تبليغاتX
PANANOTE





چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

یک شب عکاس بیچاره میخواست با فلاش از ابر عکس بگیرد . اما در عکس تنها غبار

میدید . عکاس میگوید غبار همان ابر است . خدا بیامورز ...

                                  ***

من نگین هستم . من مدرسه را دوست دارم ،من از کلاس سوم به کلاس چهارم می خواهم

بروم . پدر من به من ریاضی یاد میدهد مادر من هم همین طور و درس به من یاد میدهد .

خواهر من نقاشی و برادرم دیکته به من میگفت . من همینطور زمستان را گذراندم .

                                ***

سرم روی سایه ی میز ،خوابیدم . همانطور . کسی جمعم نکرد . پدرم بالای سرم راه میرفت و

میخوابید . همه بودند . همه راه میرفتند .من نقاشی را هم دوست داشتم اما سردم شد .

مجبور شدم درسم را بخوانم تا پدرم لباس بخرد برایم . غذا هر چیزی داریم . امسال عید است .

 عیدی یک اسکناس بود که ماهی مرده توی یک کتاب گذاشت . من به خواهرم گفتم مرده اما

 او گفت همین هزار تومن هم خودش خوبه . امسال سردتر شد . اخبار گفت .

عید من یک کوه را دیدم که نوکش برف جمع شده بود اما داخل ماشیین آنقدر گرم شد که مردم

فریادشان در آمد . صدای ضبط ماشین ها عید شده . توی تلویزیون گفتند که بخندید من هم خندیدم

برادرم هم خندید . رعد و برق زد انگار باران هنوز هم میخواهد بیاید . امسال عید بود . عید همین بود

 که رفت .

                                    ***

اگر برزخ میرفت ... من میماندم و تو . 

 
 



Blog Skin