تبليغاتX
PANANOTE





ده

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

 

 ۱۰

سایه بزرگ منتقد بزرگتر گاه باعث میشود  هر کس حرف نزند .

 نبود سایه بزرگ منتقد بزرگتر گاه باعث میشود سوسک ها و وزغ ها بع بع کنند

  مهم نیست که سوسک و وزغ بع بع نمی کنند آنانی که من می گویم هم اصولا چیزی نمی گویند

  کسی نیست به آنها بگوید این دیالوگ شما نیست دیالوگ هم نه مونولوگ .

 من وجود سایه ی بزرگ تر را درک کردم . ترسناک است اما بزرگ تر است

  آن سایه دستش را در چشمت نمی کند اما وقتی از او خواستی برقصد از تو دلیلش را میپرسد

  آنگاه است که می گویی من هم چرا برقصم  . چرا گفتند سایه اش سنگین است نمی دانم

  اما برای این همه سوسک و وزغ لازم نیست ؟

  آنگاه شاید صدای اصلی سوسک و وزغ را شنیدیم .

  -----------

 9

 یک نفر می آید و به من میگوید تو بیماری ؟

  دومین نفر هم می آید و همین را میگوید

  سومین نفر هم همین را میگوید  تا بیست و یکمین نفر

  کاش یکی بیاید و قرصهایم را فراموش نکند بیآورد

  --------------

  8

  کوچک که بودم برایم مهم نبود بزرگ که بشوم  چکاره خواهم شد

  بزرگ که شدم برایم مهم شد در کودکی چکاره بوده ام

   -----------

  7

    یک نفر را خیلی دوست دارم نجات بدهم اما چرا شنا کردن یاد نگرفتم همان کودکی ؟

   همیشه حسرت می خورم . اگر خدا میشدم میرفتم و نجاتش میدادم . اصلا نمی دانم

   کجا غرق شده فقط دوست دارم نجاتش بدهم

   همیشه در این فکرم نکند برود زیر آب و من تازه برسم بالای سرش .

   آنوقت داستانم بدرد خواندن فقط میخورد ...

   -----------

   6

     چند سال پیش یک نفر زنگ زد به من و با ترس از خیلی چیزها گفت . از خدا و قیامتش

    که اگر نباشد و از عدالتی که بر آن یقین ندارد !

    امروز که به من زنگ زد دیگر سوالی نپرسید مطمئنم جوابی نیافته ولی میدانم چرا چیزی نگفت 

      چون 21 سالش شده  !

    ---------------

   5

   آدم یک سال برنامه ریزی می کند . به حرف روانشناس ها گوش میدهد . سعی میکند خودش

    مسئول خودش باشد . اما بی برنامگی جامعه ای که در آن است باعث میشود که مثل بقیه

    شود وقتی به روانشناس رجوع میکند روانشناس میگوید من هم دوست داشتم در آمریکا

     جراح قلب شوم . 

     --------------

   4

      هر چه در تاریخ کشورمان دنبال انقلاب میگردم پیدا نمی کنم !

       در همین نزدیکیای تاریخ حداقل ما همانیم که بودیم

 

 

     --------------

   3

   همیشه میترسم نکند "زیبایی" به من "دروغ" بگوید .

    مگر نه هر کاری که بکنیم زاده ی ماست ؟ و دروغ هم جزو کارهاست .

    مهم این است که ما تشخیص دروغ را از راست می دانیم و بلدیم ؟

    اگر بلد نیستیم  پس به دلت رجوع کن اشتباه است ؟ اگر اشتباه نکنم اسمش استاتیک است ؟

    اگر اینطوری باشد یک اثر هنری بسیار زیبا را ما میپذیریم با اینکه دروغ میگوید

     اما چون هنوز حقیقت برایم فرّار است زیاد نمی ترسم . . .

    -----------------

    2

   اگر نتوانم همانی شوم که می خواهم مجبورم یک نفر بشوم که همه میخواهند

     در آن صورت سعی میکنم اصلا هیچ چیز نشوم .

    -----------------

   1 

    یک نفر را خیلی دوست دارم نجات بدهم ....

 
 


یادش بخیر شب بود یا روز

سه شنبه دوم مرداد 1386

 

یادش بخیر  .دیروز بود یا دیروز تر .

مهم نیست چند وقت است حافظه ام کند کار میکند اما یادم می آید . لذت بخش بود .

اگر آنجا بودی و میدیدی بهتر حرفم را درک میکردی   . از روزش بگویم  یا آن سایه ی

 خنک . آن وقت تو کنار ماشینت بودی و من نبودم . صبح بود . نه صدای تلویزیون می آمد نه

صدای ضبط . میگویم اما اگر ذهن و زبانم یاری کنند  .  همان شب بود که میگفتند ماه

گرفته اما من اصلا ماه را نگاه نمیکردم . یادت می اید  massage زدی که ماه نصفش نیست . من گفتم

من ماه را نمیبینم . .. جوابت را آن شب ندادم . گذاشتم صبح آسمان را نگاه کردم تا ماه را نبینم .

آنوقت برایت نوشتم . یادش بخیر آن شب بویی میداد . نمی دانم بوی چی ؟ شبیه آدامس بود .

توی کوچه هر وقت توپی میبینم یاد همان شب می افتم . نمی دانم نگاهش به توپ چه دخلی داشت

اما میچرخید و خاک بلند میشد . تو کنار ماشین منتظر ماه بودی . من زیر یک درخت ...یادش بخیر .

فردا باید برای خودش تعریف کنم اما نمی آید . بارها چشمانم را بستم و تا ده شمردم تا دستم را

بگیرد . یک بار یادش بخیر تو دستم را گرفتی بلندم کردی . بردی کنار ماشین تا برویم روی کوه ماه را

ببینیم . گفتم شب که ماه تاریک است . گفتی تو خوابی نمی دانی چه میگویی !

راست میگفتی خواب بودم اما یادش بخیر . دستم را وقتی بلند کردم دست تو شبیه همان بود .

اما حرف که زدی ترسیدم . اما آن شب تو نبودی که دستم را بگیری . خدا خودش میداند . اگر آنجا بود

خودش برایمان میگوید . خدا را میگویم . اما شاید انجا نبود . اما نمی شود ... همه جا هست .

یادش بخیر . افسوس که دیر است و تو حوصله نداری . باید بخوابی تا فردا صبح بروی سر کار .

خدا بیامرزد پدربزرگم را  . وقتی مرد من نبودم ببینمش . عکسش شبیه اش نبود که ببینمش .

اما او هم یک شب برای اینکه ماه گرفت ترسیده . مثل تو . . . اما من آن شب  نگاهش نکردم .

فقط سعی کردم چشم بسته دنبال چیزی بخوابم .

                                                                        ***

حس بدی دارم . هر وقت کسی نزدیکم میشود سعی میکنم سرم را آنطرف ببرم به چیز بی جانی

نگاه کنم لای انگشتانم درد میگیرد و دوست دارم محکم بکوبمشان روی میز یا مکانی مشابه .

فکم شروع میکند به درد گرفتن . دندان هایم می خواهد بزند بیرون . در کارم عجله می کنم .

دکمه ها را محکم تر می زنم . . .

                                                                        ***

"چرا اینقدر اخلاقی ؟ یک مشت آشغال  . "  توی دانشگاه که راه میرم دائم این جمله رو مرور میکنم .

با اخلاقی ترین شکل با ادبانه ترین کلمات ممکنه در چارچوب شرایط مکانی  آنجا  ضد اخلاقی ترین

گفته ها و خواسته ها  به زبان آورده میشود و به چشم هم نمی آید . 

هر وقت در جمع هایشان هستم فکر میکنم اونا بیشتر به جسم  برای رفع نیاز، نیاز دارند  تا انسان .

و همیشه در اخلاق مصلحت را خوب میپسندند و بکار میبرند .

یادت بخیر دکتر *، یک بار بهم گفتی : " باید گرگ باشی اینجا " .

چرا ؟ یعنی تو هم گرگ بودی دکتر ؟

 * : منظورم یک پزشکه که خیلی وقت پیش این حرف رو بهم زد .

 

 
 



Blog Skin