![]() |
|
![]() |
|
|
وآلنا / خوک های جزامی / حضرت ابراهیم(قسمت دوم)دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 سالها از سوررآلنا میگذشت . اسید سرخ تاریخ او را به "والنا" یی تبدیل کرد که گاه می نشست /گاه میخورد / و اگر اجازه میافت نگاه میکرد بی آنکه حق بداند که دیده شود . والنا سکون مکانش را مدیون خوک بودنش بود . هر صبح خانه را جارو میکرد / پدرش میگذشت . . . هر صبح یک کتاب را میسوزاند / مادرش نگاهش میکرد . . . هر صبح از کنار آینه مانند ارواح میگذشت / هیچ کس نگاهش نمی کرد ... از رونای نازنینش هم خبری نبود . - سوررآلنا (جوابی نیامد ) - وآلنا - بله پدر - برات یه هدیه خریدم نمیای ببینی . – پدر فعلا دارم انگشتامو میشمارم - انگشتاتو ؟!؟! بیا والنا - اومدم همه ی خانواده دایره وار دور والنا را گرفته بودند . دلسوزی مظلومانه خود را روی دیوار می مالاند و اشک خود را زیر قالی پنهان کرد . والنا نشست و هدیه ی پدر را باز کرد . هدیه بوی رهایی میداد . هدیه دلسوزانه دروغ میگفت . هدیه دردناک بود - اوه پدر این پشم یک نوع سگه . خیلی قشنگه - نه پسرم این هدیه ی رهایی توست . – اوه پدر این پشم رو میتونم روی پوست جزامیم بکشم ؟ - آره پسرم تو میتونی نگاه رو مغلوب کنی . زیباست نـــــــــــــــــــــه ؟!؟ وآلنا از آن روز به بعد یک حیوان زیبا شد . آنقدر زیبا بود که آینه نگاهش میکرد . او هم آینه را . – وآلنا عزیزم کجا میری - مامان یک کم میرم بیرون .خیلی خوشحالم - پس ساعتتم حتما باهات ببر .چرا مادر . آخه شبها هوا رد میشه چرا مادر چون شبهای اینجا تاریکن . چرا مادر ؟ ( و دیگر جوابی نیامد . گویا مادر اشک میریخت ) وآلنا بیرون رفت . دوباره میتوانست مسواک بزند /ببوسد/ببوید/بگوید/بخندد /لمس کند / لذت ببرد / نوازش کند / نوازش شود / اما همه را فراموش کرده بود . سالها بود که نه لمس کرده بود و نه بوییده و بوسیده بود و نه ...... دختر زیبایی بطرفش آمد . رونا . چقدر شبیه رونا بود سایه اش . باد رونای ذهنش را تکان میداد . بو کرد .نگاه های آن دختر بوی دیگر داشت . بوی هم آغوشی رونا نبود یا شاید شامه ی "وآلنا" تغییر کرده . صدایی از پشت سر دایم میگفت : "سو" . تو "سو" هستی سوررآلنا .سوررآلن . خوک جذامی . دختر نگاهش کرد . بوییدش . – اسمت چیه ؟ - س ....... وآلنا - خیلی وقته اینجایی - از کی باید زمانو حساب کنم - مبداء ش رو میگی ...... ه م م .... ! از هر وقت که پاهات اینجا را لمس کرده - آره زیاد نیستش اسمت چیه ؟ - من "رو" هستم - چه اسمی !! - آره خیلی کوتاهه - سو... سو ...سورآلن - تو چیزی گفتی "رو " - چی ؟ چه چیزی ؟ - یه چیزی مثل "سو "... ولش کن - تو خیلی زیبایی -چرا - ( وآلنا کمی ترسید . عقب عقب رفت . دستش را به پوست جدیدش کشید . میل به بوییدن بوسیدن لمس کردن نگاه کردن او را بجلو تر کشید ) – پس نزدیکتر بیا . میخوام لمست کنم وآلنا . – نه امروز نه .فردا - باشه . پس فردا منتظرتم کنار همین سایه - کدوم سایه ؟ - سایه ی خودم رو میگم - باشه سایه اش شبیه به رونا بود . آب آرام از کنارش گذشت . بوی ماه می آمد . انگشتانش را باید امشب دقیق تر بشمارد - مامان من میرم بیرون . باز کجا وآلنا . به من بگید "سو " لطفا . - چرا ... نه تو "والنا " هستی مگه خودت روش تاکید نداشتی – به من بگید سو سو ؟!! باشه هر چی تو بخوای دستان سو تکه تکه شده بود . درست مانند بدنش در سالهای پیش . سو هزار بار انگشتانش را شمرده بود و باید " سو " میماند . دیشب برق نبود . بارها خود را گول زد ولی او "سو" بود . وآلنا تابلوی نقاشی زیباشناسانه ی "سو" بود اما او "سو" بود درست نمی دانست ساعتش را گم کرده یا ساعت را نمی داند . متوجه سایه ی دختر شد . سایه ای که به نرمی سرش را روی پاهای والنا میکشاند . – رو ؟ ؟ سایه کنار درخت آرام بالا آمد . متصل به پاهای رو بود . از او جدا نمیشد . درست در پایان سایه "رو" برای والنا شروع میشد . مرزی نبود . درست مثل رونا . - رو گوش بده (خیلی عصبی دستانش را تکان میداد و سرش پایین بود ) - بذارش برای بعد . صبر کن . امروز باید بزاری لمست کنم والنـــــــــــــــــا - یک کم بهم گوش بده لعنتی - نه . نمیشه عزیزم (آرام جلو آمد ) دستان رو جلو آمدند . پاهای رو ساکن مانده بود . نگاهش در این سکون در حرکت بود درست مثل نگاه "سو" ...................... درخت نگاهش را برگرداند . "سو " بوی دروغ را خوب می شناخت . "رونا" چشمانش را بست . "سو" احساس کرد که زیبایی رنگ مرگ حقیقت مجازیش را میسراید . دستان "رو " نزدیک تر آمدند . سو احساس کرد که باید منتظر صحنه ی مبتذلی باشد . ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× سو فریاد زد . خود را پس کشید . چشمان رونا بازگشت . - وایسا "رو" ... من والنا نیستم . من "سو" هستم . یک خوک جزامی (پوست هدیه ی پدر را کنار کشید ) . سو احساس عظمت کرد . در حالی که دیگر از "رو " خبری نبود . "رو" رفته بود . تنها درخت نگاهش میکرد . از صدای سخن آسمان و زمین تنها "سورآلنا " صدای باد را میشنید . "سو" از اینکه "سو" بود احساس تنهایی میکرد . نگاه خنده زد . درخت بلند بر چهره ی او خندید . و "سو" تنها در کنار درخت انگشتانش را تکه تکه برید و سرش را . ( داستان هم گاهی بدرد میخورد . در مورد اون شعر "بانوی گیسو حنایی " شعری که فرهاد خونده ) |
|
|
|
سوررآلنا / خوک های جزامی / حضرت ایوبیکشنبه چهاردهم خرداد 1385 - سورآلنا در را باز گذاشتی . باد سردی میاد تو . در رو ببند . - چشم مامان . .... سوررآلنا در را بست و از درگاهدر دور شد . در چند قدمی در راهرو پیش رفت . گوشهایش هنوز از شدت انفجار ناشنوا بود . صدای خرناسه ی گرگی در گوشش بود . - سوررآلنـــــــــــــــــــــــــــا کجایی مامان ؟!؟! سوررآلنا وارد اتاق شد . مادرش بر روی صندلی در وسط اتاق نشسته بود و عقب عقب حرف میزد . - سوررآلن---- نا ؟؟؟ تو سوری من نیستی ... تو ...تو ...یک خوک جزامی هستی ...برو ...برو بیرون . – نه مامان . من خودمم سوررآلنا یادتون نمیآد ؟ _ برو بیرون . تو مثل خوکهای جزامی شده ای . از من دور شو. شاید مُسری باشه ! برو ... سوررآلنا با بغضی در گلو از اتاق بیرون رفت .وارد اتاق پدر شد . پدرش بروی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشسته بود و مشروب میخورد . تلویزیون هم یک فیلم را به شکل برعکس نشان میداد . – سوررآلنا تویی دخترم ؟ - آره فکر میکنم خودم باشم پدر - بیا جلو ...این فیلمه خیلی قشنگه - پدر دسته ی تفنگتونو چکارش کردین - دادمش به یکی ... نمی دونم به کی ؟!؟! - پدر ... بازم مستید ...من سوررآلنا هستم میشناسی؟ پدر برگشت و سوررآلنا را نگاه کرد . وحشت زده فریاد زد : سور ... نه ... نه ...تو یک خوک جزامی هستی ...برو آشغال بیرون ... (..) (..) 010100010111011001111 و لیوان مشروب را بطرف سوررآلنا پرتاب کرد . بغض در گلوی سوررآلنا بزرگ و بزرگتر شده بود . از بوی مشروب روی صورت و لباسش احساس تهوع شدیدی میکرد . بیرون رفت . در کنار درخت دستانش را بو کرد . گاه انگشتانش را میشمرد . خرده شیشه های آینه در چشمش رفته بود و کسی نبود که یک فوت ساده (په یا هف ساده) در چشم چپ سوررآلن بکند . صدای خنده های "رُنا" را شنید - سوری ... سورآلنــــــــــــــــــا ... اینجایی پسر ؟ - آره "رنا" خیلی وقته ... – منتظر کسی هستی ؟ چرا نمیای پیش من ؟ - تو کجایی رنا ... من تو رو نمیبینم - خیلی نزدیکم بهت ... اون درخت سیب جلوییت رو که میبینی ؟ - خوب - یه جاده کنارشه -خوب - جاده رو مستقیم بیای یه کوهه ... – پشت اون کوه یه دریاچس ... – خوب بعدش ... - زیر اون دریاچه از هر کی بپرسی بهت میگه که رنا کجاست - حالا از خودت میپرسم - بپرس - کجایی ؟ - باشه باشه حالا که دوس داری من زیر پلم . دو متری اون طرفترت بیا پیشم سورآلن ........................................................................>>>>> سوررآلنا خوشحال،بغض سردش را فراموش کرده میکند . فراموش میکند که او حالا یک خوک جزامی است و بیماری او همه را فراری میدهد . بطرف رونا رفت . - تو کی هستی ..........(رنا جیغ میزند ) ....تو ...تــــــــو ... یک خوک جزامی هستی !!! - نه رنا ...تو دیگر چرا ...مگر خودت اسمم را صدا نمی زدی ... من هم بخاطر تو دیگر انگشتانم را نمیشمردم ... – نه . من با تو نبودم . برو گمشو . بــــــــــــــــــــــــرو سوررآلنا میرود . اینبار بغضش تبدیل به گریه میشود . گریه ای در درون لباسهایش . در درون جوراب ها و حتی کفش هایش . و تمام تنش . باز به خانه بر میگردد . گویا پدر و مادرش متوجه او بودند که این همان سوررآلن خودشان است . سوررآلنای همیشه با این تفاوت که چهره اش را در تصادف از دست داده . مثل خوک جزامی شده و مهمتر از همه حس دلسوزانه ی آنها . ( چه بی خرد آنانی که بغض سوررآلنا را برای از دست رفتن چهره اش می دانند ) موقع مدرسه پدر برای سوررآلنا یک پوزه بند گران قیمت میخرد تا چهره اش مشخص نباشد . سوررآلنا با آن چهره ی عجیب وارد مدرسه شد . اگر هیچ کس او را نگاه نمیکرد سوررآلنا هنوز همان بغض را در گلویش داشت . به دلسوزی پناه نمیبرد و چیزی جز دلسوزی را نجات نمی یافت و تنها زیر پایش کاملا خالی بود . وارد کلاس شد . معلم هم وارد کلاس شد . سوررآلنا گوشه ی کلاس کنار دیوار تکیه داده و آرام بلند شد . معلم نشست و همه نشستند . - سلامبچه ها ...امروز میخوام در مورد زیبایی در نگرش ...ش ...هی سوررآلنا اون پوزه بند چیه مثل سگا رو صوررتته ...ورش دار ( موج خنده در محیط تکه ای از "سو" را کند ) - آقا ...این رو پدرم داده بخاطر ـــــــــــ - میگم ورش دار .کلاس جای پوزه بند نیست - باشه آقا ... ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× سوررآلنا با تردید و آرام پوزه بند را برداشت . کلاس شکّه شد . و بعد کلاس بوی دلسوزی گرفت . سوررآلنا شکست . سکوت کرد . کلاس هم سکوت کرد . معلم هم . سوررآلنا متعفن شد . خوک جزامی متعفنانه شکست و کلاس آرام شد . - بزارش سوررآلنا ... ببخشید ... نمی دونستم ... از کی اینطوری شدی - () - آقا معلم واگیر نداشته باشه (این رو یکی از بچه ها گفت و بعد سکوت جوابش را داد ) زنگ خورد . سوررآلن بیرون رفت . بیرون بوی دلسوزی میداد . سوررآلنا دیگر تکه هایش را از روی زمین بر نداشت . کم کم خیلی ها عادتش کردند . چهره اش را و در کنارش بودن را . اما هیچ وقت خودش عادت نکرد . آینه برایش ترسناکی بود . سوررآلنا کم کم تکه تکه شد در کنار دیوار کلاسشان ،همکلاس هایش جزیی از دیوار میدیدندش . در داخل خانه هیچ چیز نبود . در کنار پل هم دیگر بویی نبود . دست های سوررآلنا هم چند سالی بود گل نداده بود . سوررآلنا دیگر بازنگشت . گاهی فکر میکرد و فکر بود و کلمه . و در کلمات مصموم میشد . در واقعیت خفه میشد . و اعتراضی هم نداشت . به چه کسی ؟ خانه ی قاضی را چند سالی بود گم کرده بود . و حتی میترسید قاضی او را بجای یک حیوان خانوادگی خودش در قلاده بیاندازد . خانه ی قاضی بوی مشروب میداد . آدرسش را اشتباهی میرفت ... بوی سیگار. سوررآلنا . رونا . معلم وارد کلاس . خندیدند و شکست . و تکه تکه هایش بیرون از اتاق همه در چشمش رفت آینه دستانش را نکان داد و یک انگشتش کم شد . دیگر نبود . ****************** بانوی گیسو حناییم / تو را دوست دارم / چون لحظه ی شوق در گشودن هدیه ای که نمی دانی چیست / دوستت دارم / چون غوغای درون و ارزش دست و دل در آستانه ی دیداری / دوستت دارم / ... من زنده ام / گفتی اگر تو را / اگر تو را از دست دهم خواهم مرد / نه تو زنده میمانی / یاد من چون دود سفید در باد محو خواهد شد و تو خواهی ماند / بانوی گیسو حناییم بانوی قلبم .........................................................................................<<< |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





