تبليغاتX
PANANOTE





سه شنبه دهم مهر 1386

 

 

 با تو دست ندادم که بگویی برو که اگر بگویی من نمیروم دیگر . پایم بند چیزی شده که نمی دانم

مال تو است یا مال خودم . لعنت هم اگر بکنی مرا ، شاید ناله کنم اما نمی روم  .

چیزی بود آنجا . ندیدمش اما اگر تو نگاهش کنی شاید من هم آنجا باشم و ببینمش . وسیله ی

دیدنم اگر از دو چشم به تو تغییر شکل دهد این میشود دیگر .  بخدا بی ربط نمیگویم  اما گفته هایم

را که میشنوم بی ربط است . در خیابان سعی میکنم بی ربط باشم چون  ربط ،  رابطه می خواهد و

من نمی توانم . می توانم بگویم بخندم پول تاکسی  بدهم با مغازه دار سلام کنم به همسایه احترام

بگذارم  اما بی ربط . توهم خودِ برتر هم ندارم فقط رفیق بی ربطی شدم وقتی خیلی چیزها را دیدم .

اما بی ربطی خوب نیست تو به میگفتی . آری خوب نیست اما من شدم . شدن با خوب و بدش کاری

ندارد دیگر . همان وقت که با تو دست دادم و تو رفتی . دستم تنها در هوا معلق ماند . نمی دانستم

گریه کنم یا فرار . سعی کردم بی ربط باشم . وقتی خواستم ببینم با تو ، نگاهمان را یکی کنیم دیدم

که به کفشت نگاه میکنی که یک سوسک را له کرده من بی ربط شدم رفتم در خواب . خواب هم نبود .

خواب هم تصادف بیداری ، تصویر هزاران رنگ پاشیده شده روی صفحه ی چشمانم ، جز مخدر همان

چندگاهم نشد . بی ربط نویسی را دوست ندارم اما شدم . وقتی تو چند نفر میشوی که گرسنه ات

میشود من با هزار زحمت نان و پنیر میخرم تو از من میگیری و آن را میفروشی و به من هم میخندی

من چه ربطی میتوانم پیدا کنم . ربط با اعتماد مستقیم رابطه دارد . از همان رابطه های مستقیم که 

علامت فیزیکی اش مثل مساوی نبود کمی پیچ خورده تر شده بود . شاید علامتش هم مستقیم نبود .

بی ربط اصلا معنایش بی تفاوتی نیست . به تو میگویم تا مطمئن شوی که نه بی خدا شدم نه پوچ .

اما نمی روم . منتظرم . مثل احمق ها . نه منتظر گودو هستم نه منجی . منتظر یک رابطه هستم .

آنقدر دستم را نگه میدارم / آنقدر برایت نان و پنیر می آورم / آنقدر نگاهت را دنبال میکنم ...

اگر دوام بیاورم !

 

 
 



Blog Skin