![]() |
|
![]() |
||||
|
|
پانا مثل ...یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385
|
|
||||
|
|
( تعظیم بر لورکا ) ... نایان فراموش کارسه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385(این مطلب یک تصویر است ) در ساعت پنج عصر درست ساعت پنج عصر بود پیرمرد گرد خویش متفکّرانه چیزی را می جست در ساعت پنج عصر نا دانسته ای مرگ بارانه سرش را به جلو و عقب میراند در ساعت پنج عصر بر سیاهی چشمان دخترکی چنگ میزد که بوی فساد یک شمعدانی مستش کرده بود آنچنان که زمان را در دستانش لالایی میخواند در ساعت پنج عصر همچنان که لورکا ساعتش را با ساعتم تنظیم کرده زیبا متعفنانه نامی را می جست نام زیبا رویی که روزی نامش را گم کرده بود نام بلند ترین قله ی کوه هایی که خویشش بی هیچ خویشاوندیی بوسه اش را نواله ی گردنش میکند در ساعت پنج عصر پیرمردی بوی مرگ را در خویش می بوید آنچنان که هیچ ... هیچ بر صندلی موج وار خویش نشسته بر بلندای پست خویش نمی داند ... نامش را نمی داند ... آنچنان مرده زنده میخندد / آنچنان بود که بودش را هیچ در خواب ندیده بود در میان عرعر چند حیوان اهلی خواب میدید که بخاطرش آورده اما هیچ چیز بر امواج ساکن نبود و باد همه چیزش را میبرد در ساعت پنج عصر پیرمردی ناتوانسته آنچنان که خود نمی دانست چه را نمی داند بر دخترک اثیری خم شده با دسته گلی در دست لبخند مضحکش را هدیه ای بیش نداشت / در میان آن دو جویی و ساعت زنگ زده ای که هیچ زمان را در دست نداشت در میان جوی / روان ایستاده بود و بوف کوری بالای درخت در ساعت پنج عصر مست خویش بر درگاه در لم داده بود و بو میکرد حسی را که چشمانش ناتوان بودند در شنیدنشان ... خوب می دانست چشم در راهی شده همچون دندان لق است اما چشمانش سیاهی میرفت و او ناچار بود بگوید درست ساعت پنج عصر بود ***************** _ هی پیرمرد اسمت چیه ؟ _ اسم من "پدر نایان " ه ... شما ؟ _ تو چکار من داری پیر مرد ... مگه نشنیدی جنگه ؟ چرا تو خونت لم دادی ؟ _ نه ... نشنیدم ... مگه ... _ هووووووو ... تو دیگه کی هستی ؟ همه فرار کردن ... دارن شهر رو بمبارون میکنن _ ولی من هنوز اسمش را بخاطر نیاوردم ؟ باید بمونم _ نمی تونی پدر ... چون تا چن ساعت دیگه ... بممممم ... همه جا میره رو هوا _ پس تو عزرائیلی ؟ سوالاتو آماده کردی ؟ _ چی میگی پیرمرد ؟ فکر میکنم تو کشیشی ؟ نه (بلند می خندد) _ آره . از همون وقتی که بدنیا اومدم کشیش بودم ولی وقتی بیست سالم شد دیگه تو کلیسا رام نمیدن ... _ آخه چرا ؟ من دزدم ولی همیشه رام دادن . تو رو راه نمی دن میخوای با من بیا ( باز هم میخندد) _ نه فایده ای نداره . از وقتی که اون فیلم رو دیدم دیگه رام نمی دن . _ چه فیلمی ؟ _ یه فیلم که داخلش یه دختر زیبا ی فاحشه رو به صلیب میکشن _ ااا ... از این فیلما هم میبینی کلک ؟ ( بلند و خیلی مصنوعی میخندد) _ (پیرمرد بی توجه ادامه میدهد ) دخترک خیلی زیبا بود . با تنی برهنه و چشمانی میشی . ولی هر چی فکر می کنم اسمش رو یادم نمیاد _ اولش " سین " نداشت ؟ _ نه ... اون که اولش سین داره این ساعت زنگ زده ی توی بخاریه _ شاید با " میم " شروع میشد ... میلکا نبود ؟ _ نه ... اصلا بهش نمیومد _ شاید لیزا ؟ _ نه ... راحتم بذار ... _ باشه ... هیچ چیزی هم برا دزدیدن نداری پیرسگ ... هاهاها ... همینجا بمون تا زیر آوار له بشی .... _ اما اسمش خیلی زیبا بود . مثل دستاش ... ******************************** لرزش دستان نایان گواه این تاریکی ست مار ماهی گودال فقر ساحل همیشه آبی سینما رنگ روشن یک سنگ توالت و در سوی دیگر تنها تصویری لبخند می زند بر دستانی که صلیبش را از برای زیستن بر سینه می فشارد گناه "یک" چیست که باید با "هزار" جمع شود " نقل از آلبر پانا / کتاب نایان فراموشکار " (البته زیاد جدی نگیرید )
|
|
||||
|
|
مرثیه ای بر الکل / یک تصادف تخیلیجمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 " همه ی ما در یک تصادف متولد شده ایم . تصادفی با یک دستگاه تریلی ..." همه چیزش بو می داد . بوی تلخ الکل . نمی دانم او را از نا آگاهان باید دانست یا احمق ها ؟ فرق چندانی نمی کرد . پیناسیل متولد یک تصادف بود . همین و بس . چندان به چشمانش ایمان نداشت و حق را بر یک می دانست مانند مسواک . دستانش بوی الکل میداد اما بوی الکلش ارثیه ی دیگری بود . از نفرت از الکل بود که الکلی شد . تا نشان دهد که او نیز ناگذیرانه میمیرد . او نیز اینگونه می تواند باشد در یک ناآگاهی عمد . فراموشی بزرگ . پیناسیل پدرش را دوست داشت . همان پدری که در آن تصادف از دستش داده بود و او در همانجا متولد شد . از همان اوان کودکی پیناسیل نیم سر نداشت . یک چشم و یک گوش . درست همچون دیگران . همسن هایش همین گونه بودند . در کتاب "پیناسیل اینگونه میگرید " وی می گوید : " هر وقت پدرم در خانه بود او نیزدر خانه بود . با آن بوی تند و سر گیجه های نفرت بارش . کود گیاهان شده بود اما یک کود کاملا تقلبی . در یک لیوان پر از یخ که بخار از آن بلند میشد گرمای الکل را سرمای یخ گویا تسکینی بود . اما مگر این لامذهب از گلو هم پایین می رود . پدر همیشه به این امید مینوشید که دردش را تسلی دهد ولی افسوس ... افسوس که نمی فهمید که تسلی دردش شده است درد دیگری . این را معتقدم که هر کسی ، کس خود است و به کسی مربوط نیست من چه می کنم ولی تا آن زمان که دیگری را نابود نسازی " کتاب پیناسیل هیچ گاه چاپ نشد . او می گفت که در کتابی خوانده است : " آنجا که قدرت سرکوب می شود الکل متولد میشود." باب اول – ص 03 / کتاب ... این درد است یا بوی گند الکل ؟ بو آن طرف تر می رود . جایی که تمدن ناقص العقل قدیم با دیوار های جدید تصادف سختی کرده و پدر متولد شده با یک سیگار در دهانش و بطری مشروبی در دستش .. تهوّعی هم در کار نیست . این برای مبتدی هاست . مشکلش چیست ؟ نمی دانم ... شما هیچ بگیرید و ... ################ " مزه ی گس زندگی گاهی آنقدر تلخ می شود که دیگر الکل شیرین ترین داروست " پدرش می گفت . " الکل فرهنگ می خواهد . الکل درون بشر را همچون بیرونش می کند . انسان را شاد می کند و بی تفاوت " این را هم هم پیاله ای اش نجوا می کرد . " مانند یک حلزون بیمار کلماتت بی معنا روانند " باب آخر – ص 00/ کتاب ... میراث تمدن قدیم . عهد سیری . شکم گندگی . زنان با دامن کوتاه . رقص در خیابان و کوچه و میراث ما تصادف دو عصر . چندین نفر کشته و بقیه از دم زخمی . نسل نیمه ... یک فیلم بد آمریکایی بقول نانام . پر از مردان فاحشه و زنان ... پایین تر میرویم . کنار آن دو . پیناسیل اینگونه در کتابش می نویسد : " پسر از بیرون گویا آمده بود . بعد از سلامی به اتاقش می رود . پدر جوابش را با رویی گشاده میدهد . - : با کی آمدی پسرم ؟ - با دوستم " ناتال " ... _ : نیآمد تو ؟؟؟ _ نه ... می خواست زود برود ( و صدایش مهو شد ... همچون الکل ) یک ساعت بعد پیناسیل باز در کنار پدر نشست . پیناسیل با شور و شوق از عشقش می گفت و از زندگیش . پدر هم بی تفاوت می مینوشید . بعد از چند دقیقه صحبت پسر ساکت شد . چشمانش شروع به سوزش کردند . همه ی افکارش همچون الکل سفید پرید . پدر سکوت را شکست : - : کی اومدی ؟؟ _ ( با تعجب ) ها اا .... همین یک ساعت پیش ! - : با کی ... اوم ... اومدی ( خیلی کند و آرام صحبت میکرد ) - : با ناتال .!! _ کجاست ؟ داخله ؟ پسر چیزی نگفت . خیلی دوست داشت گریه کند یا حد اقل داد و فریاد . اما حیف که می دانست پدرش مشکلات بزرگ تری دارد که باید فراموش شان کند . مشکلاتی بزرگتر از او ! و بلند شد و به اتاقش رفت . سرش را در آغوش گرفت . همانگاه کسی در گوشش فریاد زد . دیگر میترسید شب ها با پدرش صحبت کند . روزها هم از ترس دیشبش می خوابید. " قوطی های مشروب را در سطل آشغال بریز و جایش هم قیمتشان پول بگذار ... برای پدرت " باب ... – ص 10 / کتاب پیناسیل اما از این کار می ترسید . او بر این سخت معتقد بود که هر کس مسئول زندگی و مرگ و اخلاق خویش است . ولی آیا پدر حق داشت او را داغان کند . این دیگر از آن اصل پیروی نمی کند ! و در پشت جلد کتاب نوشته شده بود : " تقدیم به مردگان در خاطر خویش مست . فراموش کاران عمد تاریخ " پیناسیل همیشه میگفت : من در یک تصادف رانندگی متولد شده ام . ( جسد نیمه مرده ی پیناسیل را یک سفور شهرداری در یکی از جوی های آب در حالی که ) خیلی مست بود پیدا کرد ... در دستش یک چاقو بود و یک ضبط صوت ... |
|
||||
|
|
"نوعی داستان عاشقانه" همراه با نون اضافهیکشنبه دهم اردیبهشت 1385
"پانا "عاشق "سو "بود . آنقدر دوستش داشت که اگر چشم بر او می بست دنیایش خاموش میشد پانا یک پسر خشک و با استعداد بود . سالها در یک مغازه کار می کرد و مانند دیگران بود . مانند همه لباس می پوشید و یک گوش داشت . و یک چشم . آن سالها همه اینگونه بودند . " سو " هم دخترک زیبا رویی بود که همیشه در خانه چیزی را میبافت . لباس یا دستکشی ... هر چه بود تک بود . با رنگی تند و مایل به صورتی که به سرخ می ماند . " پانا " آرزو داشت " سو " را ببوید ولی این ممکن نبود . دره ای در میان نبود یا پدر یا برادر ظالمی ... هیچ کدام از این ها نبود . " سو " بوی تندی می داد . بوی فلفل سیاه یا بوی ... داستان اینجا ختم نمی شود . پانا یک روز یک پیشنهاد بیشرمانه به سو داد . یک هم خوابی ... "سو " خیلی ناراحت شد . اخلاق پانا را له و لو کرد . موش ها برایش آواز می خواندند و او کر شد در یک باتلاق کاری پیدا کرد و هر روز آنجا میرفت . "سو " هم رفت ... چقدر ناراحت کننده ... ها ها ها ! بشنوید بقیه اش را ... یک روز پانا از خواب بیدار شد و دید که چهره اش کمی خندان است . آینه گواهی داد ولی باورش نشد . رودخانه نیز همین گواه را میداد ... اما رود خانه ی جاری چیزی در گوش پانا خواند ... "پانا " قدم بسوی شهر گذاشت و رفت . در شهر قدم میزد . هر قدمش ضربی بود و هر نفسش نوایی . با موسیقی خود می رقصید و مردم تماشایش می کردند . دیوانه بود یا عاقل ؟ حتما دیوانه شده ؟؟؟؟ ها ها ها "پانا " خیابان گردی می کرد . گویا بدنبال چیزی می گشت . وارد یک خیابان تاریک شد . هیچ کس آنجا نبود بغیر از یک دختر نوجوان . دختری زیبا که چشمانی روشن و زیبا داشت . " پانا " نزدیکش رفت . دختر هم که گویا بدنبال زیبایی بود دستانش را بر دور گردن پانا حلقه کرد . پانا فریاد زد و دختر را به زمین پرتاب کرد . کسی فریادی کشید یا سوت قطار بود ؟ نمی دانم .. پانا همانجا نشست و دختر را تکه تکه کرد و خورد . هیچ کس او را ندید . ها ها ها دومین را هم همینطور خورد .... کارش همین شده بود ... همین ... تا آخر عمر اخلاق پایش را آنچنان روی "پانا " فشار داد که دیگر "پانا "یی نبود ... یکی از این دختر ها دستکشی با رنگی تند و مایل به صورتی که به سرخ می ماند در دست داشت ولی برای پانا مهم نبود . ها ها ها ها ********************* " بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه ! می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیش رو کشف کنه و قشنگ تر اینکه یاد گرفته گوجه رو تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره " همینم براش زیادیه بیشتر از این بشه بعضیا میگن سر دلش میمونه پول بیمارستانشو کی میده ؟ یه زمانی / یه روزی / یه جایی / شاید من تو رو جایی دیده باشم ولی نه !!! من هیچ کجا نتونستم ببینمت ... (فیثاقورس گفته کلم خام برای سیستم عصبی خوبه ... این رو الآن رادیو گفت ) |
|
||||
|
|
چقدر زیادند... این همه موریانه !جمعه یکم اردیبهشت 1385 میآیند می روند چقدر زیادند این همه چقدر زیاد است!!! گاهی در خیابان ها سایه های بیهوده قدم میزنند همچون پاکت سیگار گاهی هم انسان های عمیق را میینم که تعدادشان کم نیست آن ها هم همچون بطری مشروب اند . حال از این دو نتیجه بگیرم که کدام بیشترند و بهتر ؟ از این دو نتیجه میگیرم که تعداد انسان ها بسیار زیاد است خیلی زیاد احمق دلبند من ... همچون پوست تخمه های کف سینما هلال دلبند ... از این رو احمق دلبند میگویم که خواننده ی این متن نویسنده اش هم هست پایین ترها یک برج بلند است که سرش بدین جا میرسد دهانش کف کرده و از هیچ آنچنان سخن میگوید که گمان میبری خیلی پر است آنقدر پر که تهش معلوم است و آنقدر تهی که لبریز میکند این است حقیقت انسان : شاد باید زیست ... حتی در مستراح بوی گند آزادی را برتان تبریک و تهنیت عرض میکنم اینقدر دستت را به تنبان من نگیر شاید یک مرتبه پاره شود و تو دیگر فرو افتی اینترنت موجود ی است با سه سر بزرگ یکی آنقدر وحشتناک که تو را بر می گیرد و می بلعد سومی هم آنقدر زیبا و دوست داشتنی که در آغوش خفه ات می کند دومی ندارد همچون کتاب های بسته بندی نانام که نویسنده ندارند چقدر زیبا گنده گوزی میکنی صدایت را با عینک شاید بتوانم ببویم این است حقیقت ؟؟؟ ***************************** دانشگاه منتظر من هستند تا مرا ببلعند من هم منتظر دانشگاهها تا آنها را ببلعم و هیچ کس منتظر من نیست تصمیم دارم اسمم را از سوررآل تغییر بدهم به چی ؟ نمی دانم ؟ کمک شما را هم ... ( هیچ چی ... بی خیال ) خیلی گشنه ات شد زنگ بزن کتاب فروشی تا یک رمان یا یک داستان برایت بیاورند بخوری ... یادت باشد حتما اگر سر دلت ماند آبلیمو بخور و اگر کتاب های سنگین خواستی بخوری قبلش مسواک بزن چون بعدش خوابت میبره ... بقیه اش را هم بگذار در فریزر |
|
||||
![]() |
|
![]() |
||||
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





