تبليغاتX
PANANOTE





سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

 

 

 

نیمه ی شب ، ساعت در تاریکی مشخص نبود . زنگ در را زدند . او خوابیده بود . زنگ در را زدند .

او هنوز هم خوابیده بود . دیگر زنگ در را نزدند . بیدار شد . برگه های روی بالشش را کنار زد .

خسته شده بود  از سیگار و چایی و ساندیس و فندک و مداد و فندک و برگه های سفید و مقوا و چایی . غذا هم نداشت .یخچال را گشت .  نان و دیگر هیچ ، همان نان را خورد با یک لیوان دوغ سفید . و دیگر هیچ . موبایلش رفت زیر پایش . نگاهش کرد . لیست آهنگ های موبایلش را گشت . هیچ چیز پیدا نکرد . ترجیح داد با لالایی خودش دوباره بخوابد . خوابید . زنگ در را زدند . او خوابیده بود . موبایلش هم زیر پایش ماند .

 

در خیابان راه می رفت . جاده مثل همیشه ، ماشین ها هم مثل همیشه . آدم ها و صدا ها و فلکه ها و ایستگاه ها هم.. . او راه میرفت فقط . چشم بسته . صدایی شنید . چشم بسته . " آقا ی ... ببخشید "

 برگشت . دخترکی بود که نیمه تنش در سیاهی ماند . "سلام ". هر دو گفتند باهم . در خیابان بود . دخترکی که در تاریکی ...  "بخاطر آوردی ؟ سالها پیش در یک کلاس بودیم ... " . بخاطر آورد . دخترک سالهاپیش با او بود . سالها پیش او از دیدن دخترک هر روز لذت می برد . و این را هیچ وقت دخترک نفهمید . سالها پیش و دخترک رفته بودند.  سالها پیش بود .

 او همان سال که دیگر در خانه کنار ساعت و سیگار و فندک و چایی اش ماند فکر کرد آن همه رویا بود .

 تمام . "آقا ی # . درسته ؟ " . درست بود . " چهارسال  پیش درسته ؟ " درست بود . می دانست که درست است هر چه بگوید . "آخرین بار سه سال پیش وقتی از دانشگاه رفتی دیدمت " . اما پسرک

 چند هفته پیش در خواب دیده بودش .  دیشب خواب شما را دیدم آقای # . . .

 نیمه شب بود . ساعت چه در تاریکی و چه در روشنایی دیگر بر دیوار نبود . زنگ در را زدند . او تصویر آن شب را با یک لبخند قرمز روی جلد کتابی کشید . و نوشت "هنوز هم میشود با زیبایی در خیابان یک شهر  تصادف کرد " . موبایلش هم زیر پایش ماند .

 
 


دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

پارچه ی ِ سیاه ِ آویزان از آسمان
ترکیب شمشیر و آب ،  اشک میشود
داستان طبل دنگ دنگ
 آنکه صدا یش در صحرا به آسمان نرسد اشک میشود
تکه ی سبز گهواره  ی کودک
   آنکه دلش زودتر نیزه باران نشود اشک میشود
دستش را گذاشتی برایمان که اشک شود بالای سرمان
دنگ دنگ ، هنوزهم اشک میشود
   اشک اما شور ، اشک اما در آستینمان میخندید
          اشک میپیچید دور سرمان ،
            الان دیگر به جنازه ها نمکدان و آب میبندند ، ترکیب نمکدان و آب ، وحشت است
             سیاه دیگر ترکیب رنگهای عالم نیست ، سیاه بی انتها نیست
                          سیاه رنگش به لجن زار رفته
 و از نیزه ها و گهواره مانده همان رقص فاحشه هایش بر جسد  کودک
             خوب شد نماندی و رفتی ...
 

                                                     ***

۱

سرش به صدای  بنگ چرخید به این طرف  × کسی زمین خورد × کودکی گفت کاش بجای این همه بمب از آسمان شکلات میریخت 

۲

یک فلز کوچک / با شکلی استوانه ای و نوکی تیز / به اندازه ی بند انگشت / در یک تصادف / در حالی که می توانست به کنارت بخورد / آن همه رویا و زندگی ات را تمام می کند / کودکی گفت کاش بجای این همه گلوله از آسمان شکلات میریخت 

۳

یک نفر / دو نفر / صد نفر / هزار نفر / یک ملیون نفر... منتظر هستم . منتظر باش



 

 
 


چهارشنبه دوازدهم دی 1386



می خندی ، می خندانیَم  بر هزار چرخ که می خورد این دنیا
 این دنیا  را می چرخد باز با همان خنده که می لرزانیم به هزار  چرخ که میخوری
میخورم لبخندم را با نبودت بر هزار درد می گریانیَم ، می خورم گریه ام را بر لبخندت
دنیایم را میدهم بر هزار دل که  بچرخانیم که گیج برود سرم که به زمین آیم که بلند نشوم که ...
بلند میشوم ، می ایستانیم بر هزار دل دل کردن که بیایی باز . می ایستم به هزار امید .
امید ، تو همان هستی که امید هم همان هست که تو آنی و من هم امید را به هزار تو به خانه آوردم
تا بایستم به هزار تو که همان امیدی و نتوانم ،گیج برود سرم که نتوانم به زمین آیم که نتوانم بلند نشوم .
دل دل ، دل دل ، دل دل ...
من مانده ام مثل خر در گل
که شاید میخندی و شاید می چرخی و شاید می گریی و شاید میخندانیم وشاید می گریانیم  و شاید می ایستانیم
اگر نیایی هزار بار زندگی می کنم هزار بار می چرخم هزار بار اگر نیایی زندگی را میچرخانم ...

تاب تاب تاب تاب
کسی مرا بگیرد از آب
من دیگر میروم با همین خواب
تاب تاب تاب تاب
چند نفر مرا گرفته اند در مرداب
جند نفر مرا گرفته اند در مرداب
بگوییدشان من خواب را برده ام با آب ، یا آب مرا برده در خواب
اینجا ایستگاه آخر است ، "گردآب"
چرخ چرخ عباسی  خدا منو نندازی اگه منو بندازی  ،  بیدار میشم راس راسی 

امروز بر خورشید باران آمد . امروز ماه چند تکه بود . امروز هوا گرگ و میش را با هم بلعید . امروز ابرها را باد با خود برد . امروز آسمان آبی را دوست داشت . امروز دیگر  من بر هزار هزار هزار هزار خواب رفتم ...
امروز کاش تو آمدی !

 
 



Blog Skin