![]() |
|
![]() |
|
|
سیاه ترسه شنبه سی ام آبان 1385
این داستان بطور قطع ( بطور قطع را بخونید 50درصد ) تخیلی است . اگه هر گونه تشابهی در اسم یا فامیلتون دیدید دیگه مشکل من نیست . . . حدودا چند سال و نیمه پیش در خونه ای ویلایی در نزدیکی یزدآباد - یکی از شهرای کوچیک اصفهون- زن و مردی زندگی می کردن . یه مرد خجالتی لاغر و تر و تمیز که موهای سیاه و کوتاهی داشت و کمی خمیده راه میرفت . دکمه های بلوز سفیدش رو تقریبا تا آخرش میبست (البته آخریش رو باز میذاشت تا مردم حرف در نیارن آخوندزادس) . خیلی روی جد و آبادش حساس شده بود . مخصوصا این روزا . دوس داشت جد ش یه چیز دوری باشه که دسته این اهالی بهش هیچ وخت نرسه . مثه یه مرده شور یا نگهبان یه قبرستون یا شایدم اگه یه قاتل میشد بد نبود . اما هیچی مثل اون چیزی که میخواس نمیشد ... هیچ وخت . زنش "پانه " دختر عموش میشد . از لحاظ سن و سال حدودا چندسال و نصفی با هم اختلاف داشتن . با اصرار پدر "پانه" و پدر خودش و مخصوصا جدش این عروسی سر گرفته بود. زندگی میکردن . "آی ِ ن " تقریبا از زندگیش راضی بود . میخورد و میخوابید و کار میکرد . زنش هم توی خونه میشِست و همیشه یه چیزی رو میسایید و تیز میکرد . جد "آین" همیشه میگفت" باید مواظب اون چیزایی باشی که زنای ساکت توی خونه تیز میکنن بابا جون" . آین اون موقع جوون بود و از این حرف جدش خیلی خندش گرفت . فکر کرد جدش یه حرف بی ادبی زده برای مزاح ... "آین" اسمی بود که مادرش براش انتخاب کرده بود . آین مادرشو تابحال ندیده بود . شایعه هایی در بارش شنیده بود ولی نمی دونس کی راس میگه و کی دروغ . یکی میگفت یه زن بی کس و کار که خیلی هم خوشکل بوده خیلی پیش میاد توی این شهر . هیچ کس از کس و کارش خبر نداشته . چند وختی با فاحشگی و رقص نونش رو در می اورد تا اینکه بابای همین "آین" رفت و پهلوونی کرد و به زنی گرفتش . بقول مردم" بابای آین مردمو از انحرافای اخلاقی نجات داد " . پدر "آین" هیچ وخت بچه دوس نداشت ولی بخاطر اینکه اسم "آین" رو دوس داشت تن به بچه داد . تا اسم "آین " رو روش بذاره . . یه پیرمرده پیری هم بود که میگفت "مادرت آین یه زن پولدار بود که پدرت رو آدم کرد ولی حیف که سر زا رفت " . آین اسم مادرش رو "سیسیلیا " یا یه همچی چیزایی شنیده بود . اسمی که شبیه اهالی شهر نبود . "آین از زنش -پانه - یه پسر کوچیک داشت که حدودا شیش سال داشت . هیشکی نمی دونست این پسر به کی رفته اصن . موهای بور و زردش و اون ابرو های کمرنگ و نازکش با چشای مشکی و همیشه اخمو و اون بینی کج و کوله و عجیبش هیشکی رو یاد اهالی ِ این شهر نمی انداخت . یه بار سر این پسر و حرفایی که سرش دراومد - که از یه پدر فرنگیه شاید - یه دعوای حسابی تو ده را افتاد که یه نفر کور شد و یه نفرم چلاق . پسره پر خرجی بود . خیلی کم میشد بخنده ولی وختی میخندید قهقهه میزد چنان که فکر میکردی این تا حالا خودش رو نگه داشته نکنه خنده نکنه . اسمشو گذاشته بودن "یاشا" . "یاشا" عادت بدی داشت . همیشه میرفت بالای پشت بومای مردم روی سرشون میشاشید . کلی سر این کاراش دعوا راه انداخته بود ولی بازم میکرد . توی این محله یه چند وختی خبرایی شنیده میشد از یه دوتا زن بی کس و کار که رقاصه و فاحشه پیشه ان . توی یکی از اطاقای میرمجید پشت اون خرابه های آخر محل زندگی میکنن . میگفتن یه سگ کوچولو هم دارن اسمش "سیسی" است . توی اون محله هیشکی سگ ندیده بود اونم یه سگ کوچولو . تازه مگه سگا هم اسم دارن . فقط "پانه" یه ماهی داشت میگفت از مادرش بهش رسیده بهش میگفت سیسیلیا . شاید میخواست لج شوهرشو در بیاره . خدا میدونه ؟ یه روز که بازم یاشا مثل همیشه و طبق عادت همیشگیش رفت بالای پشت بوم مردم ، پدرش رو دید توی خونه ی اون دوتا زن فاحشه . با چه وضع فلاکت باری . تا حالا اینقدر یه نفر رو ذلیل ندیده بود یاشا . اونقدر محو تماشا شد که یادش رفت بشاشه . برگشت تو خونه و به مادرش خبر داد . پانه تا خودش با چشای خودش نمیدید باور نمیکرد . عادتش بود . بچه رو رفت پاکشید و برد تو اتاق خوابوند و خودش رفت بالا پشت بوم و شوهرش رو دید که وسط دو تا زن غریبه چه ذوقی میکنه . همونجا شروع کرد به شاشیدن . "آی ِن " زنش رو اون بالا دید . پانه پا گذاشت به فرار و رفت . "آین " لباساش رو پوشید و دویید بسمت خونه . هر چی در زد کسی در رو باز نکرد . با زور رف تو و قلف رو شکوند . بچه تو اتاقش خوابیده بود .رف سمت اتاق "پانه" . همون تیزی رو دید که گردن پانه رو بریده و به اندازه عمرش خون داره ازش میره . هر چی کرد گردنش رو جمع و جور کنه ولی نمی تونس. به سختی بلندش کرد ولی گردن پانه مثه یه توپ سرخ افتاد وسط اتاق . کف اتاق پر از خون بود . لخته های خون روی لباس آین نقشهایی میزد شبیه لباس یاشا یا حدودا شبیه آن. آین حس کرد که سر پانه روی زمین بهش میخندد . ترسید و برگشت که فرار کنه دستش گرفت به تنگ ماهی و تنگ کنار سر اون ترکید . آین دویید بیرون و تا آخر کوچه با زجه دوید . سگ همسایه کنار دیوار منتظر اومدن" آین" بود تا بهش حمله کنه ... ! این داستان بطور قطع وافعی است (بطور قطع را بخونید 50 درصد ) . |
|
|
|
سوررآلنا / سی و چند/ حضرت خرس )چهارشنبه دهم آبان 1385سوررآلنا سرش را بر پنجره ی اتوبوس تکیه داده بود و حرکت سریع درختان را دنبال میکرد . کودکیش را خاطر آورد . کم کم چشمانش بین خواب و بیداری معلق میرفت . گاه پلک هایش سنگین میشد و گاه چشم گرد میکرد . در خواب و کلنجارش متوجه دخترکی سیاه جامه در کنار دستش شد . شال بلند ِ سیاهش کنار صندلی بینشان روان بود . شب اینچنین تنها بویی میداد . دخترک شب ... خستگی و گرما توان دخترک شب را برید "آقا ... ببخشید آقا ... لطفا پنجره را باز کن ." "حتما خانم" ."من رویایم" "خیلی خوشبختم من سوررآلنم . چند سالی هست کارم شده رفتن و آمدن ..." . بالای صندلیم دو ماهی دید شاید هم ماهی نبودند . به خرس شباهت بیشتری داشتند . نه اصلا یکی بیشتر نبود ... "سوررآلن اسم شماست آقا ؟" " با اجازتون ... البته اگر منظورتان شناسنامه ای اش است آن را هنگام تولد سوزانده ام . نسبم ، نامم ، خانه ام ، شهرم ... " به دستان رویا نگاه کرد . حرکت ، دست رویا را لرزاند . اتوبوس در جاده ویراژ میداد . این طرف و آنطرف میشد و زوزه میکشید . صدایش مثل یک خرس نر شده بود که احتمالا برای محافظت از قلمرو اش نعره می کشد . باد ، برگ درختان را در قاب پنجره ی رویایش میلرزاند . روی یک صندلی به فاصله ی یک رود سیاه فاصله شان بود . "گاه خالقیم و گاه مخلوق . من بر مخلوقاتم سجده میکنم . خلق دیگران را ارزش می نهم ولی مرا مخلوق خویش ، موجودی دیگر است . موجودی شبیه ماهی ... نه بیشتر شبیه خرس است . خرسی که جفت یابی را بلد نیست ... مرا خلقت سزاوار است رویا " "بهتر است بگویی سوررآلن متولد "من " است یا شاید هم "من ِ من " .." چهره اش را لبخندی بود سرد ، آنچنان که لرزه بر اندامشان انداخت . اتوبوس دایما بوق میزد . چراغ میزد . گویا اسب و الاغی را از دور در جاده دیده بود ... یک تار موی "رویا" بر وسط پیشانی سفیدش چسبیده بود و چهره اش را از میان آن شال سیاه نیم کرده بود . دخترک رویای شبانه ... "آقای سوررآلن . کمی به پشت سری هایت گوش بدهی میفهمی که یا تو مرده ای یا زیادی زنده ای . " من انسان ها را " ."به سه قسم تقسیم می کنم " . " انسان های مغروق ، خنثی ، و دیوانه گان - دیوانگان صحیح تر است - . هر کدام را معنایی است . بطور مثال در یک کلاس درس همه گی- که همگی صحیح تره - در نگاه اول همسطحند اما همیشه معلم ها و استاد ها - که درست تر اِستا د ها است - با عده ای مشکل دارند ... نه " . " ... " . " این عده بر دو قسمند . نخست مغروقین و دوییم - همان دو و م - دیوانگان . مغروقین آنان که پایین تر از کلاس فکر میکنند / سخن میگویند / و دیوانگان که بالاتر جایشان است . انسان های خنثی میانشان رفت و آمد میکنند - همان رجاله ها یا بس بسیاران یا سایه ها انتخاب با شماست ا . مغروقین سعی بر این دارند که همه چیز را وارون کنند . سعی بر این دارند که جای دریا و آسمان- با دو تلفظ - را عوض کنند . و جالب آنجاست که در این کار موفق هم هستند . اما آنان به خیالشان در آسمان مغروقی نیست ... ها ها .. - این صدا از صندلی عقب شنیده شد .- اما آنان به خیالشان دیوانگان را آسمان جای است . - مکث - " (این سخنان را صدایی بین مرد و زن گفت ) دستان رویا ، لباس سیاه سوررآلنا را گذشت و انگشتانش را لمس کرد ... سوررآلنا تکه تکه های کودکی اش را بر رشته رشته ی شال رویا روبروی قاب پنجره ی درختان ، کم کم پیدا میکرد . سوررلن به پشت سریهایش گوش داد . ""$ راستی ندا... قراره تا فردا به خونواده ی رامین اینا جواب بدم - خنده ی سیاه و سکوت گرد - ...ازم خواستگاری کردن هفته ی پیش . هنوز برادرم نمی دونه . " "# پسر عموت چی شد . او که دکتری میخوند - گویا منظور پزشکی عمومی است - ... ""*لینا لباسات رو از کجا خریدی .این مانتو جدیدا رو دیدی پایینشون مثه دامنه ... نه بابا پسر عموم جواب ِ مانتو جدیدا رو دکتر شده باید فردا برم برادرم رو جواب بدم بهش ... جزوه های اون پسره پانا رو از کجا باید شال سفید رو با یک کفش آل استار صورتی که دیروز دم ِ در خونه ی محسن رو مثل شعرای مریم حیدرزاده که کامران خوشگل تره - با تاکید روی "گل " - یا هومن رو کجا باید بهش بدم که به کسی چه که من باید راستی ندا ... قراره تا فردا به خونواده ی رامین اینا جواب بدم" . سوررآلنا سرش گیج میرفت . تکان های اتوبوس تهوع آور بود . مثل گاوی که در یک جدال سنگین اسپانیایی بدون پارچه ی قرمر تکان میخورد و هر سمت شاخ می انداخت ....رویا به احترام حظورت سکوت میکنم . صدای پشت سری هایم را هم نمیشنوم دیگر . اما بیمارم ... تکه تکه شده ام ... سرگردانم ...صدای نعره ی خرس ... نه صدای ترمز دستی اتوبوس است که مرا به خود آورد لعنتی . کنارم را نگاه میکنم . صندلی رویا را . جای رویا ، پیرمرد روستایی ای ، با جوراب های بدبو و چهره ای خواب آلوده لم داده به صندلی ، پاهایش را بر صندلی جلو تکیه داده و خرناسه ای میکشد . خرناسه های خشک و چندش آوری . کفش های را لرزش اتوبوس با خود هر کجا می برد . . . رویا در آغوشم آرام آرمیده . و شال سیاه کنار قاب . "برای زاهد خلوت نشین دوست همیشه سوم کس است و سوم کَس آن کمربند نجاتی است که نمیگذارد گفت و گوی آن دو دیگر به ژرفنا فرو رود . وه .. که ژرفنا ها در کمین خلوت نشینان است " نیچه - چنین گفت زردشت(یا زرتشت یا زرد اشتر ... ) سی و سوم مهر ماه هشتاد و چند .............................اتوبوس ساعت دو و سی و سه دقیقه |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





