تبليغاتX
PANANOTE





up to date now

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386

خیلی وقت است که از تو دور افتاده ام . تا حدودی کار خودم بود . الان کار من با سنگ و آجر و خط خطی

است . هر وقت قصد باز گشتن دارم میبینم که اصلی ندارم که بازگردم .باز هم میروم اما کجا ؟

خسته شدم ار گنگ گویی هایم . ادبیات گاه به راحتی اجازه میدهدت که از پرده ی هزار رنگ برای

پوشاندن آنچه که تویی استفاده کنی . مولف ها هم که با حکم جدید مرده و فراریند .

 اما نه . واقعا فرار ؟ اصلی نیست ؟ کجا بروم ؟

 در کلاس ذهنم بر روی وجود اپن ( open ) آشپزخانه به سراغ جهانبگلو میرود . استاد میگوید

  و همه هم نظر میدهند . من هنوز مانده ام که چرا ؟ واقعا ما با این همه فرهنگ که تو میگویی

  این همه اصلی که باز هم تو میگویی استاد ؟ واقعا چرا ؟ یکی می گوید معماری سنتی زیباتر

 و مفهومی والایی تر دارد . یکی می گوید همه پیشرفت میکنند . من چیزی نمی گویم  منتظرم که

 شاید  جهانبگلو چیزی بگوید . استاد میگوید درستش این است که ما اندیشه ی نو را بومی کنیم

  یا یک هم چنین چیزی . یکی می گوید منظورتان چیست ؟ استاد منظوری ندارد . چیزی نمی گوید .

  باز صدایی از این میشنوم که ما معماری سنتی مان را با نیازهای بروزمان آپ تو دیت ( گوینده احتمالا

در لحجه و زبان هم آپ تو دیت است) کنیم . کلاس هم دنباله اش حرف میزند . استاد هم گویا دنباله ی

کلامش را پیدا کرده زود به پست مدرن وصل میشود . من هنوز منتظرم کلاس تمام شود . در ذهنم

انقدر سوال است ! نیاز ؟ تعریف نیاز مردم ما ؟ فرهنگ ؟ وقتی خانواده ی امروزی  خانه ای میخرند امکان

کمی دارد  زن ٫خانه  را بی اپن قبول کند . حتی در مواردی حاضر است سینه خیز زیر اپن برود یا پرده

 نصب کند . نمی دانم و کلاس تمام میشود .

 بیرون میرود که آهنگی گوش کنم . آهنگی را میشنوم . باز هم همان سوال ها ایندفعه در موسیقی ؟

احتمالا دیگر نه سینما بروم نه آهنگ گوش کنم نه کتاب بخوانم . یکی میگفت همین است دیگر .

مگر بد است . ما هم مثل خارجی ها (!) میشویم . من گفتم شاید . داشتم فکر میکردم ابزار وقتی

 فرهنگ یک ملت را بسازد ! یعنی نقش شرکت سونی و سامسونگ بیشتر است از هنرمندان و نقادان

و روشنفکران و غیره . واقعا بیشتر نیست . 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

  یه شعر هم از حافظ میذارم . من که خوشم اومد (گفتم حافظ یاد کیارستمی افتادم و آپ تو دیتش )

 :

عیشم مدام است از لعل دلخواه / کارم به کام است الحمدالله

ای بخت سرکش تنگش به برکش / گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند / پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه / ور فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت / چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبینا این غم که دیده ست / از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ / درس شبانه ورد سحرگاه

                               ***

گر تیغ بارد در کوی آن ماه / گردن نهادیم الحکم الله

آیین تقوا ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم / یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل / آنگاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیافکند / آیینه رویا  آه از دلت آه

...

حافظ چه نالی گر وصل خواهی / خون بایدت خورد در گاه و بی گاه

 

 
 



Blog Skin