![]() |
|
![]() |
|
|
تضاد رنگ ها خاطرات تخیلی یک روز نارنجی بوی چرک و عرق فضا را گرفته . "شش" آرام روی صندلی ِ جلو ، کنار "شانزده" نشسته بود . پدر "شانزده" رانندگی میکرد . چند زن با چادرهای سیاه آرام سر کودکی را در صندلی عقب می بریدند . رسم قبیله شان بود گویا . کودک ساکت بود ... دستان من میلرزید . "شانزده" از روی ناچاری فحش میداد . مجبور بود آرام فحش بدهد . مبادا سرمان را ببرند ... رسم قبیله ای همسنگ ناموس زنان سیاه است . برای مردان هم صدق میکند . این را آن زمان بهتر فهمیدم که عموی " یازده " جلوی من دخترش را به جرم قدم زدن در انظار عمومی تکه تکه کرد . کم کم نزدیک قبرستان شدیم . آرام زنان سر کودک را از ماشین به خارج پرتاب کردند . بوی چرک و عرق و خون می آمد . دستان شانزده میلرزید . تاول زده بود . از در ورودی قبرستان وارد شدیم . جایی که گواه خفتگی و کهنگی بشر است . مکان و موزه ی تاریخ انسان در هجوم چند اتفاق . بزرگترین سالن تئاتر برای زندگان و آخرین صحنه ی بودن برای مردگان . چه این گان و چه آن گان باشی تنها مکان سکوت با مرگ خویش . مکان "تو " و "تو" که اکنون با یک ملیون پول و شاید بیشتر میتوانی آنجا بخوابی . چند تکه استخوان که برای احترام در یک بشقاب نقره ای جلوی حضار با تزیینات زیبا و خلاقانه ی میوه و حلوا گذاشته میشود . چند سایه و چند شیون و گاه چشم های بسته که مرده را میترساند . اگر چشم از وحشی گری ها و خودخواهی برداریم تازه به نقطه ی صفر (0،0)بشر بودن میرسیم که در هیچ یک از سایه ها ندیدم . از ماشین پیاده شدم . باد به سرعت گذشت . کمی در این گذشت باد ترس بود . و اندکی درنگ . درنگ به خاطر رنگ ... لباس من اشکالش بر این بود که به سیاه شبیه نبود . لباس من اشکالش این بود که" لباس من " بود .من بودم هر آنچه که میخواستم باشم کمی بی وحشت و کمی بی قید . لباس من اشکالش این بود که با محیط و درختان زیاد همنوا میشد . با مرده به رقص و آواز می نشست . برعکس لباس های سیاه دیگران که بر سر مرده میگریستند . من برای مرده آمدم تا با او برقصم اما نگهبانان برم هجوم آوردند . بالاترین جرم را داشتم . جرم بزرگ من : هم فکر نبودن با حضار سیاه ... خیلی جرم بزرگی بود . من هم ناآگاه بر این جرم ، سرم را بالای دار دیدم . تکان باد گریبان گیر درخت پوزه دار کنار جدول را گرفت . میوه ها به رنگ من بودند و به رنگ من هسته هاشان تف شد به گوشه ی گذرگاه قبرستان . نیمی از من در قبرستان ماند تا باز بر این اصل "همرنگ جماعت شو " پایبند تر از پیش شوم . به دیوار خوردیم و قبرستان را باز، گشتیم و بازگشتیم به خانه . و دوباره تکرار رنگهای تیره ی روزگار یک نگاهه ی چماق. و باز بر میگشتم به سلاخ خانه ی انسانیت که قبله گاه بی چون و چرای تحجر مدرن است . در آن بالا خدا لبخند میزند . باز سوار بر ماشین میشویم . پدر "شانزده " رانندگی میکند با اینکه همه میدانیم راننده ی خوبی نیست اما "همین است که هست " . کاش میشد نصیحتت را گوش کنم . کاش میتوانستم ، میتوانستم افکارم را زیر رنگ دیگران استتار کنم . میتوانستم به "دیدن" فکر کنم در حالی که جلوی دیگران با عینک سیاه و یک عصا راه میرفتم . کاش میشد پدر ... صدای فاصله غوغا میکند . گاه اصلا فاصله ای نیست اما صدای فاصله دیگر کر و کورمان کرده . به مقصد رسیدیم . خانه ی ماست . در دو طبقه ، ضد زلزله و حریق ... همه به احترام آن مرحوم نشسته اند و میوه می خورند و هسته هایش را روی قالی تف می کنند . در مورد لباس من و آن بی حرمتی صحبت می کنند " بچه خجالت نکشیدی سر قبر مرده ............. " . " ... لباس نارنجی مال مجلس شادیه ... " ... هنوز هم حلوا میخورند . شربت میخورند . از تازه رفته ی ما هم خبری نیست . بحث از لباس من به سوی نصب ویندوز کشیده میشود . به فاصله ی زمانی کوتاهی چای پخش میکنم . چشمم به بدن بی سر آن کودک می افتد . بطرفش می روم . بلندش میکنم و بسوی جمعیت می روم و محکم به مرکز دایره ی جمع پرتابش میکنم . اما هیچ کس نه بوی کثافت و خونی فهمید و نه بوی چرک و عرقی . باد کولر هوش از سر همه برده . تازه مرده آرام به کنارم می آید . بی هیچ نگاهی به دایره . آرام می گذرد . راز بزرگی بود ... مراسم تمام میشود . جمعیت سیاه میشوند . خبری از هق هق ها نیست . همه خوشحالند گویا نهار به همه رسیده . مراسم با نظم و اصول برگذار شده . قبر کن ها منتظر بعدی می مانند . بگذار بگذرم از مراسم سلاخیم ... بگذرم ... میبینی کودک بی سر من . خون خشک شده ی تعصب در تمامی سیم های تلویزیون / لوله های بنزین اتومبیل / ضبط صوت های جدید ال جی / ... همه جا گند کرده . رضایت هدیه ای آسمانی ست . بزرگترین معجزه ی بشر است . اما هیچ کس تاب صحبت های تب دار تو را ندارد . حال همه ی ما خراب است ... "اگه صد تومن داری بده یه هفته دیگه پس ت میدم ... " . . . بیایید باور کنیم که بزرگترین دروغگوهای تاریخ ماییم . |
|
|
|
ما بی ماشنبه دهم تیر 1385 آیا باید بچه هامان را به تماشای فیلم "رویاهای کودکی " ببریم و اگر در همان ده دقیقه ی اول خمیازه کشیدند / با پس گردنی مجبورشان کنیم تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد ؟ این همه نا هم آهنگی فلسفی را کدام افلاطون حل خواهد کرد ؟ آیا میشود برای کسی که اصلا پا ندارد کفش کادو ببریم برای کسی که از شدت دندان درد / ملافه گاز میگیرد غزل عاشقانه ی حافظ را بخوانیم ؟ و به کسی که اصلا سواد خواندن و نوشتن ندارد / کتاب "شامگاه بت ها" هدیه کنیم ؟ می بینی ؟ دوست خوب من ! می بینی که چگونه باز در باتلاق تناقضات افتاده ایم ! و هر چه بیشتر دست و پا بزنیم ، بیشتر غرقمان خواهد کرد ! هیچ ! باز هم هیچ ! دوباره هم هیچ ! ساکت میشویم / و شب ها را به روز / و روز ها را به شب میرسانیم و اتفاقات خودشان خواهند افتاد ! انسان روزی بزرگ خواهد شد ! این قدر بزرگ که به خیانت های بچه گانه اش ، به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد ! خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد ُ انجیلـــــــــــــــــــــــی و جایگاهی برای اعتراف ... آمین ! ما هم صبر خواهیم کرد ! به قول خاله ها : سختی زندگی ؛ فقط در همین صد سال اول زندگی است ! بعد همه چیز درست خواهد شد ! مطمئن باش ! همچنان که من مطمئنم به همین دلیل است که اکنون درِ دومین سیگار "زرم " را باز کرده ام ! حسین پناهی – "شاعر و فیلسوفی که هنوز هم به اسم آن میخندند " ------------------------------------------------------------------------------------ سکون و سکوت فریادگر من / فدای چشمان نابینایت شوم / یا دستمان را به جایی بند کن یا صدایت را ببر / هنوز از خاکستر دیروزیت تبدارم / نمی بینی رنگ زرد و سرخم را / بیا و مردانگی کن / کمی سکوت / سطل رنگی را هدیه ام کن / تا من نیز جاروبرقی مادرم شوم تا من نیز مدادرنگی برادرم شوم / تا من نیز ... می بینی ... آنها را که زیادی فریاد کنند سر میبرند / باز هم فریادم بزن / دستانم را خلاف جهت بادهای عربستان می برند و تو فریاد بزن / باشد / گوش نده ... حجم انبوهی از کتاب در یک چشم بهم زدن روی میز یک کولی آنقدر می رقصد که کولی در یک چشم بهم زدن سوار 206 میشود / خیابان های شهر در شلوارک راه راهش خلاصه میشود کامپیوترم هم توانش تمام شده / اینترنت نفسش از برگه های سیاه چرت بند آمده / حرف هایم گم شده است / میگریم بر سر مقبره ات لیلی / چون من هم عاشقت بودم کابوسهای روسی پناهی / یا جهانبگلو یا هر کس دیگر / یا اصلا دوربین پاناسونیکم ... بوی گند دیوار میدهد این پنجره های نقاشی شده / قاتل و مقتول خویشیم / فاعل و مفعول / چه تفاوت دارد ما در ته آب از تنگی نفس بدنبال حلقه ی دار میگردیم تا خودکشی کنیم! یا اصلا نه ... ما بی ما . ( بزودی میآیم ... سوررآل) حلزون از صدف خود بیرون می آید تا بمیرد باد سرد ، در صدفش جای میگیرد – (پناهی) |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





