تبليغاتX
PANANOTE





 سالها از سوررآلنا میگذشت . اسید سرخ تاریخ او را به "والنا" یی تبدیل کرد که گاه

 می نشست /گاه میخورد / و اگر اجازه میافت نگاه میکرد بی آنکه حق بداند که دیده شود .

  والنا سکون مکانش را مدیون خوک بودنش بود . 

 هر صبح خانه را جارو میکرد / پدرش میگذشت . . .

 هر صبح یک کتاب را میسوزاند / مادرش نگاهش میکرد . . .

 هر صبح از کنار آینه مانند ارواح میگذشت / هیچ کس نگاهش نمی کرد ...

 از رونای نازنینش هم خبری نبود .

  - سوررآلنا   (جوابی نیامد )  - وآلنا    - بله پدر    - برات یه هدیه خریدم نمیای ببینی   .  – پدر فعلا دارم انگشتامو میشمارم   - انگشتاتو ؟!؟!  بیا والنا   - اومدم

  همه ی خانواده دایره وار دور والنا را گرفته بودند . دلسوزی مظلومانه خود را روی دیوار می مالاند و اشک خود را زیر قالی پنهان کرد . والنا نشست و هدیه ی پدر را

 باز کرد . هدیه بوی رهایی میداد . هدیه دلسوزانه دروغ میگفت . هدیه دردناک بود

 - اوه پدر این پشم یک نوع سگه . خیلی قشنگه  - نه پسرم این هدیه ی رهایی توست . – اوه پدر این پشم رو میتونم روی پوست جزامیم بکشم ؟ - آره پسرم تو میتونی نگاه رو مغلوب کنی . زیباست نـــــــــــــــــــــه ؟!؟

 

 وآلنا از آن روز به بعد یک حیوان زیبا شد . آنقدر زیبا بود که آینه نگاهش میکرد . او هم

 آینه را . – وآلنا عزیزم کجا میری   - مامان یک کم میرم بیرون .خیلی خوشحالم

 - پس ساعتتم حتما باهات ببر   .چرا مادر  . آخه شبها هوا رد میشه  چرا مادر  چون شبهای اینجا تاریکن . چرا مادر ؟ ( و دیگر جوابی نیامد . گویا مادر اشک میریخت )

 وآلنا بیرون رفت . دوباره میتوانست مسواک بزند /ببوسد/ببوید/بگوید/بخندد /لمس کند / لذت ببرد / نوازش کند / نوازش شود / اما همه را فراموش کرده بود . سالها بود که نه لمس کرده بود و نه بوییده و بوسیده بود و نه ......

دختر زیبایی بطرفش آمد . رونا . چقدر شبیه رونا بود سایه اش . باد رونای ذهنش را

تکان میداد . بو کرد .نگاه های آن دختر بوی دیگر داشت . بوی هم آغوشی رونا نبود

 یا شاید شامه ی "وآلنا" تغییر کرده . صدایی از پشت سر دایم میگفت :

   "سو" . تو "سو" هستی سوررآلنا .سوررآلن . خوک جذامی .

  دختر نگاهش کرد . بوییدش . – اسمت چیه ؟ - س ....... وآلنا  - خیلی وقته اینجایی  

- از کی باید زمانو حساب کنم     - مبداء ش رو میگی ...... ه م م  .... ! از هر وقت که پاهات اینجا را لمس کرده  - آره زیاد نیستش  اسمت چیه ؟  - من "رو" هستم  - چه اسمی !!  - آره خیلی کوتاهه  - سو... سو ...سورآلن

 - تو چیزی گفتی "رو "  - چی  ؟ چه چیزی ؟  - یه چیزی مثل "سو "... ولش کن  - تو خیلی زیبایی 

  -چرا

 - ( وآلنا کمی ترسید . عقب عقب رفت . دستش را به پوست جدیدش کشید . میل به بوییدن بوسیدن لمس کردن نگاه کردن او را بجلو تر کشید ) – پس نزدیکتر بیا . میخوام لمست کنم وآلنا  .  – نه امروز نه .فردا   - باشه . پس   فردا منتظرتم کنار همین سایه   - کدوم سایه ؟  - سایه ی خودم رو میگم  - باشه

 سایه اش شبیه به رونا بود . آب آرام از کنارش گذشت . بوی ماه می آمد . انگشتانش را باید امشب دقیق تر بشمارد

 

-          مامان من میرم بیرون  . باز کجا وآلنا  . به من بگید "سو " لطفا  .

     - چرا ... نه تو "والنا " هستی مگه خودت روش تاکید نداشتی – به من بگید سو

     سو ؟!! باشه هر چی تو بخوای

  دستان سو تکه تکه شده بود . درست مانند بدنش در سالهای پیش . سو هزار بار انگشتانش را شمرده بود و باید " سو " میماند . دیشب برق نبود . بارها خود را گول زد ولی او "سو" بود . وآلنا تابلوی نقاشی زیباشناسانه ی "سو" بود  اما او "سو" بود

 

درست نمی دانست ساعتش را گم کرده یا ساعت را نمی داند . متوجه سایه ی دختر شد . سایه ای که به نرمی سرش را روی پاهای والنا میکشاند . – رو ؟ ؟

 سایه کنار درخت آرام بالا آمد . متصل به پاهای رو بود . از او جدا نمیشد . درست

 در پایان سایه "رو" برای والنا شروع میشد . مرزی نبود . درست مثل رونا .

-          رو گوش بده (خیلی عصبی دستانش را تکان میداد و سرش پایین بود )

-          بذارش برای بعد . صبر کن . امروز باید بزاری لمست کنم والنـــــــــــــــــا

-          یک کم بهم گوش بده لعنتی     - نه . نمیشه عزیزم (آرام جلو آمد )

   دستان رو جلو آمدند . پاهای رو ساکن مانده بود . نگاهش در این سکون در حرکت بود درست مثل نگاه "سو" ...................... درخت نگاهش را برگرداند . "سو " بوی

 دروغ را خوب می شناخت . "رونا" چشمانش را بست . "سو" احساس کرد که زیبایی رنگ مرگ حقیقت مجازیش را میسراید . دستان "رو " نزدیک تر آمدند . سو احساس کرد که باید منتظر صحنه ی مبتذلی باشد .

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 سو فریاد زد . خود را پس کشید . چشمان رونا بازگشت .

 - وایسا "رو" ... من والنا نیستم . من "سو" هستم . یک خوک جزامی (پوست هدیه ی پدر را کنار کشید ) . سو احساس عظمت کرد . در حالی که دیگر از "رو " خبری نبود . "رو" رفته بود . تنها درخت نگاهش میکرد . از صدای سخن آسمان و زمین تنها

 "سورآلنا " صدای باد را میشنید . "سو" از اینکه "سو" بود احساس تنهایی میکرد .

 نگاه خنده زد . درخت بلند بر چهره ی او خندید . و "سو" تنها در کنار درخت انگشتانش را تکه تکه برید و سرش را .

                             

 ( داستان هم گاهی بدرد میخورد . در مورد اون شعر "بانوی گیسو حنایی " شعری که فرهاد خونده )

 
 


سوررآلنا / خوک های جزامی / حضرت ایوب

یکشنبه چهاردهم خرداد 1385

    - سورآلنا در را باز گذاشتی . باد سردی میاد تو . در رو ببند .

   - چشم مامان .  .... سوررآلنا در را بست و از درگاهدر دور شد . در چند قدمی در راهرو

   پیش رفت . گوشهایش هنوز از شدت انفجار ناشنوا بود . صدای خرناسه ی گرگی در گوشش بود .

  - سوررآلنـــــــــــــــــــــــــــا کجایی مامان ؟!؟!

 سوررآلنا وارد اتاق شد . مادرش بر روی صندلی در وسط اتاق نشسته بود و عقب عقب حرف میزد .   

  - سوررآلن---- نا ؟؟؟ تو سوری من نیستی ... تو ...تو ...یک خوک جزامی هستی ...برو ...برو بیرون .              – نه مامان . من خودمم سوررآلنا یادتون نمیآد ؟

 _ برو بیرون . تو مثل خوکهای جزامی شده ای . از من دور شو. شاید مُسری باشه ! برو ...

      سوررآلنا با بغضی در گلو از اتاق بیرون رفت .وارد اتاق پدر شد .

  پدرش بروی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشسته بود و مشروب میخورد . تلویزیون هم یک فیلم را به شکل برعکس نشان میداد .                      – سوررآلنا تویی دخترم ؟  

  - آره فکر میکنم خودم باشم پدر                    - بیا جلو ...این فیلمه خیلی قشنگه

 - پدر دسته ی تفنگتونو چکارش کردین           - دادمش به یکی ... نمی دونم به کی ؟!؟!

- پدر ... بازم مستید ...من سوررآلنا هستم میشناسی؟ 

 پدر برگشت و سوررآلنا را نگاه کرد . وحشت زده فریاد زد : سور ... نه ... نه ...تو یک خوک جزامی هستی ...برو آشغال بیرون ... (..)   (..)   010100010111011001111

 و لیوان مشروب را بطرف سوررآلنا پرتاب کرد .

          بغض در گلوی سوررآلنا بزرگ و بزرگتر شده بود . از بوی مشروب روی صورت و لباسش

          احساس تهوع شدیدی میکرد . بیرون رفت . در کنار درخت دستانش را بو کرد . گاه انگشتانش را میشمرد . خرده شیشه های آینه در چشمش رفته بود و کسی نبود که یک فوت

ساده (په یا هف ساده) در چشم چپ سوررآلن بکند .

 صدای خنده های "رُنا" را شنید   - سوری ... سورآلنــــــــــــــــــا ... اینجایی پسر ؟

 - آره "رنا" خیلی وقته ...               – منتظر کسی هستی ؟ چرا نمیای پیش من ؟

 - تو کجایی رنا ... من تو رو نمیبینم     - خیلی نزدیکم بهت ... اون درخت سیب جلوییت رو که میبینی  ؟           - خوب         - یه جاده کنارشه       -خوب        - جاده رو مستقیم بیای یه کوهه                         ...            – پشت اون کوه یه دریاچس    ... – خوب بعدش ...

 - زیر اون دریاچه از هر کی بپرسی بهت میگه که رنا کجاست         - حالا از خودت میپرسم

- بپرس       - کجایی ؟       - باشه باشه حالا که دوس داری من زیر پلم . دو متری اون طرفترت

بیا پیشم سورآلن  ........................................................................>>>>>

سوررآلنا خوشحال،بغض سردش را فراموش کرده میکند . فراموش میکند که او حالا یک خوک جزامی است و بیماری او همه را فراری میدهد . بطرف رونا رفت .

  - تو کی هستی  ..........(رنا جیغ میزند ) ....تو  ...تــــــــو ... یک خوک جزامی هستی !!!

- نه رنا ...تو دیگر چرا ...مگر خودت اسمم را صدا نمی زدی ... من هم بخاطر تو دیگر انگشتانم

 را نمیشمردم ...                      – نه . من با تو نبودم . برو گمشو . بــــــــــــــــــــــــرو

  سوررآلنا میرود . اینبار بغضش تبدیل به گریه میشود . گریه ای در درون لباسهایش . در درون

  جوراب ها و حتی کفش هایش . و تمام تنش . باز به خانه بر میگردد .

 گویا پدر و مادرش متوجه او بودند که این همان سوررآلن خودشان است . سوررآلنای همیشه

  با این تفاوت که چهره اش را در تصادف از دست داده . مثل خوک جزامی شده و مهمتر از همه حس دلسوزانه ی آنها .

  ( چه بی خرد آنانی که بغض سوررآلنا را برای از دست رفتن چهره اش می دانند )

 

 موقع مدرسه پدر برای سوررآلنا یک پوزه بند گران قیمت میخرد تا چهره اش مشخص نباشد .

 سوررآلنا با آن چهره ی عجیب وارد مدرسه شد . اگر هیچ کس او را نگاه نمیکرد سوررآلنا هنوز

 همان بغض را در گلویش داشت . به دلسوزی پناه نمیبرد و چیزی جز دلسوزی را نجات نمی یافت و تنها زیر پایش کاملا خالی بود . وارد کلاس شد . معلم هم وارد کلاس شد .

سوررآلنا گوشه ی کلاس کنار دیوار تکیه داده و آرام بلند شد . معلم نشست و همه نشستند .

 - سلامبچه ها ...امروز میخوام در مورد زیبایی در نگرش ...ش ...هی سوررآلنا اون پوزه بند چیه مثل سگا رو صوررتته ...ورش دار ( موج خنده در محیط تکه ای از "سو" را کند )

- آقا ...این رو پدرم داده بخاطر ـــــــــــ               - میگم ورش دار .کلاس جای پوزه بند نیست

 - باشه آقا  ... ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سوررآلنا با تردید و آرام پوزه بند را برداشت . کلاس شکّه شد . و بعد کلاس بوی دلسوزی

گرفت . سوررآلنا شکست . سکوت کرد . کلاس هم سکوت کرد . معلم هم . سوررآلنا متعفن

شد . خوک جزامی متعفنانه شکست و کلاس آرام شد .

 - بزارش سوررآلنا ... ببخشید ... نمی دونستم ... از کی اینطوری شدی

 - ()                   - آقا معلم واگیر نداشته باشه (این رو یکی از بچه ها گفت و بعد سکوت

                                                                   جوابش را داد )

زنگ خورد . سوررآلن بیرون رفت . بیرون بوی دلسوزی میداد . سوررآلنا دیگر تکه هایش را از

روی زمین بر نداشت . کم کم خیلی ها عادتش کردند . چهره اش را و در کنارش بودن را .

  اما هیچ وقت خودش عادت نکرد . آینه برایش ترسناکی بود . سوررآلنا کم کم تکه تکه شد

در کنار دیوار کلاسشان ،همکلاس هایش جزیی از دیوار میدیدندش . در داخل خانه هیچ چیز نبود . در کنار پل هم دیگر بویی نبود . دست های سوررآلنا هم چند سالی بود گل نداده بود .

 سوررآلنا دیگر بازنگشت . گاهی فکر میکرد و فکر بود و کلمه . و در کلمات مصموم میشد .

  در واقعیت خفه میشد . و اعتراضی هم نداشت . به چه کسی ؟ خانه ی قاضی را چند سالی بود گم کرده بود . و حتی میترسید قاضی او را بجای یک حیوان خانوادگی  خودش در قلاده بیاندازد . خانه ی قاضی بوی مشروب میداد . آدرسش را اشتباهی میرفت ...

بوی سیگار. سوررآلنا . رونا . معلم وارد کلاس . خندیدند و شکست . و تکه تکه هایش بیرون از اتاق همه در چشمش رفت آینه دستانش را نکان داد و یک انگشتش کم شد . دیگر نبود .

 

                                           ******************

 بانوی گیسو حناییم / تو را دوست دارم / چون لحظه ی شوق در گشودن هدیه ای که نمی دانی چیست / دوستت دارم / چون غوغای درون و ارزش دست و دل در آستانه ی دیداری /

 دوستت دارم / ... من زنده ام / گفتی اگر تو را / اگر تو را از دست دهم خواهم مرد / نه تو زنده میمانی / یاد من چون دود سفید در باد محو خواهد شد و تو خواهی ماند / بانوی گیسو حناییم بانوی قلبم .........................................................................................<<<

 

 
 



Blog Skin