تبليغاتX
PANANOTE





یکشنبه ششم اسفند 1385

طرح برداشتی آزاد از داستان هنرمندی در حین کار "کامو"

"بتاب . نور افشانی کن . مرا  از انوار خود محروم مدار "

پیاده رو تاریک بود . مرد در  حین راه رفتن کف کفشش را با  سنگ پیاده رو تمیز میکرد .

مرد سعی میکرد آرام ، خود را به زن بچسباند . دست دخترش را  گرفته بود . دخترش میخندید .

مرد برایشان  میگفت . زن لبخند میزد . دختر بلند میخندید . خیابان تاریک بود . تنها صدای پای

آنها و خنده ی دخترک می آمد .

او سعی میکرد حرکاتشان را زیر نظر بگیرد . چندین بار سعی کرد مثل مرد کف کفشش را با زمین

پاک کند اما لذتی نمیبرد . از دور ان سه را در تاریکی نگاه میکرد . او  دستانش را دائم تکان میداد .

" هر زمان که نگاه میکنم دردم میگیرد . چسبیده به گلویم چکه میکنند . چقدر کثافت ... "

او زمزمه میکرد . کلماتش گنگ بود . سعی میکرد با حرکت دست و صورت با خودش صحبت کند .

دیگر زبانش نمی چرخید . گاه از گوش هایش خون می آمد .

مرد از  مشتری دیروز مغازه اش میگفت . مردی لاغر و پیر که دائم از جنس و دوام ساعتها سوال

میپرسید .مرد ساعت میفروخت .  پیرمرد دوچرخه سوار میشد .

با آن صدای گنگ و درهم ش  یقه ی لباس خاکستریش را

تا دهانش بالا میکشید . دخترک میخندید . زن لبخند زد . مرد کاملا راضی بود از اینکه دخترکش

خندید . مرد خود را به زنش نزدیک تر میکرد . دستش را گرفت .

او نگاهشان میکرد . آرام دست خود را گرفت . دست خود را نوازش کرد .  به سرعت دستش را

کنار کشید . ناخنش ، خراشی بر پشت دستش انداخت . دستش را در جیبش کرد . قدم هایش را تند تر

میکرد . دستانش را در جیبش فشار میداد . میلرزید . اشک از چشمش چکید . با کف دست روی

صورتش را پاک کرد . کم کم نزدیکشان شد . اصلا نمی خواست نزدیکشان شود  اما قدم هایش تند بود .

مرد از  صدای قدم ها برگشت . او را دید که سرش پایین بود . هر سه ناخواسته ایستادند .

بی  صدا . خیابانی خاکستری .  تنها نور چراغ ها راه راهش کرده بود .

مرد گفت " بچه ها آرام  بگذارید برود . حتما مست است ... "

اما او ایستاد . دندان هایش را بر هم میفشرد . از جیبش شیشه ای شکسته  بیرون آورد .

 با نگاهی تهدید آمیزبه آن سه که حالا ترسیده بودند  مینگریست . مرد دست زن را گرفته

 و منتظر چیزی بود .

دخترک صورتش را به کت مرد چسباند . او شیشه را در دستش نگه داشت . از دستش خون میچکید .

شیشه را بسمت زمین پرتاب کرد و فریاد زد . دوید و از آنجا دور شد .

هر سه ترسیده بودند . مرد سعی کرد اوضاع را عادی نشان دهد " برویم . زود از اینجا برویم ... "

هنوز خون او روی زمین بود . دخترک پرسید چرا ؟ اما پدر گفت که باید برویم هرچه زودتر .

دوچرخه ی پیرمردی که دایم زنگ میزد از کنارشان عبور کرد . پیاده رو تاریک بود . چند قطره خون

روی زمین روی لجن ها بود . او دیگر نبود .

"بتاب . نور افشانی کن . مرا  از انوار خود محروم مدار "

 

 
 


جمعه چهارم اسفند 1385

 

(هر روز ):

سیگاری روشن کرد . کنار پنجره سرش را روی شیشه چسباند تا خیابان را از بالاتر نگاه کند .

از دیشب هیچ بخاطر نداشت . لیوان آب را برداشت . دستش لرزید . از ارتفاع نفرت داشت .

......................

(دیشب) :

مردی در خیابان راه میرفت . دست خونی و لشش را بدنبال خود میبرد . او بدنبالش میدوید .

 او کنارش رسید . تکه شیشه ای را بر گردنش کشید . مرد روی زمین سرخ افتاد و کم کم تکان نخورد .

 لجن همه جا را پر کرد . اما بوی گند هنوز می آمد ...

.......................

 ( آن شب) :

 از بالا مردی میدوید . یک سگ کوچک پشمالو دنبالش می آمد . از پشت شیشه او نگاهش میکرد.

 پاکت سیگارش را برداشت . ته سیگارش را از پنجره بیرون پرتاب کرد . دیگر سیگار نداشت .

  پاکت را هم مچاله کرد و روی زمین انداخت . چشمانش از پنجره سرخ بود . سگ میدوید و مرد

  بدنبالش قهقهه میزد . چقدر خوشحال بود . او دستش را برید .

 .......................

   ( ---- ) :

  کف سرخ زمین از خون رنگی تر میشد . زیباتر . تحملش چون یک دیوانه مجال به تصمیم نمیداد .

   پر از خون بود . کف کفش هایش را روی گلوی له شده ی مرد فشار میداد . مرد را حتما در خانه اش

   انتظاری بود . او نمی توانست از دلسوزیش جلوگیری کند . اشک می ریخت . بر خود که نمی

     توانست قهقهه بزند .

  ........................

   (هر شب) :

با مشت روی میز شیشه ای کنار دستش زد . او دستش پر شد از سرخی . چکه چکه میریخت

   بر مسیر حرکتش . یک تکه شیشه را از آن نیم نیم های بلورین برداشت . از لبخندش هراسان شد .

   .......................

   ( هیچ وقت ) :

    کنار تخت دخترک لبخند آرامی زد . دستش را گرفت . اشکش را در سیاهی پنهان میکرد .

   بوسه میترسید . دخترک گیسوانش را آنقدر تاب بود که اشک در آن گم میشد . سالها لبخند

    دخترک پشت دیوار و سنگ گم شد . دخترک دیگر آن دامن کوتاه و آن لباس قرمز را نمی پوشید .

    پایش بوی لجن میداد . او آرام دست دخترک را گاز گرفت . دخترک جان میکند . دیگر هیچ کاری

    به ذهنش نمی آمد . بوی گند را آرام داشت فراموش میکرد .

    ........................

   " هی آقا . . . یک لحظه "

    "بله ... "

   .......................

   (  فردا ):

    مرد روی زمین در سرخی و سیاهی خون و لجن کنار دو تکه ی سگ سفید و سرخش  آرام

    هنوز قهقهه میزد . او نبود . دخترک نبود . کوچه روشن تر از دیروز شد . باران گرفت .

    لبخندی پر از کف و لجن روی لب های مرد ماسیده بود . هنوز میخندید . پنجره سرخ بود .

    دو نقطه ، اشک میریختند . چشمش میچکید روی لیوان . پاکت سیگار ته خیابان میخندید  .

    مرد میخندید . سگ میخندید . کوچه میخندید . دخترک نبود . او در تاریکی اشکش را پنهان کرد.

 
 



Blog Skin