تبليغاتX
PANANOTE





خریطه بر وزن سفینه

شنبه بیست و دوم مهر 1385

" وقتی که از شاملو و آشوری خوانده باشی . وقتی که یک هفته تنها باشی .

این متن از "وقتی ها" می گوید . یک روز روی صندلی در دانشگاه ..."

کنار دیوار خزیدن گرفتند مردارهای نر و ماده ی انسان هایی سیاه و رنگی که ورودشان برای آموزش و آموزششان چون ورودشان است . نادان کودکانِ تنهایی که چهر ِ درونشان جانوری بود هزار گردن که توان وصفش نیست . خویش گم کردگانی که هر دور ، پی هیچ خویش در زیور دختر بچه ای غرق گردندگی و چرخشند . متخصصان دور ، که یاد دارند که باید ساخت اما - آیا باید ساخت - چیز بیخودیست برایشان . بنا - چرخ - ماشین - نیاز به خالق ندارد . مخلوق و خالق کمرنگ تر از آنند که به ذره بینتان آیند . کور باید دید - اینگونه میگفتند .کنار همان دیوار ها ، سگانی حریص نگاه بر نر و مادگان سرگردان - همچون گرسنه سگانی پی روزی خویش - از منع شده ی خویش ،توان و تاب ِ کرده ی دیگری را ندارند . مردان آبی پوش .

آنان که نام آبی را بی رنگ کرده اند . آبی انسانانی که به لبخند حریصند .عقده های درونشان گرگیست که نای دریدن را نیز ندارد . استحکام داده هاشان آنقدر کوتاه و گران است چون بتن تکانی درشان نیست مگر زلزله ای برای ویرانی . دیگر موجودات آنانی اند که کُت میپوشند حتی در گرمای بالای چهل درجه . مردان باد کرده - نام دادندشان . مردان باد کرده صاف راه میروند .همچون مردان آبی پوش مستحکم و نامیرایند در سنگ افکارهاشان . آنان دانندگانند و دروغ زنان . در آن جا بیش از همه نیاز به نقاب دارند دلقکان دانشگاه ها .ترسویان شجاع نما . "مردان باد کرده -لرزند بر نادانسته های خویش و لرزششان را پوشانند بر کت و شلوار های سیاه و لباس های سپید با اتو آشنایشان ." گویا صدایی این را گفت و رفت .

بار، من نگاهم به هر سو ست جز نفرین چیزی نمی دانم ...

درون شد . آنگاه باز بر دیده ی خویش نتوانست تاب آورد . باز درد کودکی دوری اش را بر بودش بالا برد . تنها نشینی باز بسراغش آمد . باز بسیاران بودند که هر یک دنیایی بس کوتاه - بس بلند را با صدای رسا آواز در داده بودند چون سرود ملی شان . دنیایی به کوتاهی سلام و به بلندی خداحافظشان . سلام را آنجا جایز نبود چون جوابی جز انعکاس صدا چیزی نبود . جفت - جفت نشناخته های من کنار دیگری در انتظار چیز - یا کسی بودند  شاید فریادی زند تا بل پایان پذیرد این سکون بی همه چیز .

و من نیز در انتظار انعکاس فریاد فردی از سر خشم و وحشت تا شاید بلرزاند این بیماران دوست داشتنیم را ...

در آن تنگ نای معرفت ، اعتماد زیرین ترین جایگاه را داشت ."تنها ترس،ترس لغزیدن و زمین خوردن و ضایع شدن بود گویا بینشان " آنجایان اینگونه میگفتند .

اندر اوصاف مردی از دیار باد شدگان تاریخ :

نگاهش ، خودکارش و برگه های درون جیب لباسش ، همه بوی قدرت کاذبی را میداد که ناچاران بر او تحمیل کرده اند . آی چه خنده آور است آن هنگام که نقاب از چهر این - شیر انسان- برافتد و او ماند و هزاران نگاه . بی پرده به جزامیان عریانی ماند که به وصف" بامداد " با دندان پوستشان را جویده اند .بر دانش خویش تکیه زده  آب پرتغال سالهای انتظارش را میان ماده گاوان نوش میکند . برق غرورش آن هنگام معین تر از پیش است که بر کار و گفته ی هر کس اشکال و نقصی میابد و گردن بلند میکند و دانش سالهای دورش را باز -همچون بازیافت کنندگان زباله - فریاد بر میآورد "های . هووی . کودک بیخرد این گفته ات هیچ ارزشی ندارد .من میدانم درست کدام است من میدانم که تو چقدر نمی دانی . من ... " اما دریغ از یک معنای "من" در این کت و شلوار .

اندر اوصاف بانو و کنیزکان دربار :

نگاه هاشان پر از شر و شور است کنیزکان دربار . از هیچ آنچنان میگویند که گویی سالها بر گفته ی هیچ خود لولیده اند و در آخر استوار بر عقیده جلوی جمع بیانشان میکنند . همچون عموهای پیر ترس از آن دارند که کسی "چرا"یی بر آنها بگوید . چشمان زیباشان پر از نفرت است این کنیزکان . اینان گر بتوانند با دهان خویش شعری را از بر کنند خود را هنرمند مینامند . بیچاره پیرزنان کم سن و سال که جز بیهوده گویی کار دیگری براشان نیست . چقدر خنده آور است آن هنگام که یکی شان بر دیگر انتقادی دارد . زمان نفرت و خشم و کین است این هنگام .

پسرک آن هنگام که این همه نفرت و خشم و غرور تهی دید فهمید که خود را پوشاند ...اما بیماریشان واگیر دارد . کنیزکان آنچنان در آغوش نقابداران، معصومانه خفته اند که گویا وقت خوابشان پایانی نیست . کاش فریادی یادشان میشد داد .اینان معصومانند . اینان بیمارانند اما حیف که حالم از دکتر بودن به هم میخورد ...

 
 


ای مرز پر گهر

دوشنبه سوم مهر 1385

دوری مدت زیادی طول کشید . مسافرتی در کار نیست مشکلات مربوط به دانشگاه و غیره بود .

بر خلاف عادت وبلاگ می خواهم یک شعر بگذارم . شعری که خیلی دوستش میدارم ...از فروغ

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

فاتح شدم / خود را به ثبت رساندم / خود را به نامی ‌‌،در یک شناسنامه،مزین کردم

و هستیم یه یک شماره مشخص /پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران

دیگر خیالم از همه سو راحت است /آغوش مهربان مام وطن /پستانک سوابق پرافتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ و جق وجق جقجقه ی قانون ... آه .دیگر خیالم از همه سو راحت است

از فرط شادمانی رفتم کنار پنجره ،با اشتیاق ،۶۷۸بار هوا را که از غبار پهن و بوی خاکیروبه و ادرار ،

منقبض شده بود درون سینه ام فرو دادم /و زیر ۶۷۸ قبض بدهکاری و روی ۶۷۸ تقاضای کار نوشتم :

 فروغ فرخزاد   

در سرزمین شعر و گل و بلبل موهبتیست زیستن ،آنهم وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای

سال پذیرفته شود / با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ۶۷۸ شاعر را میبینم / که ،حقه بازها،همه در هیئت

غریب گدایان / در لای خاکروبه ،بدنبال وزن و قافیه میگردند /و از صدای اولین قدم رسمیم /یکباره

از میان لجنزارهای تیره ۶۷۸ بلبل مرموز که از سر تفنن خود را / به شکل ۶۷۸ کلاغ سیاه پیر در آورده اند

با تنبلی بسوی حاشیه ی روز میپرند / و اولین نفس زدن رسمیم /آغشته میشود به بوی ۶۷۸ شاخه

گل سرخ /محصول کارخانجات عظیم پلاسکو /موهبتیست زیستن آری/در زادگاه شیخ ابودلقک  -

کمانچه کش فوری /و شیخ ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری /شهر ستارگان گران و زن ِ ساق و باسن و

پستان و پشت جلد و هنر / گهواره ی معرفان فلسفه ی "ای بابا به من چه ولش کن"/مهد مسابقا ت المپیک

 هوش ـــ وای ! / جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی ، از آن بوق نبوغ نابغه ای تازه

سال می آید /و برگزیدگان فکری ملت / وقتی که در کلاس اکابر حضور میابند / هر یک بروی سینه ،

۶۷۸ کباب پز برقی و بر دو دست ۶۷۸ ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند / که نتتوانی از خواص تهی کیسه

بودن است ، نه نادانی / فاتح شدم بله فاتح شدم /اکنون به شادمانی این فتح / در پای آینه با افتخار

۶۷۸ شمع نسیه می افروزم/ و می پرم به روی طاقچه تا ، با اجازه ، چند کلامی /درباره ی فوائد قانونی

حیات به عرض حضورتان برسانم / و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را /همراه با طنین کف زدنی پر

شور / بر فرق فرق خویش بکوبم / من زنده ام بله /مانند زنده رود / که یک روز زنده است

و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد / من میتوانم از فردا /

در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست /و در میان سایه های سبک وار تیرهای تلگراف

گردش کنان قدم بردارم / و با غرور ۶۷۸ بار ، به دیوار مستراح های عمومی بنویسم :

خط نوشتم که خر کند خنده / من می توانم از فردا /همچون وطن پرست غیوری /سهمی از ایده آل

عظیمی که اجتماع / هر چارشنبه بعد از ظهر آنرا /با اشتیاق و دلهره دنبال می کند/در قلب و مغز

خویش داشته باشم /سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی /که میتوان به مصرف یخچال و مبل و

پرده رساندش / یا اینکه در ازای ۶۷۸ رای طبیعی / آنرا شبی به ۶۷۸ مرد وطن بخشید /

من میتوانم از فردا در پستوی مغازه ی خاچیک / بعد از فرو کشیدن چندین نفس / ز چند گرم جنس دست اول خالص

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص /و پخش چند یاحق و یاهو و وغ وغ و هوهو /

رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر / و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم

و طرح اولین رمان بزرگم را / که در حوالی سنه ی ۱۶۷۸ شمسی تبریزی / رسما به زیر دستگاه

تهیدست چاپ خواهد رفت /بر هر دو پشت ۶۷۸ پاکت ِ اشنوی اصل ویژه بریزم / من میتوانم از فردا

با اعتماد کامل خود را برای ۶۷۸ دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش در مجلس تجمع و تامین آتیه

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم /زیرا که من تمام مندرجات مجله ی هنر ودانش - و تملق و کرنش را

می خوانم / و شیوه ی "درست نوشتن" را میدانم / من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی

هستی نهاده ام / که گر چه نان ندارد ، اما بجای آن / میدان دید و باز وسیعی دارد /که مرزهای فعلی

جغرافیاییش /از جانب شمال ، به میدان پرطراوت و سبز تیر / و از جنوب به میدان باستانی اعدام

در مناطق پرازدحام ،به میدان توپخانه رسیده است /و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

از صبح تا غروب ،۶۷۸ قوی قوی هیکل گچی / به اتفاق ۶۷۸ فرشته - آنهم فرشته ی از خاک و گل سرشته

- به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند / فاتح شدم بله فاتح شدم /پس زنده باد 678 صادره از

بخش 5 ساکن تهران /که در پناه پشتکار و اراده /به آنچنان مقام رفیعی رسیده است ، که در چارچوب

پنجره ای /در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین /قرار گرفته ست /

و افتخار این را دارد /که میتئاند از همان دریچه - نه از راه پلکان -خود را

دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند /و آخرین وصیتش اینست

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه ، حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه کشک در رثای حیاتش رقم زند  .

 
 



Blog Skin