بشه بره اون بالاها که یه ابر پربارون بشه بریزه رو زمین . ابرا همش میخندن . اون اشکا هم همش  تظاهره . جلوی همه گریه کردن تظاهره.

 اما رودخونه ها ، مثل اون همیشه داخلشون پره اشکه ، اما روشون ساکته .آرومه .

 " مینشینم  تا آفتاب  تکه تکه ام را بکند  ... آسمان روم ...بِکند .... من مادر هزاران بارانم "

 

 
 


به آ ه س ت گ ی

شنبه ششم بهمن 1386



دیروز با محمد داشتیم راه میرفتیم . محمد گفت که مهدی  همون مجسمه سازه یک بار از قول کوندرا بهش گفته که میشه به آهستگی از همه چیز لذت برد . به آهستگی زندگی کرد . و تمام شدن را نخواست .

دیروز باز هم محمد گفت که مهدی همون مجسمه سازه   از قول خودش گفته که باید غبار بود نه سنگ ریزه . تا هیچ وقت ، هیچ جارویی نتواند تو را بیرون کند . نمی دانم محمد فهمید که من دقیقا حرفش را درک کردم یا نه .

دیروز روز خوبی بود .

 ................................

بعضی ها در شب بی انتها به دنیا می آیند . (مرد مرده – جیم جارموش)

 
 



Blog Skin