![]() |
|
![]() |
|
|
یک شب عکاس بیچاره میخواست با فلاش از ابر عکس بگیرد . اما در عکس تنها غبار میدید . عکاس میگوید غبار همان ابر است . خدا بیامورز ... *** من نگین هستم . من مدرسه را دوست دارم ،من از کلاس سوم به کلاس چهارم می خواهم بروم . پدر من به من ریاضی یاد میدهد مادر من هم همین طور و درس به من یاد میدهد . خواهر من نقاشی و برادرم دیکته به من میگفت . من همینطور زمستان را گذراندم . *** سرم روی سایه ی میز ،خوابیدم . همانطور . کسی جمعم نکرد . پدرم بالای سرم راه میرفت و میخوابید . همه بودند . همه راه میرفتند .من نقاشی را هم دوست داشتم اما سردم شد . مجبور شدم درسم را بخوانم تا پدرم لباس بخرد برایم . غذا هر چیزی داریم . امسال عید است . عیدی یک اسکناس بود که ماهی مرده توی یک کتاب گذاشت . من به خواهرم گفتم مرده اما او گفت همین هزار تومن هم خودش خوبه . امسال سردتر شد . اخبار گفت . عید من یک کوه را دیدم که نوکش برف جمع شده بود اما داخل ماشیین آنقدر گرم شد که مردم فریادشان در آمد . صدای ضبط ماشین ها عید شده . توی تلویزیون گفتند که بخندید من هم خندیدم برادرم هم خندید . رعد و برق زد انگار باران هنوز هم میخواهد بیاید . امسال عید بود . عید همین بود که رفت . *** اگر برزخ میرفت ... من میماندم و تو . |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





