![]() |
|
![]() |
|
|
"بتاب . نور افشانی کن . مرا از انوار خود محروم مدار " پیاده رو تاریک بود . مرد در حین راه رفتن کف کفشش را با سنگ پیاده رو تمیز میکرد . مرد سعی میکرد آرام ، خود را به زن بچسباند . دست دخترش را گرفته بود . دخترش میخندید . مرد برایشان میگفت . زن لبخند میزد . دختر بلند میخندید . خیابان تاریک بود . تنها صدای پای آنها و خنده ی دخترک می آمد . او سعی میکرد حرکاتشان را زیر نظر بگیرد . چندین بار سعی کرد مثل مرد کف کفشش را با زمین پاک کند اما لذتی نمیبرد . از دور ان سه را در تاریکی نگاه میکرد . او دستانش را دائم تکان میداد . " هر زمان که نگاه میکنم دردم میگیرد . چسبیده به گلویم چکه میکنند . چقدر کثافت ... " او زمزمه میکرد . کلماتش گنگ بود . سعی میکرد با حرکت دست و صورت با خودش صحبت کند . دیگر زبانش نمی چرخید . گاه از گوش هایش خون می آمد . مرد از مشتری دیروز مغازه اش میگفت . مردی لاغر و پیر که دائم از جنس و دوام ساعتها سوال میپرسید .مرد ساعت میفروخت . پیرمرد دوچرخه سوار میشد . با آن صدای گنگ و درهم ش یقه ی لباس خاکستریش را تا دهانش بالا میکشید . دخترک میخندید . زن لبخند زد . مرد کاملا راضی بود از اینکه دخترکش خندید . مرد خود را به زنش نزدیک تر میکرد . دستش را گرفت . او نگاهشان میکرد . آرام دست خود را گرفت . دست خود را نوازش کرد . به سرعت دستش را کنار کشید . ناخنش ، خراشی بر پشت دستش انداخت . دستش را در جیبش کرد . قدم هایش را تند تر میکرد . دستانش را در جیبش فشار میداد . میلرزید . اشک از چشمش چکید . با کف دست روی صورتش را پاک کرد . کم کم نزدیکشان شد . اصلا نمی خواست نزدیکشان شود اما قدم هایش تند بود . مرد از صدای قدم ها برگشت . او را دید که سرش پایین بود . هر سه ناخواسته ایستادند . بی صدا . خیابانی خاکستری . تنها نور چراغ ها راه راهش کرده بود . مرد گفت " بچه ها آرام بگذارید برود . حتما مست است ... " اما او ایستاد . دندان هایش را بر هم میفشرد . از جیبش شیشه ای شکسته بیرون آورد . با نگاهی تهدید آمیزبه آن سه که حالا ترسیده بودند مینگریست . مرد دست زن را گرفته و منتظر چیزی بود . دخترک صورتش را به کت مرد چسباند . او شیشه را در دستش نگه داشت . از دستش خون میچکید . شیشه را بسمت زمین پرتاب کرد و فریاد زد . دوید و از آنجا دور شد . هر سه ترسیده بودند . مرد سعی کرد اوضاع را عادی نشان دهد " برویم . زود از اینجا برویم ... " هنوز خون او روی زمین بود . دخترک پرسید چرا ؟ اما پدر گفت که باید برویم هرچه زودتر . دوچرخه ی پیرمردی که دایم زنگ میزد از کنارشان عبور کرد . پیاده رو تاریک بود . چند قطره خون روی زمین روی لجن ها بود . او دیگر نبود . "بتاب . نور افشانی کن . مرا از انوار خود محروم مدار " |
|
|
|
(هر روز ): سیگاری روشن کرد . کنار پنجره سرش را روی شیشه چسباند تا خیابان را از بالاتر نگاه کند . از دیشب هیچ بخاطر نداشت . لیوان آب را برداشت . دستش لرزید . از ارتفاع نفرت داشت . ...................... (دیشب) : مردی در خیابان راه میرفت . دست خونی و لشش را بدنبال خود میبرد . او بدنبالش میدوید . او کنارش رسید . تکه شیشه ای را بر گردنش کشید . مرد روی زمین سرخ افتاد و کم کم تکان نخورد . لجن همه جا را پر کرد . اما بوی گند هنوز می آمد ... ....................... ( آن شب) : از بالا مردی میدوید . یک سگ کوچک پشمالو دنبالش می آمد . از پشت شیشه او نگاهش میکرد. پاکت سیگارش را برداشت . ته سیگارش را از پنجره بیرون پرتاب کرد . دیگر سیگار نداشت . پاکت را هم مچاله کرد و روی زمین انداخت . چشمانش از پنجره سرخ بود . سگ میدوید و مرد بدنبالش قهقهه میزد . چقدر خوشحال بود . او دستش را برید . ....................... ( ---- ) : کف سرخ زمین از خون رنگی تر میشد . زیباتر . تحملش چون یک دیوانه مجال به تصمیم نمیداد . پر از خون بود . کف کفش هایش را روی گلوی له شده ی مرد فشار میداد . مرد را حتما در خانه اش انتظاری بود . او نمی توانست از دلسوزیش جلوگیری کند . اشک می ریخت . بر خود که نمی توانست قهقهه بزند . ........................ (هر شب) : با مشت روی میز شیشه ای کنار دستش زد . او دستش پر شد از سرخی . چکه چکه میریخت بر مسیر حرکتش . یک تکه شیشه را از آن نیم نیم های بلورین برداشت . از لبخندش هراسان شد . ....................... ( هیچ وقت ) : کنار تخت دخترک لبخند آرامی زد . دستش را گرفت . اشکش را در سیاهی پنهان میکرد . بوسه میترسید . دخترک گیسوانش را آنقدر تاب بود که اشک در آن گم میشد . سالها لبخند دخترک پشت دیوار و سنگ گم شد . دخترک دیگر آن دامن کوتاه و آن لباس قرمز را نمی پوشید . پایش بوی لجن میداد . او آرام دست دخترک را گاز گرفت . دخترک جان میکند . دیگر هیچ کاری به ذهنش نمی آمد . بوی گند را آرام داشت فراموش میکرد . ........................ " هی آقا . . . یک لحظه " "بله ... " ....................... ( فردا ): مرد روی زمین در سرخی و سیاهی خون و لجن کنار دو تکه ی سگ سفید و سرخش آرام هنوز قهقهه میزد . او نبود . دخترک نبود . کوچه روشن تر از دیروز شد . باران گرفت . لبخندی پر از کف و لجن روی لب های مرد ماسیده بود . هنوز میخندید . پنجره سرخ بود . دو نقطه ، اشک میریختند . چشمش میچکید روی لیوان . پاکت سیگار ته خیابان میخندید . مرد میخندید . سگ میخندید . کوچه میخندید . دخترک نبود . او در تاریکی اشکش را پنهان کرد. |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d







